شنبه 28 مهر 1397

بنیاد ملی نخبگان

بنیاد نخبگان استانها

بنیاد نخبگان استانها

پیوندها

از «چرا» شروع کن...

ما فکر می‌کنیم که می‌دانیم «چرا» کاری را شروع می‌کنیم، اما وقتی که اوضاع آن‌جور که می‌خواهیم پیش نمی‌رود، چه توضیحی برایش داریم?!

ما فکر می‌کنیم که می‌دانیم «چرا» کاری را شروع می‌کنیم، اما وقتی که اوضاع آن‌جور که می‌خواهیم پیش نمی‌رود، چه توضیحی برایش داریم?!

پایگاه اطلاع‌رسانی بنیاد ملی نخبگان:سایمون سینک نویسنده و سخنران مشهوری است که در سال 2009 برای اولین بار نظریه مشهور خود «از چرا شروع کن» و «دایره طلایی» را در یکی از سخنرانی‌های تد معرفی کرد و به‌سرعت به شهرت جهانی رسید، به‌طوری‌که تا پایان سال 2013 ویدیوی این سخنرانی، سومین سخنرانی پربیننده تد در فضای مجازی بود و تا کنون بیش از 20 میلیون نفر در سراسر دنیا این سخنرانی را دیده‌اند. در ادامه می‌توانید خلاصه‌ای از این سخنرانی معروف را بخوانید.

ما فکر می‌کنیم که می‌دانیم «چرا» کاری را شروع می‌کنیم، اما وقتی که اوضاع آن‌جور که می‌خواهیم پیش نمی‌رود، چه توضیحی برایش داریم. بگذارید جور دیگری بپرسم؛ این قضیه را که دیگران می‌توانند به چیزهایی برسند که با پنداشت‌ها و ارزیابی‌های ما جور درنمی‌آید، چطور توضیح می‌دهیم؟ برای مثال چرا شرکت اپل تا این اندازه نوآور و پیش‌روست؟ هر سال پس از سال دیگر اپل واقعا مبتکرانه‌تر از همه رقیبان خود عمل می‌کند و در عین حال اپل فقط یک شرکت کامپیوتری مانند همه رقبایش است. آن‌ها دسترسی یکسانی به استعدادهای مشابه دارند، به نمایندگی‌های مشابه، مشاوران مشابه و رسانه‌های مشابه. پس چرا به نظر می‌رسد که اپل صاحب چیز بسیار متفاوتی است؟ یا چرا مارتین لوترکینگ جنبش حقوق مدنی را رهبری کرد؟ او تنها کسی نبود که از وضعیت حقوق مدنی در آمریکا رنج می‌کشید و قطعا او تنها سخنور بزرگ دوران خودش نبود، پس چرا او؟ یا چرا برادران رایت قادر به ساخت هواپیمایی شدند که با نیروی انسان کنترل می‌شد، درحالی‌که گروه‌های دیگری هم وجود داشتند که هم در این زمینه تجربه و دانش بیشتری داشتند و هم بودجه‌شان بالاتر بود، ولی نتوانستند هواپیمایی بسازند که با نیروی انسان کنترل شود و برادران رایت همه آن‌ها را شکست دادند. به نظر می‌رسد که در این‌جا عامل دیگری وجود دارد که نقش مهمی ایفا می‌کند.

حدود سه سال و نیم پیش کشفی کردم که عمیقا نگاه من را نسبت به این موضوع که دنیا چطور کار می‌کند و من در این دنیا باید چگونه عمل کنم، عوض کرد. الگوی مشخصی وجود دارد که همه رهبران و سازمان‌های بزرگ و الهام‌بخش دنیا از جمله اپل، مارتین لوتر کینگ و برادران رایت بر اساس آن فکر کرده و ارتباط برقرار می‌کنند و این الگو از الگویی که سایر مردم دارند کاملا متفاوت است. تنها کاری که من کردم مدون کردن این الگو بود. و این احتمالا ساده‌ترین نظریه در دنیاست که من به آن دایره طلایی می‌گویم.

 «چرا؟ چگونه؟ چی؟» بگذارید سریع آن را توضیح دهم. هر کس یا هر سازمانی قطعا می‌داند که چه کار می‌کند. بعضی‌‌ها می‌دانند که چگونه آن را انجام می‌دهند. اما افراد یا سازمان‌های بسیار بسیار کمی وجود دارند که واقعا می‌دانند چرا کاری را انجام می‌دهند. و منظور من از «چرا»، «سودآوری» نیست، زیرا که سودآوری یک نتیجه است و همواره یک نتیجه باقی خواهد ماند. منظور من از «چرا» این است که: «هدفتان چیست؟ انگیزه‌تان چیست؟ باورتان چیست؟ چرا سازمان شما وجود دارد؟ چرا هر روز صبح از تخت‌خواب برمی‌خیزید؟ و چرا هر کس دیگری باید اهمیت بدهد که شما چه کار می‌کنید؟» شیوه‌ای که اغلب ما در ارتباط برقرار کردن در پیش می‌گیریم، حرکت از بیرون دایره (چی) به سمت درون دایره (چرا) است. اکثر ما از روشن‌ترین مسائل به طرف مبهم‌ترین می‌رویم. اما رهبران و سازمان‌های بزرگ همگی از درون دایره (چرا) به سمت بیرون دایره (چی) می‌اندیشند، عمل می‌کنند و ارتباط برقرار می‌کنند.

بگذارید مثالی بزنم. اگر اپل مثل هر شرکت معمولی دیگری چنین پیامی را مخابره می‌کرد که: «ما کامپیوترهای خیلی خوبی می‌سازیم. آن‌ها به زیبایی طراحی شده‌اند، کار کردن با آن‌ها آسان است و کاربرپسند هستند. می‌خواهید یکی از آن‌ها را بخرید؟» و پاسخ ما چیست؟ «ممممممممم مطمئن نیستم.» این شیوه‌ای است که اکثر افراد و سازمان‌ها بر اساس آن عمل کرده و برای برقراری ارتباط از آن استفاده می‌کنند. اول می‌گویند چه کار می‌کنند، بعد می‌گویند چگونه از بقیه متفاوت هستند، یا چرا از بقیه بهترند و در ادامه انتظار بروز یک رفتار، خرید یک محصول، گرفتن یک رأی یا چیزی شبیه این را دارند. اما شیوه‌ای که اپل ارتباط برقرار می‌کند، درواقع این‌گونه است: «هر کاری که ما می‌کنیم، به تغییر وضعیت موجود باور داریم. ما متفاوت اندیشیدن را باور داریم. شیوه‌ای که ما با استفاده از آن وضعیت موجود را تغییر می‌دهیم، با ساخت محصولاتی است که به زیبایی طراحی شده‌اند، کار کردن با آن‌ها آسان است و کاربرپسند هستند. این‌گونه است که ما کامیپوترهای خیلی خوبی می‌سازیم. می‌خواهید یکی از آن‌ها را بخرید؟» کاملا متفاوت است، این‌طور نیست؟ شما الان حاضرید از من یک کامپیوتر بخرید. تنها کاری که من کردم، برعکس کردن نحوه ارسال اطلاعات بود.

مردم کار شما را نمی‌خرند. مردم دلیل کار شما را می‌خرند. برای مردم مهم نیست که چه کاری می‌کنید، بلکه برای آن‌ها مهم است که چرا آن کار را می‌کنید. هدف این نیست با هر کسی دادوستد کنید که به چیزی که شما دارید، نیاز دارد. هدف این است با کسانی دادوستد کنید که آن‌چه را شما باور دارید، باور دارند. هیچ‌کدام از چیزهایی که می‌گویم، عقیده شخصی من نیست، بلکه همه این‌ها ریشه در علم زیست‌شناسی دارد. نه روان‌شناسی، بلکه زیست‌شناسی. اگر نگاهی به ساختار مغز بیندازیم، می‌توان آن را به سه بخش تقسیم کرد که با سه بخش دایره طلایی کاملا هم‌خوانی دارد. جدیدترین مغز ما، مغز انسان اندیشه‌ورز (Homo Sapien Brain) یا همان نئوکورتکس (Neocortex)، با «چه چیز» سروکار دارد. نئوکورتکس مسئول تمامی استدلال‌ها و تفکرات تحلیلی و تکلم ماست. دو بخش داخلی، مغز زیرین (Limbic Brain) ما را تشکیل می‌دهند که مسئول درک احساساتمان همچون اعتماد و وفاداری است. این بخش هم‌چنین مسئول تنظیم تمامی رفتارهای انسانی و تمامی تصمیم‌گیری‌هاست، درحالی‌که ظرفیتی برای تکلم ندارد. به بیان دیگر، وقتی از بیرون به درون حلقه ارتباط برقرار می‌کنیم، آدم‌ها می‌توانند حجم عظیمی از اطلاعات پیچیده مثل ویژگی‌ها، منافع، حقایق، آمار و ارقام را بفهمند. مسئله این‌جاست که این‌ها برانگیزاننده رفتار نیستند. اما وقتی ارتباط گرفتن از درون حلقه به سمت بیرون حلقه انجام می‌شود، ما ابتدا مستقیما با آن بخشی از مغز صحبت می‌کنیم که کنترل‌کننده رفتار است و در ادامه به آدم‌ها اجازه می‌دهیم که با چیزهای ملموسی که می‌گوییم و کارهایی که انجام می‌دهیم، حرف ما را مورد بررسی منطقی قرار دهند.

بعضی وقت‌ها شما به بعضی افراد همه حقایق و آمار و ارقام را ارائه می‌کنید و آن‌ها می‌گویند: «ما می‌دانیم که واقعیات و جزئیات چه می‌گویند، اما به نظر درست نمی‌رسد و حس درستی نمی‌دهند.» چرا ما از این عبارت استفاده می‌کنیم: این «حس» درستی نمی‌دهد؟ چون قسمتی از مغز که تصمیم‌گیری را کنترل می‌کند، زبان را کنترل نمی‌کند. نمی‌خواهم تصور شما را خراب کنم، اما دل و روح نیست که این رفتار‌ها را کنترل می‌کنند. این‌ها همه این‌جا در مغز میانی ما اتفاق می‌افتد؛ قسمتی از مغز که کنترل‌کننده تصمیم‌گیری است و نه زبان.

اگر آدم‌ها را فقط برای این‌که می‌توانند کاری را انجام دهند استخدام کنید، آن‌ها برای پول شما کار می‌کنند. اما اگر آدم‌هایی را استخدام کنید که آن‌چه را شما باور دارید باور دارند، با دل و جان برای شما کار خواهند کرد.

خیلی از مردم در مورد ساموئل پیرپونت لانگلی  چیزی نمی‌دانند. او در اوایل قرن بیستم از وزارت جنگ آمریکا بودجه‌ای 50 هزار دلاری دریافت کرد تا ماشین پرواز را بسازد. او بهترین مهندسان زمان را استخدام کرد و به بهترین امکانات فنی دسترسی داشت. فعالیت‌های او تحت پوشش خبری نیویورک تایمز بود. او چیزی را در اختیار داشت که می‌توان به آن گفت «دستور غذای موفقیت». اما چه شد که کمتر کسی او را می‌شناسد و به یاد می‌آورد؟ چندین مایل آن‌طرف‌تر در دیتون اوهایو برادران رایت بودند که به هیچ‌کدام از چیزهایی که لانگلی داشت، دسترسی نداشتند. تنها تفاوت برادران رایت با لانگلی این بود که آن‌ها با یک انگیزه، با یک هدف و با یک باور کار می‌کردند. آن‌ها باور داشتند که اگر بتوانند راهی برای ساختن این ماشین پرواز بیابند، دنیا را دگرگون خواهد ساخت. در اطراف برادران رایت آدم‌هایی بودند که به باورهای آن‌ها باور داشتند و با دل و جان برایشان کار می‌کردند. اما لانگلی متفاوت بود. او می‌خواست ثروتمند و معروف شود. او در جست‌وجوی نتیجه بود. او در جست‌وجوی ثروتمندان بود. برادران رایت در ۱۷ دسامبر ۱۹۰۳ موفق شدند با ماشین اختراعی خود، پرواز کنند. چند روز بعد خبر موفقیت آن‌ها منتشر شد. روزی که برادران رایت موفق به پرواز شدند، لانگلی از کار خود استعفا داد. او می‌توانست به برادران رایت بگوید: «دوستان، این اختراع جالبی است، من حاضرم فناوری شما را ارتقا بدهم.» اما او این کار را نکرد. لانگلی به ثروت و شهرتی که می‌خواست نرسید، به همین خاطر استعفا کرد.

در تابستان ۱۹۶۳، دویست‌وپنجاه هزار نفر در فروشگاهی در واشنگتن دی‌سی گرد هم آمدند تا به سخنان دکتر مارتین لوترکینگ گوش دهند. برای آن‌ها هیچ دعوت‌نامه‌ای فرستاده نشده بود. آن موقع هیچ وب‌سایتی وجود نداشت که بتوان زمان سخنرانی را در آن چک کرد. دکتر کینگ تنها سخنران برجسته آن دوران نبود. او تنها فردی در آمریکا نبود که از دوران پیش از حقوق مدنی رنج برده بود. حتی می‌توان گفت، برخی از ایده‌های او اصلا ایده‌های خوبی نبودند. اما او یک موهبت داشت. او به جاهای مختلف نمی‌رفت تا به مردم بگوید نیاز است چه چیزی در ایالات متحده آمریکا تغییر کند. او به جاهای مختلف سفر می‌کرد تا با مردم از چیزی بگوید که باور داشت. «من باور دارم، من باور دارم، من باور دارم...» این چیزی بود که او به مردم می‌گفت. و مردمی که چیزی را که او باور داشت، باور داشتند، انگیزه او را فهمیدند و انگیزه‌های خودشان را ساختند و به دیگران نیز گفتند. این‌گونه بود که دویست‌وپنجاه هزار نفر در روز درست و در زمان درست در محل سخنرانی او حاضر شدند. چند نفر از آن‌ها آن روز به‌خاطر دکتر کینگ آمده بودند؟ هیچ‌کدام. آن‌ها به‌خاطر خودشان آمده بودند. این باور آن‌ها بود که باعث شد سختی مسافرت هشت ساعته با اتوبوس را در گرمای نیمه اوت به جان بخرند و این ربطی به رنگ پوست آن‌ها نداشت. ۲۵ درصد از کسانی که آن روز در سخنرانی دکتر کینگ حضور داشتند، سفیدپوستان بودند.

ما کسانی را دنبال می‌کنیم که رهبری می‌کنند، نه به این دلیل که مجبوریم، بلکه به این دلیل که می‌خواهیم. ما کسانی را که رهبری می‌کنند، دنبال می‌کنیم، نه به‌خاطر آن‌ها، بلکه به‌خاطر خودمان. و این‌ها همان کسانی هستند که با «چرا» شروع می‌کنند. آن‌ها این توانایی را دارند که برای کسانی که اطرافشان هستند، الهام‌بخش باشند، یا کسانی را پیدا کنند که برای آنان الهام‌بخش باشند.

منبع: «ماهنامه سرآمد»

تاریخ انتشار : 1394/07/12
کد : 72763
تعداد بازدید: 30

    تمامی حقوق متعلق به این سایت برای بنیاد ملی نخبگان محفوظ می باشد
آدرس: خیابان آزادی- بین خیابان نواب و رودکی- جنب کوچه طاهرنیا- پلاک 209 تلفن: 63478000 - 09601