اگر حسن انوشه فعلي نبودم، حتما کشاورز مي­‌شدم

استاد انوشه مي‌گويد: روزگار بحرالعلوم‌ها و مانند ابوعلي سينا شدن‌ها گذشت. ابن‌سينا هم شعر مي‌گفت، هم پزشکي مي‌دانست، هم فلسفه بلد بود و هم نجوم. ولي اين روزها کسي نمي‌تواند چنين باشد. چون شاخه‌هاي علم گسترش پيدا کرده است. اين روزها ممکن است کسي در کارخانه هواپيماسازي کار کند، اما خودش اصلا تجربه پرواز با هواپيما را نداشته باشد

استاد انوشه مي‌گويد: روزگار بحرالعلوم‌ها و مانند ابوعلي سينا شدن‌ها گذشت. ابن‌سينا هم شعر مي‌گفت، هم پزشکي مي‌دانست، هم فلسفه بلد بود و هم نجوم.  ولي اين روزها کسي نمي‌تواند چنين باشد. چون شاخه‌هاي علم گسترش پيدا کرده است. اين روزها ممکن است کسي در کارخانه هواپيماسازي کار کند، اما خودش اصلا تجربه پرواز با هواپيما را نداشته باشد

پایگاه اطلاع‌رسانی بنیاد ملی نخبگان: دفتر کار يا پاتوق پژوهش‌هاي ماندگارش در حوزه ادبيات و تاريخ ايران و جهان، ساختماني دو طبقه و آرام و خلوت در بلوار مرزداران است. ساختمان که نه! کتاب‌خانه‌اي شخصي در دو طبقه که سالن‌هاي بزرگ آن با قفسه‌هاي پر از کتاب پر شده ‌است. کتاب‌خانه‌اي که به گفته مالک ‌آن، استاد حسن انوشه، حدود 50 هزار جلد کتاب را در خود جاي ‌داده ‌است. از کتابي به قيمت يک ريال گرفته تا کتاب‌هاي نفيس يا ‌ کتاب‌هاي کميابي که امروز راحت نمي‌توان نمونه‌اش را پيدا کرد و جزو منابع ارزشمند ادبيات و تاريخ ايران به ‌شمار مي‌روند. استاد مي‌گويد: «يکي از برنامه‌هاي من اين است که در زماني که خودم هستم و نه بعد از مرگ، اين کتاب‌ها را به شهرمان ببرم و براي بابل يک کتاب‌خانه خوب بسازم.» بعضي وقت‌ها چند دانشجو و پژوهش‌گر مي‌آيند به کتاب‌خانه خلوت استاد و از اين امکان براي مطالعه، تحقيق و پژوهش استفاده مي‌کنند. استاد انوشه مي‌گويد: «روزگاري دفتر ما رونق داشت و اين‌جا نشست‌هايي داشتيم، اما حالا خودم هستم و خودم.» صندلي‌هاي برعکس چيده‌شده روي ميز حرف‌هاي استاد را تاييد مي‌کند. اين‌جا اما هنوز يک چيز رونق دارد؛ حرمت کتاب و مطالعه. روي حاشيه طبقه هيچ‌کدام از قفسه‌هاي کتاب‌خانه استاد، خاک نگرفته است. اين‌جا مردي به فکر کتاب‌هايش هست، به فکر فرهنگ کشورش، حتي به فکر کتاب‌هايي که احتمالا بايد براي چاپ آن‌ها از جيب خرج کند.

انس با کتاب در خانواده شما وجود داشت، يا اين راهي است که خودتان آن را انتخاب کرديد؟

در خانه‌مان ديوان حافظ، قرآن، نهج‌البلاغه، حسين کرد شبستري، کتاب جوهري اثري از جودي خراساني و درباره شهداي کربلا پيدا مي‌شد. حتي چند کتاب چاپ سنگي هم داشتيم. مثلا قرآني که پدربزرگم نام تمام مولودهاي خاندان را حاشيه آن مي‌نوشت يا ديوان حافظ. يکي از آرزوهاي من اين بود که آن ديوان حافظ را به من مي‌دادند. علاقه‌مند به ادبيات بودم. سال 1341 تا 1342 مکرر در مازندران زلزله مي‌آمد. خانه ما نزديک اداره پست و تلگراف و تلفن وقت بود. مدت‌ها کارمندان پست‌خانه از ترس زلزله در باغ محوطه اداره چادر زده ‌بودند. در آن دو، سه ماه استقرار آن‌ها در چادر، هرچه کتاب و مجله داشتند، خواندم. مثلا مجله‌هاي روشنگر، سپيد و سياه و بيش از همه داستان‌هاي دنباله‌دار ذبيح‌الله منصوري را به خاطر دارم. در بابل يک کتاب‌فروشي بود که کتاب کرايه مي‌داد. آن موقع 10 شاهي براي خودش پولي بود، هرماه کتاب کرايه مي‌کردم و مي‌خواندم.

10 شاهي پول زيادي نبود براي پس‌انداز ماهانه يک کودک؟ خانواده متمولي داشتيد؟

پول‌هايم را پس‌انداز مي‌کردم. پدرم کشاورز بود. من هم کشاورزي مي‌کردم. خانواده هم به کار من نياز داشت. ما 10 خواهر و برادر بوديم و من بچه دوم خانواده. من، برادر بزرگ‌ترم و برادر کوچک‌تر از ما، هر سه، در مزرعه کار مي‌کرديم. دخترها در خانه مي‌ماندند و به مادرم کمک مي‌کردند. عاشق کشاورزي بودم؛ روزي اگر حسن انوشه فعلي نبودم، حتما کشاورز مي‌شدم. کشاورز مي‌شدم، اما کتاب هم مي‌خواندم. همان‌ موقع من هم درس مي‌خواندم هم کشاورزي مي‌کردم. نزديک خانه ما يک خانه شاهنشاهي مثل قصر بود که هنوز هم هست. باغي 70 هکتاري داشت که پر بود از درختان پرتقال. يک ماه آخر تابستان مي‌رفتم براي سم‌پاشي باغ و 300 تک‌تومان عايدم مي‌شد که هزينه يک سال تحصيلم را  با همان پول مي‌دادم. اهل درس بودم. موقع ديپلم گرفتن، شاگرد اول استان مازندران شدم. ما اگر کار نمي‌کرديم، زندگي خانواده نمي‌چرخيد. گاه تا نيمه‌شب‌ باغ‌داري مي‌کرديم.

تا نيمه‌شب‌ باغ‌داري کردن براي يک کودک سخت نبود؟ کي به درس و مشق‌ مي‌رسيديد؟

چرا، اما چاره‌ ديگري نبود. بزرگ‌ترين آفت کاهوکاري، حلزون است. حلزون‌ها با تاريکي هوا بيرون مي‌آيند و بوته‌هاي کاهو را ناقص مي‌کنند. کاهو را پاييز به اين اميد مي‌کاشتيم که زمستان برداشت کنيم. تمام شب‌هاي سرد، چراغ‌دستي دستمان مي‌گرفتيم و با سيخ حلزون‌ها را مي‌کشتيم. وقتي از شکار حلزون برمي‌گشتيم، انگار حاجي‌فيروز بوديم (باخنده). از حلزون‌کشي که برمي‌گشتيم، مي‌نشستم به درس‌ خواندن. گاهي تا نيمه‌شب بيدار بودم. هميشه هول مدرسه را داشتم. گاه دو ساعت زودتر راه مي‌افتادم به سمت مدرسه. سرايدار مدرسه وقتي من را پشت در مدرسه مي‌ديد، مي‌گفت پسرجان برو خانه. چه کسي تو را اين‌قدر زود فرستاده مدرسه! فقط کلاس نهم کمي شيطنت کردم. با دوستاني افتادم که درس‌خوان نبودند. من 15 ساله بودم. سال‌هاي بحراني عمرم؛ بلوغ. خوشبختانه رفوزه شدم. ناگهان خودم را پيدا کردم. ديدم درس خواندن و شيطنت با هم جمع نمي‌شود.

هم‌نسلي‌هايتان، چقدر اهل مطالعه بودند؟

دانشگاه که رفتيم، حدود سال 1344، 1345 بود. آن وقت ذهنيت ما کم‌کم داشت جهت مي‌گرفت. کتاب‌هاي جلال آل‌احمد را مي‌خوانديم ، مثلا «نون و ‌القلم» را بارها خواندم. بعدها ديگر خيلي جلال نمي‌خواندم و آثار ديگر نويسندگان را هم مي‌خواندم. من در دانشگاه تهران، زبان و ادبيات عرب خواندم. خواندن اين رشته هم در پختگي نگاهم به زندگي بي‌تاثير نبود.

روي ميز کارتان پر است از مقاله‌هايي به زبان انگليسي. بخشي از کتاب‌هاي ترجمه‌شده توسط شما هم لاتين هستند. اشراف شما به زبان انگليسي از کجاست؟

ديپلم که مي‌گرفتم، در زبان انگليسي، نمره‌ام شد يک و 83 صدم. مانده‌ام آن 83 صدم را چطور محاسبه کردند! يکي از دوستانم، کامران فاني، گفت: حسن، اگر مي‌خواهي با استعمار مبارزه کني، اول بايد فرهنگ و زبانش را بشناسي. به کمک او ياد گرفتم. اکنون نزديک به 20 هزار صفحه ترجمه دارم. دليل تسلطم به زبان علاقه‌اي است که به تاريخ ايران دارم.

شما به اصطلاح دود چراغ مي‌خورديد و درس هم مي‌خوانديد. کتاب‌خانه پشت‌ سرتان پر است از کتاب‌هايي به کوشش، تاليف يا نگارش خودتان. هنوز متن کتاب‌هايتان را با مداد مي‌نويسيد، پاک مي‌کنيد و بعد تحويل چاپ مي‌دهيد. خيلي‌ها معتقدند سخت‌کوشي نسل قديم در نسل ما نيست. نظر شما چيست؟

اين روزها سخت‌کوشي مشابه نسل ما براي نسل جديد نياز نيست. ما بايد شب و روز تلاش مي‌کرديم. اما قبول ندارم که جوان‌هاي امروز ما تنبل هستند. آن‌ها درس مي‌خوانند و زحمت مي‌کشند. ما اين همه دانشجو داريم. روزگار ما مشکلات يک ‌جور بود و اين روزها جور ديگر. در دوره‌اي که ما دانشجو بوديم، اگر پول نداشتيم، مي‌توانستيم شب توي خيابان بخوابيم. اما حالا اگر دانشجويي بخواهد اين کار را انجام بدهد، به او مي‌گويند کارتن‌خواب! مادر من وقتي از او مي‌پرسيدند حسن سال چندم است؟ مي‌گفت نمي‌دانم، فقط مي‌دانم امسال درسش تمام مي‌شود. امروز اما والدين لحظه به لحظه همراه بچه‌شان هستند. گاه به پسرم مي‌گويم فاصله زندگي ما با هم 15، 20 سال نيست، 500 سال است! ما الک دولک و گل‌بازي مي‌کرديم، شما بدون کامپيوتر زندگي‌تان نمي‌گذرد. گاهي وسوسه مي‌شوم يک لپ‌تاپ داشته‌ باشم و کارهايم را ساده‌تر پيش‌ ببرم. هر نسل اما مناسبات و مقتضيات خود را دارد.

گاهي مي‌گويند از نسل جديد نمي‌توان انتظار ابن‌سينا شدن را داشت.

روزگار بحرالعلوم‌ها و مانند ابوعلي سينا شدن‌ها گذشت. ابن‌سينا هم شعر مي‌گفت، هم پزشکي مي‌دانست، هم فلسفه بلد بود و هم نجوم.  ولي اين روزها کسي نمي‌تواند چنين باشد. چون شاخه‌هاي علم گسترش پيدا کرده است. اين روزها ممکن است کسي در کارخانه هواپيماسازي کار کند، اما خودش اصلا تجربه پرواز با هواپيما را نداشته باشد. براي مثال مي‌بينيد براي چشم‌پزشکي چند تخصص هست؛ مثلا قرنيه، شبکيه و... مقتضيات زمانه که گفتم، ايجاب مي‌کند نسل جديد، تخصص‌گرا باشد.

9جلد از دانشنامه ادبيات ‌فارسي شما به چاپ رسيده ‌است و در نوع خود دايره‌المعارف فارسي هم به‌ شمار مي‌رود. ظاهرا هنوز چند جلد ديگر آن آماده چاپ است؟

دانشنامه زبان و ادبيات فارسي 9 جلدش چاپ شده‌ است و پنج جلد آن منتظر چاپ مانده است. در اين دانشنامه هر مسئله‌اي مربوط به ادبيات فارسي را گردآوري کرده‌ام. متاسفانه اما حمايت چنداني نشده ‌است. سبک کارهايم متفاوت است. هم تاليف داشته‌ام، هم ترجمه و هم ويرايش. مثلا ويرايش «تاريخ ويل‌دورانت» يکي از کارهايم است. «اصل ولتر» را هم من ترجمه کردم. ويرايش «جشن‌نامه» استاد سيدجعفر شهيدي را هم انجام دادم. همين که مي‌بينم کتاب‌هايم براي بار يازدهم چاپ مي‌شوند، يعني حاصل تلاشم کاربردي بوده ‌است.

تاليف کتاب پژوهش مي‌خواهد و مطالعه مدام. کاري که حوصله نياز دارد. هر روز چقدر از زمانتان به اين کار اختصاص دارد؟

روزانه زندگي من در 12 ساعت کار مي‌گذرد. کار که مي‌گويم، يعني اين‌که 12 ساعت تمام روي اين صندلي و پشت اين ميز مي‌نشينم. منابع را مي‌خوانم و بعد مي‌نويسم. از جايم بلند نمي‌شوم مگر به ضرورت.

پس سلامتي‌تان چه مي‌شود؟

عينک را هم که روي صورتم مي‌بينيد، قاعده سن است. 70 سال دارم و حالا بايد براي مطالعه از اين شيشه‌ها سوي چشم قرض بگيرم. شکر خدا کمردرد و پا درد هم نمي‌گيريم. اين‌ها مال همان تغذيه سلامتي است که از کودکي خورده‌ام. من به عمرم هيچ شکري را به شکر مازندران ترجيح نداده‌ام؛ شکري که آب ساقه نيشکر و طبيعي است. مادرم 500 مرغ، غاز و اردک داشت. هميشه سبد مي‌داد دستم و مي‌گفت برو ببين‌ غازها تخم گذاشته‌اند يا نه؟ بهترين روزهاي زندگي من همان روزها بود. شايد با اين خاطرات مي‌خواهم مردن را به تاخير بيندازم.

خانواده ‌شما، به‌ويژه همسرتان، با اين پرکاري موافق هستند؟ به‌هر‌حال طبيعي است که آن‌ها هم  بخواهند شما را بيشتر ببينند.

همسرم، اختر رسولي، در زمينه ادبيات فعاليت مي‌کند. بيشتر اوقات همين‌جا با هم کار مي‌کنيم. خانواده‌ام مي‌دانند که من نمي‌توانم يک روز هم از کتاب دور بمانم. خوش‌ترين بوي دنيا براي من بوي کتاب است. گاهي همسرم گلايه مي‌کند. زن نجيبي است که هميشه به فکر خانواده و حفظ کيان آن است. ما 41 سال است کنار هم زندگي خوبي داريم؛ چيزي حدود زندگي دو نسل. من دو پسر هم دارم.

کدام‌يک از کتاب‌هايي را که خوانده‌ايد، بيشتر دوست داريد؟

پاسخ به اين سوال ساده نيست. هر کتاب يک ويژگي دارد، اما حافظ از همان کودکي خيلي روي من اثر ‌گذاشت. به خواندن شاهنامه و سعدي هم بسيار اهميت مي‌دهم. به نظر من آثار اين شعراي ايران براي اين روزها که نه، براي هنوزهاي ديگر هم روزآمد است. اين‌ها حکمت در کلام دارند. ببينيد، حافظ چند قرن قبل پايه دموکراسي جهان را با يک بيت بنا نهاده است؛ مباش در پي آزار و هرچه خواهي کن. يا سعدي عليه‌الرحمه که مي‌گويد: زنبور درشت بي‌مروت را گوي/ باري چون عسل نمي‌دهي نيش نزن.

چهره شما به‌عنوان پژوهش‌گر حوزه ادبيات جهان شناخته شده و صاحب اعتبار ‌است. هيچ‌وقت وسوسه شده‌ايد خارج از کشور زندگي کنيد؟

با دوستم خرمشاهي صحبت مي‌کردم، حرف جالبي ‌زد؛ همه بعد از کار تفريح مي‌کنند، ما با کار تفريح مي‌کنيم. دوست دارم کشورهاي مختلف دنيا را ببينم، اما براي تحقيقات. بارها به هندوستان، پاکستان، افغانستان و... رفته‌ام، اما براي تحقيق و شناخت فرهنگ و ادبيات. براي بسياري از کارهايم هم به قول مهدي اخوان ثالث از «نفقه جيب» خرج کرده‌ام. دوست دارم در کشورم زندگي کنم.

مهم‌ترين دغدغه زندگي شما چيست؟

مهم‌ترين دغدغه من اين است که به فکر برد فرهنگمان باشيم. يک زماني برد فرهنگي ما بسيار وسيع بود. روزي در موزه تاگور هندوستان روي ديوار جمله‌اي به نقل از پدر«رابنيد رانات تاگور» شاعر پرآوازه هندوستان ديدم: «بزرگ‌ترين افتخارم اين است که حافظ ديوان حافظ شيرازي‌ام.» ببينيد چقدر برد فرهنگي داشته‌ايم و تا کجا نفوذ کرده‌ بوديم. نفوذ فرهنگي ايران هميشه والاتر و جلوتر از نفوذ نظامي و سياسي بوده ‌است. در بوسني شاعري داشتيم بوسنيايي‌الاصل که به زبان فارسي براي ديوان حافظ و آثار سعدي شرح‌نويسي مي‌کرد. هم‌چنين در شبه‌جزيره کريمه شاعري بوده‌ که به زبان فارسي شعر مي‌سروده است. 

 

منبع: «ماهنامه سرآمد»

تاریخ انتشار : 1394/01/29
کد : 72036
تعداد بازدید: 1443