دوشنبه 28 آبان 1397

بنیاد ملی نخبگان

بنیاد نخبگان استانها

بنیاد نخبگان استانها

پیوندها

ما دانشجو را براي کار واقعي آماده نمي‌کنيم

جلال شباهنگي، عضو پيوسته فرهنگستان هنر می‌گوید: ما نمي‌توانيم نخبه به وجود بياوريم. من گرافيست و نقاش هستم، نمي‌توانم سر کلاس نقاش بسازم، بلکه زمينه را آماده مي‌کنم و دانشجو را در مسيري مي‌اندازم تا بعدا خودش حرکت کند و به آن‌جايي که مي‌خواهد، برسد.

جلال شباهنگي، عضو پيوسته فرهنگستان هنر می‌گوید: ما نميتوانيم نخبه به وجود بياوريم. من گرافيست و نقاش هستم، نمي‌توانم سر کلاس نقاش بسازم، بلکه زمينه را آماده مي‌کنم و دانشجو را در مسيري مي‌اندازم تا بعدا خودش حرکت کند و به آن‌جايي که مي‌خواهد، برسد. من دستي ندارم و فقط ابزار را برايش تهيه مي‌کنم.

پایگاه اطلاع‌رسانی بنیاد ملی نخبگان: جلال شباهنگي، عضو پيوسته فرهنگستان هنر از سال 1347 بيش از 30 سال عضو هيئت علمي دانشکده هنرهاي زيبا بود و در دانشگاه‌هاي مختلف از تهران گرفته تا سوره و شاهد و الزهرا تدريس کرده است. او همان نقاشي است که مرحوم مرتضي مميز درباره‌اش نوشته است: «نقاشي‌هاي جلال شباهنگي آن بخش گم‌شده از نقاشي معاصر ايران است که تماشاگر ايراني را به‌آساني همراه خود از دوران طبيعت‌سازي به فضا و ذهنيت مدرن امروز دنيا مي‌کشاند، بدون آن‌که تماشاگر طي چنين سفري احساس بيگانگي کند و در فضاي مدرن امروز نقاشي دنيا معلق بماند. شباهنگي عينا خودش را مي‌کشد. خودش را که انساني است گوشه‌گير اما پرتلاش، زنده و با ذهنيتي باز و امروزي که بدون تکلف و تنها با صفا و با فروتني زندگي ساده‌اي مي‌کند.» علاوه‌ بر گرافيک و نقاشي، شباهنگي در زمينه ساخت احجام شيشه‌اي معروف به Blowing Glass نيز شهرتي جهاني دارد. آن‌چه در ادامه مي‌آيد، خلاصه‌اي از گفت‌وگوي ما با اين نقاش و هنرمند ايراني است.

به چه کسي در عرصه هنر نخبه ميگوييم؟ اصلا آيا ميتوانيم واژه نخبه را آنطور که در حوزههاي فني استفاده ميشود، در عرصه هنر که با ذوق و خلاقيت افراد سروکار دارد، به کار ببريم؟

بله، ميشود. چراکه نه؟! بستگي به اين دارد که هر کس در زمينه خاصي که در آن کار ميکند، نخبه را چطور تجزيه و تحليل ميکند. من فکر ميکنم آدم نخبه داراي خرد ذاتي است و اين خرد ذاتي بر مبناي يکسري واقعيتهاي حقيقي استوار است که هر فرد نخبهاي بر اساس آن فعاليتهاي هنري خود را شکل ميدهد. حالا اين فعاليتها ميتواند در قالب تدريس باشد، يا در قالب اجراي کار هنري. البته خيلي طبيعي است که همه آدمها داراي يک چنين ويژگياي نيستند، مگر اينکه کسي از ابتدا داراي خرد ذاتي باشد. من هميشه در کلاسهايم به دانشجويان و هنرآموزان گفتم دنبال اين نرويد که کتابي پيدا بکنيد که آن کتاب خلاقيت ذاتي را به شما  درس بدهد يا شما را به آن خرد ذاتي برساند، چون واقعيت اين است که ما نميتوانيم خلاقيت را به آدمها درس بدهيم. کتابي هم وجود ندارد که بگويد خلاقيت اين است و اين تعريف را دارد.

نميتوانيم به دانشجو بگوييم که شما اگر فلان کار را بکنيد، خلاق ميشويد. چنين چيزي اصلا وجود ندارد. پس درواقع زماني خلاقيت به وجود ميآيد که هنرمند با کار مستمر خودش، يعني با مرتب کار کردن و تلاش کردن و تجربه کردن به يک استعدادي برسد که اين استعداد نهايتاً به خلاقيت ختم ميشود. حالت ديگري وجود ندارد. ما نميتوانيم خلاق بودن را به آدمها درس بدهيم، بلکه خودشان بايد مرتب کار کنند و به نتيجه برسند. فقط تجربه کاري در پروسههاي زماني بلندمدت است که ميتواند يک فرد را خلاق کند.  اما اينکه خلاقيت چيست، هر کسي يک معنا و تعريفي برايش دارد. از نظر من هنر حاصل ذوق و تجربهها و آموختههاست و چنانچه اين مسائل نباشد، هنر شکل نميگيرد، فرم نميگيرد. خلاقيت شما، آموزش و تجربيات شماست.

در عرصه هنر هم هر کسي نخبه را به نوعي تعبير ميکند، اما بههرحال لازمهاش اين است که فرد داراي تمام آن مسائل و استانداردهاي معمولي هنري باشد و در اين زمينه بتواند خودش را در يک جريان و مسيري قرار دهد و بتواند خود را از ديگر هنرمندان يا کساني که هنرمند نيستند، جدا کند. به همين خاطر هم هست که تعريف نخبه سخت است و شخصاً فکر ميکنم همه نخبگان ما در سينه خاک خوابيدهاند. ما نخبه نيستيم. اينها همه  اسمهايي است که روي ما گذاشتند. واقعاً ما چه نخبهاي هستيم؟! چه کار خارقالعادهاي کرديم که به ما ميگويند نخبه؟ برفرض هم اينکه صبح و ظهر و شب کار کرديم و زحمت کشيديم و با کار و تلاشمان به موقعيتها و جايگاهي رسيديم که ما را کمي از ديگران متمايز کرده. ولي نخبه نيستيم.

شما ميفرماييد که نخبگي نيازمند يک خرد ذاتي است. بر اين اساس امکان اجراي برنامهاي در زمينه نخبهپروري وجود ندارد، درست است؟ اينکه ما بتوانيم در مدارس يا دانشگاهها نخبه تربيت کنيم.

خير اصلا نيست. شما نميتوانيد بگوييد من ميخواهم يک نخبه به وجود بياورم، چون اين کار علاوه بر  وسايل و ابزاري که ميخواهد، به خصلت دروني و شخصيت خود آن فرد يا شخص هنرمند مربوط است. تا زماني که آن وسايل و ابزار برايش تهيه نشده باشد، نخبگي نميشود. بعضي فکر ميکنند ميتوانند نخبه را پرورش دهند، اما اصلاً نميشود، چون امري مربوط به ذات است. اگر آن خرد ذاتي را داشته باشيم، به آن جايگاه ميرسيم، ولي زوري نيست که شما بتوانيد نخبهپروري کنيد.

همين ورزشکاراني را که اين روزها مشغول رقابت در المپيک هستند، ببينيد. ما ميخواهيم ورزشکارمان را قهرمان کنيم، اما اين وسايل و ابزار ميخواهد و خيلي مسائل وجود دارد که دست به دست هم ميدهد تا اين ورزشکار به آن نقطه اوج برساند. کما اينکه در بازيهاي المپيک ميبينيم که نميتوانيم نماينده خودمان را بهعنوان نماينده حرفهاي به نمايش بگذاريم يا انتظار مدالهاي زياد داشته باشيم. درواقع چنين چيزي امکانپذير نيست، مگر اينکه شرايط و ابزار را برايش مهيا کرده باشيم که پروسهاي طولاني است و کاملاً هم بستگي به ذات هنري و استعداد خود آن شخص دارد و اينکه که چقدر اراده دارد و چقدر ميخواهد به آن جايگاه بالا برسد و توانايياش چقدر است و در زمانهاي حساس و ضروري چگونه ميتواند با خواستههاي دروني خودش مقابله کند. متاسفانه ما در اين زمينهها خيلي نقص داريم، چون اين نخبهپروري نياز به برنامهريزيهاي بسيار گسترده دارد. اما دانشگاه فقط چهار سال است و فرضا فرد وارد دوره دوساله فوق ليسانس هم بشود.

شما چطور در اين شش سال ميتوانيد يک نخبه بار بياوريد؟ جالب است به شما بگويم که در دانشگاه دو دسته شاگرد دارم؛ يکسري که از هنرستان آمدهاند و زمينه هنري داشتهاند و يکسري که از دبيرستان وارد اين رشته ميشوند. آنهايي که از هنرستان ميآيند، در سال اول بهتر از دانشجوياني هستند که از رشتههاي فني و... آمدهاند. اما از سال دوم به بعد اين دسته دوم است که عملکرد بهتري از خودش نشان ميدهد. شايد بپرسيد چطور چنين چيزي ممکن است؟ علتش اين است که اينها بکر هستند و روي اينها سازندگي ميشود. ما نيستيم که اين را به وجود ميآوريم، بلکه رقابتي است که بين اين دو گروه به وجود آمده. يکي داراي زمينه است و يکي زمينه هنري ندارد، بنابراين ميخواهد خودش را با گروه اول همراه کند، پس تلاش ميکند.

من فکر ميکنم عين همين جريان را ما در تمام سطوح جامعه ميتوانيم ببينيم که آدمها در اثر رقابتهاي پاياپاي بين خودشان تحولات و تغييراتي در شرايط روحي، رواني، فرهنگي، اجتماعي و فلسفي به وجود ميآورند که اين تغييرات شرايط فرد را از ديگراني که داراي آن ابزار نيستند، متمايز ميکند. بنابراين ما نميتوانيم نخبه به وجود بياوريم. من گرافيست و نقاش هستم، اما نميتوانم سر کلاس نقاش بسازم، بلکه زمينه را آماده ميکنم و دانشجو را در مسيري مياندازم تا بعدا خودش حرکت کند و به آنجايي که ميخواهد، برسد. من دستي ندارم و فقط ابزار را برايش تهيه ميکنم.

گلايه بعضيها اين است که متاسفانه در دانشگاه نهتنها اين مسير و ابزار فراهم نميشود، بلکه استعدادها سرکوب ميشود و از بين ميرود. شما با چنين انتقادي موافقيد؟

به نظر من شرايط اصلاً بد نيست. البته بايد موضوع را کمي گستردهتر ببينيد و به درون خانوادهها برويد. در حال حاضر خانوادهها خيلي بيشتر از قبل به اين موضوع توجه دارند که بچههاي خودشان را به کلاسهاي آموزشي هنري بفرستند. در زمان قديم اوضاع اصلاً اينطور نبود. شما نگاه کنيد که کلاسهاي آموزشي هنري در سطح اين مملکت چقدر زياد و گسترده شده است. دليلش همين است که خانواده فهميده دانشگاه آنچنان زمينه آرتيستيکي را که ميخواهند فرزندانشان به آن برسند، تنظيم نميکند.

متاسفانه در حال حاضر ميبينيم اساتيدي که سر کلاس ميروند، جدا از اساتيدي که سالهاست تجربه دارند، داراي آن کلياتي نيستند که يک استاد بايد داشته باشد و آن را بهعنوان ابزار در اختيار دانشجويان قرار دهد. خود من اغلب اوقاتي که سر کلاس ميروم، کار ميکنم و طرح ميزنم، چون بچهها بايد بفهمند که من بهعنوان استاد دارم کار ميکنم و اصلا کار کردن چطوري است و يک طرح چطور بايد شکل بگيرد. اين کار باعث ميشود نوعي حس اعتماد در دانشجو شکل بگيرد تا اين دانشجو بتواند خودش را به من بسپارد که بله، استاد من خودش ميداند چطور بايد اين مسائلي را که بهعنوان تئوري سر کلاس مطرح ميکند، به صورت عملي دربياورد. همين الان شما از خيلي دانشجوها سوال کنيد اصلا استادهايشان را نميشناسند و نميدانند که اين اساتيد چقدر توانايي اجرايي سر کلاس دارند.

کار هنري که تئوري نيست، ولي بيشتر استادهاي ما که در شرايط فعلي درس ميدهند، توانايي اجرا سر کلاس را ندارند. ما در گذشته اساتيدي داشتيم که خودشان مينشستند و سر کلاس کار ميکردند و دانشجوها بهترين آموزش را از نشستن کنار دست استاد دريافت ميکردند. من بهعنوان يک استاد ميتوانم به شما بگويم که خط را اينطوري بکش، ولي توانايي شما در کشيدن اين خط چقدر است؟ شما بايد ببينيد من چطوري اين خط را ميکشم.

مسئله صرف گفتن نيست، بلکه فقط با کار کردن و اجرا کردن آن تئوريهاست که ميتوان دانشجو را هدايت کرد. اين روزها بعضي از استادان ما که خودشان توانايي اجراي کار ندارند، با تئوري ميخواهند يک برنامههايي را به وجود بياورند، ولي متاسفانه دانشجو را به اين ترتيب سردرگم ميکنند. البته ضعف بنيادين ما در آموزش مربوط به زماني است که دانشجو از دانشگاه خارج ميشود و به اجتماع ميرود.

از جهت توانايي کار عملي؟

بله، من خيلي از دانشجوها را ميبينم که وقتي بيرون ميروند، اثري از آثارشان در جامعه نيست. بعد از فارغالتحصيليشان از دانشگاه شما ديگر نميتواني اينها را پيدا کني و ببيني کجا هستند و چه شدهاند. گاهي اوقات دانشجوها از شهرستان به من زنگ ميزنند، ميگويم کجا هستيد و چه کار ميکنيد؟ جواب ميدهند هيچي! اين ضعف ماست که دانشجوهايمان را براي بيرون نميسازيم. علاوه بر اين من معتقدم بعضي از استادان فعلي در جايگاهي قرار گرفتهاند که براي آنها تعريف نشده است.

در گذشته در مورد درس طراحي من بحثهاي زيادي با مسئولان در وزارت علوم داشتم و اعتراضم اين بود که شما نميتوانيد طراحي را فقط در دو ترم به بچهها درس بدهيد، بلکه اين بچهها بايد از سال اول ورودشان به دانشگاه تا زماني که فارغالتحصيل ميشوند، طراحي را آموزش ببينند، چون طراحي چيزي نيست که با يک ترم و دو ترم آموزشش تکميل شود. من وقتي کلاس ميروم و ميخواهم درسي بدهم، جدا از واحدي که براي من تعيين کردند، آن چيزهايي را که ضروري است و به تجربه ميدانم که دانشجو به آنها نياز دارد، تدريس ميکنم و اين فقط تئوري نيست. مثلا شما وقتي درباره اصول عناصر صحبت ميکنيد، بايد بدانيد که در هنر اين اصول عناصر هر کدام مفهومي دارند و جايگاهي دارند و شکل و فرم و رنگ دارند. وقتي شما اينها را به دانشجو ميگوييد، بايد جايگاهشان را هم بگوييد و جايگاه اينها را فقط از روي يک کتاب نميتوانيد بخوانيد.

من وقتي در ارتباط با اين جايگاهها يا يک ارتباط تصويري يا عناصر تصويري صحبت ميکنم، خودم بايد اجراکننده عنصر باشم و نسبت به جايگاهش شناخت داشته باشم و رنگش را بشناسم. من هميشه به دانشجوهايم ميگويم دنبال رنگ به دل طبيعت نرويد، چون در طبيعت رنگ وجود ندارد! درواقع اگر شما رنگ گل سرخ و رنگهاي ديگر را ميبينيد، اين به دليل ساختار مولوکولي آن عنصر است که آن رنگ را به گل ميدهد، وگرنه شما وقتي چراغ را خاموش ميکنيد، ديگر رنگي نميبينيد. اين نور است که به اشيا برخورد ميکند و آن عنصر با ساختار مولکولي خاصي که دارد، رنگي را نشان ميدهد.  دانشجوها بايد اين مسائل را بدانند و خود شما بهعنوان استاد بايد آنقدر تجربه داشته و آنقدر کار کرده باشي که بداني چطور بايد با دانشجوها صحبت کني.

همين الان روي ديوار خانه من تابلوهايي هست که من از روي کار استادان بزرگ دنيا کشيدم، چون فکر ميکنم تا زماني که کار اين استادان بزرگ را کپي نکرده باشم و دشواريهاي کار آنها را از نزديک لمس نکرده باشم و به رنگ و فرم و شکلي که آنها به کار بردند نرسيده باشم، چطور ميتوانم راجع به آنها سر کلاس صحبت کنم؟! ميتوانم سر کلاس بروم و بگويم اين تجربه کلاسيکهاست، يا اين تجربه رئاليستها، ولي بهعنوان يک معلم معتقدم که وقتي سر کلاس ميروم، بايد خودم توان اجراي آن چيزي را که درس ميدهم، داشته باشم و با اطلاع کامل سر کلاس حاضر شوم. در تمام اين مدتي هم که تدريس کردم، به ذهنم نرسيده که چطور ميتوانم سر کلاس يک نخبه پرروش بدهم. من فقط ميتوانم توانايي دانشجو را زياد کنم که البته آن کار را هم خود دانشجو با کار مستمر و تلاشي که انجام ميدهد، خواهد کرد.

آيا در زمينه هنر ميتوانيم خودمان را با کشورهاي ديگر بسنجيم؟ چنين مقايسهاي در زمينه هنر درست است؟

بله، در بخشهايي ميتوانيم خودمان را مقايسه کنيم و اين کاملا طبيعي است. ما امکاناتمان خوب است و ميتوانيم کار کنيم، فقط شرط و شروط دارد و شرطش هم اين است که وقتي به آن نقطه رسيديد که داراي تجربه هستيد و ميتوانيد کار کنيد، از شما استفاده کنند و از تجربياتتان بهره ببرند، نه اينکه وقتي به آن تجربه ميرسيد، شما را بازنشسته کنند. من هميشه به مسئولان در وزارت علوم ميگويم که اين اساتيد را که شايد به لحاظ سني نميتوانند سر کلاس بروند و درس بدهند، به دانشگاهها بياوريد و اجازه دهيد به صورت سميناري حضور داشته باشند و دانشجويان و ساير اساتيد از تجربياتشان استفاده کنند، نه اينکه اينها را کنار بگذاريد. نميگويم که اساتيد جوان بايد کنار بروند، ولي باتجربهها هم بايد باشند تا جوانترها بتوانند کنارشان کار کنند. چطور ما انتظار داريم از ميان نسل جديد نخبه پرورش دهيم، درحاليکه آن تجربهاي که بايد در اختيارشان گذاشته شود، وجود ندارد. مثلا همين دانشکده هنر و معماري ما از دانشکدههاي پرقدرت بود که حاصل کارش را ميتوانيد از ساختههايي که بيرون وجود دارد، ببينيد. ولي الان باتجربهها رفتهاند. منظورم اين نيست که استادان فعلي بيتجربه يا فاقد صلاحيت هستند، اما درکل بايد آن نسل باتجربه را کنار خودمان داشته باشيم.

اگر اشتباه نکنم، شما خارج از ايران درس خواندهايد. ميخواهم بدانم چقدر فضاي تحصيل هنر در آنجا با ايران متفاوت بوده و هست؟

من 15، 16 سال خارج از ايران بودم و حدود دو سال هم بهعنوان اسيستانت تدريس کردم و فکر ميکنم تفاوتي که ميان دانشگاههاي هنر در ايران و خارج از ايران وجود دارد، اين است که در آنجا مسائلي عنوان ميشود که راهکار جديد و شکل جديدي را براي آموزش به وجود ميآورد و اين خيلي مهم است. زماني که من خودم به خارج از ايران رفتم تا درس بخوانم، اصلا چيزي نميدانستم. نقاشي و رنگ و فرم و خط را ميدانستم و ميشناختم، ولي آنجا زمينههاي گوناگون را آموزش ميدهند. من طراحي و رنگ را آنجا ياد گرفتم. بعضي واحدهاي درسي بود که بايد ميخوانديم، ولي در ايران اصلا وجود ندارد، ازجمله روانشناسي هنر، جامعهشناسي، بازاريابي و... وقتي ما قرار است يک هنرمند تربيت کنيم و او را به بيرون بفرستيم، بايد مسائل جامعهاش را هم به او بياموزيم. اين دانشجو بايد فرهنگ جامعه را بشناسد و از نظر فلسفي بايد براي ورود به اجتماع و کار کردن در آن آماده شود تا وقتي که بيرون ميرود، دستوپابسته نباشد.

من بيشتر وقتها دانشجوها را به خارج از دانشگاه ميبرم تا مثلا چاپخانهها را از نزديک ببينند. شما تا نرويد و نبينيد که اوستا چطور کار ميکند و تا وقتي با او رابطه برقرار نکنيد، نميتوانيد کار کنيد. خارج از ايران اين فضاها را باز ميگذارند و به دانشجو ميگويند بايد برويد زير دست استاداني که در اين حرفه کار ميکنند، دوره ببينيد و آنجا کار را ياد بگيريد و همه تجربههايي را که به دست ميآوريد، در کلاس پياده کنيد. اينکه دانشجو را از کلاس بيرون ميآورند تا با يک استادکار رابطه برقرار کند، يعني يک ارتباط سازنده به وجود ميآورند.

چرا دانشجوياني که در دانشگاه هنر خواندهاند، بهخصوص رشتههايي مثل نقاشي، نميتوانند در جامعه به آن جايگاهي که بايد برسند؟ آيا جامعه اينها را نميپذيرد يا حمايت لازم از جانب دولت و... وجود ندارد؟

علتش اين است که ما از نظر حرفهاي اين بچهها را در دانشگاه نميسازيم. يکي از مشکلاتي که شما ميفرماييد، اين است که وقتي در رشتهاي درس ميدهيد، جدا از يکسري مسائل تبيينشده و واحدهايي که براي آن رشته در نظر گرفته شده، مسائلي هم هست که بايد به صورت حرفهاي و عملي آموزش داده شود تا ما بتوانيم دانشجو را براي بيرون بسازيم. شما تا زماني که اين کار را نکنيد، همه اين مسائل و مشکلات همچنان وجود دارد. اين نه به سيستم مربوط است نه به دولت، بلکه به آن آموزش هنري که در جامعه ارائه ميشود و سردمدارش وزارت علوم است، ارتباط دارد و رئوس مطالب درسي دانشگاهي بايد به گونهاي گذاشته شود که استاد مجبور نباشد دانشجو را فقط سر کلاس نگه دارد، بلکه او را براي بيرون هم بسازد. اگر اين تجربه را دانشجو در سالهاي تحصيل به دست بياورد، وقتي بيرون ميرود، در جامعه ول يا رها نيست و ميداند جايگاهش کجاست، چون تجربه لازم را پيدا کرده و با اعتمادبهنفس ميرود و شروع به کار ميکند.

متاسفانه واحدهايي که امروز براي دانشجو گذاشته ميشود، ارزش کار حرفهاي بيرون را ايجاد نميکند. من هميشه خودم اين کار را کردم. هميشه بچهها را ميبرم بيرون و چاپخانههاي مختلف را نشانشان ميدهم تا بفهمند که چاپ اصلا چي هست. من دانشجوها را بردم چاپخانه بانک ملي تا حروف و... را بشناسند. اين يک تجربه بصري ارزشمند است که دانشجو وقتي آن را به دست ميآورد، جايگاه خودش را بهتر ميبيند و ميفهمد. دانشجوي ما امروز اصلا ارتباطي با آدمهاي حرفهاي که در بيرون کار ميکنند، ندارد و اصلا نميتواند ارتباط برقرار کند، چون اين آدمها را نديده و با آنها کار نکرده است. البته اين کار قطعا براي دانشگاه و سيستم آموزشي هزينه دارد. چاپخانهها الان به واسطه لطفي که به من دارند، اجازه ميدهند دانشجوها را به محيط کارشان ببريم، ولي ما نياز داريم تا اين کار قالب رسمي به خودش بگيرد. دانشگاه با کارگاهها و چاپخانهها قرارداد داشته باشد تا چاپخانه هم بداند که اين لطف نيست و قرار نيست مجاني کاري انجام بدهد.

در گذشته طرز تفکري نسبت به هنر وجود داشت، بهخصوص رشتههايي مثل نقاشي، که خيليها در جامعه آن را بيفايده ميدانستند. مثلا پدر يا مادر به فرزندش ميگفت قرار است نقاشي بخواني که چي بشود؟ قرار است آيندهات را چطور تامين کني؟ به نوعي هنر را بياهميت ميدانستند. امروز هنر در جامعهمان چه جايگاهي دارد؟

هنر امروز بياهميت نيست، چون من همين الان ميبينيم که خانوادهها بيشتر بچههايشان را ميفرستند به کلاسهاي هنري. زمان قديم اينطور نبود. پس هنر برايشان اهميت دارد. درست مثل اينکه الان خانوادهها بچههايشان را به کلاسهاي حرفهاي آموزش فوتبال ميفرستند، چون ميدانند با اين کار ميشود پول درآورد. در بخش هنري هم همين است. شما زمينه را آماده ميکنيد و در آن زمينه بچه رشد ميکند و بعد اين هنر را بچه با خودش به داخل منزل ميبرد. اشکال کار اينجاست که ما اين زمينه را آماده نميکنيم. من يک کتاب نوشتم براي آموزش و پرورش که شيوههاي تکنيکي و ابزار را ياد ميدهد. من معتقدم دانشجو  يا هنرجو بايد ابزار را بشناسد و به کمک و با شناخت اين ابزار بتواند هنري را خلق کند. پدر و مادر که ناآگاه نيستند. وقتي ميبينند کودک يا نوجوان از اين ابزار استفاده ميکند، برايشان اهميت پيدا ميکند و علاقهمند ميشوند و ميفهمند که هنر هم داراي ارزش است.

مسئله ديگر اين است که ما سيستمي که بايد کار هنري را ارزش بگذارد، نداريم. در قديم يکي دو کارشناس موظف بودند به گالريها بروند و يکي، دو کار از هنرمندان بخرند. چون اين باور وجود داشت که وقتي هنرمند جوان کاري را اجرا کرده و روي ديوار گذاشته، براي اين است که مسئولان ببينند و توجه داشته باشند تا بخشي از هزينههاي کار اين جوان تامين شود. اما الان برويد گالريها را ببينيد، نقاش کار انجام داده و براي نمايش گذاشته، اما خريداري نيست. هنرمند جواني هم که ميبيند نميتواند کارش را بفروشد، آرامآرام مايوس ميشود و کارش را کنار ميگذارد. درحاليکه بايد سيستمي وجود داشته باشد که کارشناسي معين کند و اين کارشناسان دائم به گالريها سر بزنند و از کارهاي ارائهشده خريداري کنند. حرفم هم اين است که هنرمند بايد تشويق شود و بفهمد که کسي هست که کارش را ببيند و به حضورش اهميت بدهد. شما الان به يک گالري سر ميزنيد، ميبينيد که 30 کار ارائه شده و فقط دو اثر به فروش رفته است! اين کفاف خرج هنرمند را نميدهد. البته وضعيت در بعضي گالريها مناسب است، چون خود گالريدار ارتباط ميان هنرمند و خريدار را برقرار ميکند و هنرمند ميداند که اگر کارش را به آنجا ببرد، دست خالي برنميگردد. متاسفانه تعداد اين افراد که بتوانند چنين ارتباطي را به وجود بياورند، در جامعه ما خيلي زياد نيست. 

 

استاد خود شما چطور وارد اين مسير شديد؟ از کي احساس کرديد ميتوانيد يک نقاش باشيد؟

من هيچ موقع احساس نکردم که ميخواهم نقاش شوم. هنوز هم فکر نميکنم، چون خيلي بد است آدم اينطوري فکر کند که ميخواهد نقاش شود. خيلي از خانوادهها از بچههايشان ميپرسند ميخواهيد چه کاره شويد؟ آنها هم جواب ميدهند دکتر، مهندس و... اما قضيه اينجوري نيست، بلکه مربوط به وجود شما، درون شما، ذات عقلاني و شعور شماست که شما را به مرور و آهسته آهسته به سمت خاصي سوق ميدهد و درنهايت به علت تجربه مستمري که پيدا ميکنيد، ميفهميد که جايگاهتان کجاست.

من هرگز فکر نکردم که ميخواهم گرافيست شوم، يا گرافيست و نقاش و... هستم. من هميشه با خودم فکر کردم انساني بايد باشم که نقش معلمي دارم تا بتوانم آنچه را که آموزش ديدم و در اثر تجربه به دست آوردم، به دانشجوها منتقل کنم. ولي تا جايي که يادم ميآيد، از کودکي به نقاشي علاقهمند بودم. عکس کتابها را با مداد رنگي نقاشي ميکردم و خدا رحمت کند آقاي دولتشاهي معلم نقاشيمان را، او هميشه کارهاي من را ميگرفت و نگاه ميکرد و ميگفت تو رنگها را خوب و پرقدرت ميگذاري و از آنجا من آهسته آهسته با ارزش کلي رنگ آشنا شدم و فهميدم که رنگ چقدر ميتواند در رابطه شما با ديگران از نظر بصري موثر باشد. رنگ مهمترين عنصر اصلي در هنر است که ما بايد اين را دقيقا به صورت عملي در کلاس و دانشگاه به دانشجوها ياد بدهيم.

چطور شد که به ايران برگشتيد و مشغول تدريس شديد؟

خدا رحمت کند دکتر حسين بنايي را که آن زمان رئيس تربيت بدني بود. وقتي درسم تمام شد، ايشان يک نامه براي من فرستاد و گفت اگر تحصيلاتت تمام شده، بيا ما دانشگاه الزهرا را که آن زمان اسمش مدرسه عالي دختران بود راه انداختيم و به استاداني احتياج داريم که اينجا را سر و سامان دهند. من هم آمدم و ديگر هم برنگشتم.

پيش آمد که از اين تصميم پشيمان شويد؟

اصلا پشيمان که نيستم، خيلي هم خوشحالم، چون اين فرصتهايي است که براي شما به وجود ميآيد. الان به محض اينکه يک ترم کلاسهايم را تعطيل کنم و درس ندهم، منزلم را تلفن باران ميکنند که چرا ديگر سر کلاس نميآيي. ما مگر به چه چيزي زنده هستيم؟ به همين تشويقها ديگر. من بعد از اين همه سال بهتر از هر کسي ميتوانم بفهمم که نياز اين بچهها چيست و بر اساس نيازي که احساس ميکنم، خودم را مسئول ميدانم که اينجا باشم.„

 

 

تاریخ انتشار : 1395/06/14
کد : 73196
تعداد بازدید: 19

    تمامی حقوق متعلق به این سایت برای بنیاد ملی نخبگان محفوظ می باشد
آدرس: خیابان آزادی- بین خیابان نواب و رودکی- جنب کوچه طاهرنیا- پلاک 209 تلفن: 63478000 - 09601