جمعه 30 شهریور 1397

بنیاد ملی نخبگان

بنیاد نخبگان استانها

بنیاد نخبگان استانها

پیوندها

جهان در حال تغيير است ...

جهان در حال تغيير است و اين تغييرات در کسري از ثانيه اتفاق مي‌افتند؛ آن‌قدر سريع که شما حتي فکرش را هم نمي‌کنيد!» جهان شتاب گرفته است...

جهان در حال تغيير است و اين تغييرات در کسري از ثانيه اتفاق مي‌افتند؛ آن‌قدر سريع که شما حتي فکرش را هم نمي‌کنيد!» جهان شتاب گرفته است...

پایگاه اطلاع‌رسانی بنیاد ملی نخبگان: «جهان در حال تغيير است و اين تغييرات در کسري از ثانيه اتفاق مي‌افتند؛ آن‌قدر سريع که شما حتي فکرش را هم نمي‌کنيد!» اين‌ها را ادي اوبنگ مي‌گويد که بيش از يک دهه است در زمينه روش‌هاي کسب موفقيت در کسب و کارهاي نوآورانه فعاليت مي‌کند. او در يکي از سخنراني‌هايش ما را با سه تغيير مهم دنيا در عصر جديد آشنا مي‌کند تا با مفهومي آشنا شويم که او نامش را «شکست هوشمند» گذاشته است.

من همه شش ماه گذشته را در سفر گذرانده‌ام. فکر کنم حدود 60 هزار مايل سفر کرده‌ام اما لحظه‌اي هم ميز کارم را رها نکرده‌ام. علت اين که توانسته‌ام چنين کاري را انجام دهم، اين است که من در اصل دو نفر هستم. درست است که به نظر مي‌رسد يک نفر باشم اما در واقع دو نفرم. من «ادي» هستم که الان اين‌جاست و هم‌زمان، شخصيت دوم من يک آواتار مربعي سبزرنگ بزرگ با اسم نام مستعار «فرانک سايبري» است.

اين کاري است که من واقعا به آن مشغولم. مي‌خواهم، در صورت امکان، حرفم را با يک سوال شروع کنم چون کار من تجارت است، بنابراين تمرکز روي نتيجه خيلي مهم است. من خيلي روي اين سخنراني وقت گذاشتم چون با خودم فکر مي‌کردم که درباره چه موضوعي سخنراني کنم؟ بايد چکار کنم؟ اين يک سخنراني تد (TED) است. خيلي وحشتناک است. چطور بايد... بنابراين اميدوارم سطح سخنرانيم براي اين فضا مناسب باشد. خب، ادامه بدهيم. ممکن است به اين سوال پاسخ بدهيد؟ اگر بخواهيد، مي‌توانيد جواب آن را فرياد بزنيد. سوال من اين است: کدام‌يک از اين خطوط افقي بلندتر هستند؟ جواب چيست؟

حاضرين: هم‌اندازه‌اند.

هم اندازه‌اند؟ نه، هم‌اندازه نيستند! (خنده حضار) طول اين خط‌ها با هم برابر نيست. خط بالايي 10 درصد بلندتر از پاييني است. پس چرا شما به من گفتيد هم‌اندازه‌اند؟ يادتان مي‌آيد وقتي شاگرد مدرسه بوديم، آن‌ها همين کلک را به ما مي‌زدند؟ اين کار را مي‌کردند تا پارالکس يا اصل اختلاف منظر را به ما ياد بدهند. يادتان هست؟ و وقتي شما با اين سوال مواجه شديد، گفتيد هم‌اندازه‌اند ولي اشتباه کرديد. يادتان مي‌آيد؟ شما اين جواب را حفظ کرديد و آن را براي 10، 20، 30، 40 سال در ذهنتان نگه داشتيد: جواب «هم‌اندازه‌اند» است. بنابراين وقتي از شما پرسيده مي‌شود طول آن‌ها چه نسبتي دارد، شما جواب مي‌دهيد آن‌ها هم‌اندازه‌اند. اما آن‌ها هم‌اندازه نيستند چون من آن‌ها را تغيير داده‌ام. و اين همان چيزي است که من سعي دارم آن را توضيح بدهم و در قرن بيست و يکم براي ما اتفاق افتاده است.

بعضي افراد يا بعضي چيزها هستند که قوانين مربوط به سيستم جهان ما را تغيير داده‌اند. اگر بخواهيم از ديدگاه طنز به اين قضيه نگاه کنيم، بايد بگوييم اين اتفاق درست نصف شب افتاده است يعني وقتي همه ما خواب بوده‌ايم؛ اما نصف شب 15 سال پيش. درست است؟ شما متوجهش نشديد؟ ولي اساسا کاري که آن‌ها انجام داده‌اند اين است که تمام قوانين را تغيير داده‌اند به طوري که راه مديريت موفق يک تجارت، يک موسسه يا حتي يک کشور نابود شده است، دگرگون شده است، به صورتي کاملا جديد درآمده است (فکر مي‌کنيد شوخي مي‌کنم؛ مگر نه؟) و به صورت يک مجموعه قوانين کاملا جديد درآمده است. شما متوجه اين اتفاق شده‌ايد؟! منظورم اين است که شما واقعا متوجه اين اتفاق نشده‌ايد. شما احتمالا... نه، نشده‌ايد.

ايده ساده من اين است که اتفاقي که افتاده و آن اتفاق اين است که قرن بيست و يکم واقعي در دور و اطراف ما چندان ملموس نيست، بنابراين به جاي آن، ما وقتمان را بر سر اين مي‌گذاريم تا به طور منطقي با جهاني که درک مي‌کنيم و مي‌شناسيم، اما ديگر وجود ندارد، ارتباط برقرار کنيم. شما حرف مرا باور نمي‌کنيد. باور مي‌کنيد؟ خوب است.

اجازه بدهيد شما را به سفري از مجموعه چيزهايي ببرم که نمي‌فهمم! اگر شما در سايت آمازون (سايت فروش کتاب و فيلم) کلمه «خلاقيت» را جست‌و‌جو کنيد، چيزي حدود 90 هزار کتاب پيدا مي‌کنيد. اگر در موتور جست‌وجوگر گوگل کلمه «نوآوري + خلاقيت» را جست‌و‌جو کنيد، 30 ميليون نتيجه دريافت مي‌کنيد. اگر کلمه «مشاوره» را هم به آن اضافه کنيد، تا 60 ميليون نتيجه را مشاهده خواهيد کرد. حواستان با من است؟ به طور آماري، نتيجه مي‌گيريم که از هر 100  هزار ايده، يکي از آن‌ها صرفه‌ اقتصادي دارند يا اين‌که 2 سال بعد از پايه‌گذاري شدن صرفه اقتصادي پيدا مي‌کنند. ولي اين بي‌معني است. کمپاني‌ها هيات‌رئيسه گرانبهايشان را مجبور مي‌کنند سال‌هاي طولاني را صرف آماده کردن پيش‌بيني‌هاي اقتصادي و تنظيم بودجه‌اي کنند که ديگر بي‌فايده است يا اين‌که پيش از اجرا نياز به تغيير دارد.

چطور چنين چيزي ممکن است؟ اگر به ديدگاهي که ما داريم نگاه کنيد، به اين ديدگاه که چطور مي‌خواهيم دنيا را تغيير دهيم، مي‌بينيد که نکته اصلي در «اجرا» است. اگر ما ديدگاهي داريم، پس بايد آن را عملي کنيم. ما دهه‌هاي زيادي را براي پيشرفت و بهبود اجراي ايده‌ها صرف کرديم و به نظر مي‌رسد که افراد در عملي ساختن ايده‌ها به مرحله خوبي رسيده‌اند. بگذاريد يک خانواده پنج‌ نفره را مثال بزنم که مي‌خواهند به تعطيلات بروند. تصور کنيد که اين خانواده قرار است از لندن به هنگ‌کنگ بروند. چيزي که مي‌خواهم مد نظر داشته باشيد، اين است که بودجه آن‌ها تنها 3 هزار پوند است. اگر اين مورد را با متوسط پروژه‌هاي واقعي مقايسه کنم، البته متوسط پروژه‌هاي موفق، اتفاقي که نهايتا مي‌افتد اين است که اين خانواده نهايتا از ماکاسار در سولاوسي جنوبي سر درمي‌آورند، آن هم در حالي که حدود 4 هزار پوند خرج کرده‌اند و دوتا از فرزندانشان را هم با خود نبرده‌اند! چيزي که سعي دارم براي شما توضيح بدهم، اين است که چيزهايي وجود دارد که هيچ معنايي براي ما ندارند.

و اين قضيه بدتر از اين هم مي‌شود. اجازه بدهيد اين يکي را براي شما توضيح بدهم. اين يک متن است و من تنها بخشي را از آن انتخاب کرده‌ام. اين متن مي‌گويد: «علياحضرت، به طور خلاصه، اشتباه در پيش‌بيني زمان، عمق و شدت بحران به دليل کمبود خلاقيت و تعداد روشنفکران و نخبگان جامعه است» يا چيزي مثل اين. اين متن، متن عذرخواهي يک گروه از اقتصاددانان برجسته از ملکه انگلستان است؛ وقتي که پرسيد «چرا هيچ‌کس به ما نگفت که بحران دارد از راه مي‌رسد؟» من هيچ‌وقت لقب شواليه‌ام را نمي‌گيرم. اما نکته اصلي اين نيست. چيزي که بايد به خاطر بسپاريد، اين است که اين افراد اقتصادداناني برجسته هستند؛ تعدادي از باهوش‌ترين افراد روي زمين. مي‌بينيد چه چالش بزرگي است؟

اين واقعا ترسناک است. دوست و مشاورم «تيم براون» از شرکت IDEO، براي من توضيح داد که طراحي بايد بزرگ باشد و حق کاملا با او است. او هوشمندانه اين مساله را براي ما توضيح مي‌دهد. او مي‌گويد نحوه تفکر طراحي بايد براي چالش‌هايي که داريم با سيستم‌هاي بزرگي درگير شود. کاملا حق با او است. و بعد از آن من از خودم پرسيدم «چرا ذهن من هميشه تا اين حد بسته بوده است؟» اين عجيب نيست؟ اگر همکاري اين‌قدر جالب است، اگر انجام دادن کارها به شيوه عملکرد متقابل تا اين حد شگفت‌انگيز است، پس چرا ما اين نظام‌هاي طبقاتي يا سلسله‌مراتب‌ عظيم را ساخته‌ايم؟ در دنيا چه مي‌گذرد؟ مي‌بينيد؟! من معتقدم اتفاقي که افتاده اين است که ما متوجه تغييري نشده‌ايم که قبل از اين توضيح دادم.

چيزي که در حال حاضر مي‌دانيم، اين است که جهان شتاب گرفته. دنياي مجازي همه چيز را با سرعت نور جا‌به‌جا مي‌کند. تکنولوژي به همه چيز شتاب ناگهاني مي‌دهد. بنابراين اتفاقي که مي‌افتد، اين است که ما اين شتاب سرسام‌آور و تغييرات را دنبال مي‌کنيم. اين سرعت در حال بيشتر شدن است و قضيه در همين‌جا تمام نمي‌شود. هم‌زمان که مرتکب اين اعمال شده‌ايم، کارهاي عجيب ديگر نيز انجام داده‌ايم. ما جمعيت جهان را طي 40 سال دو برابر کرديم. نيمي از آن‌ها را در شهرها سکونت داديم و همه آن‌ها را به هم متصل کرديم تا بتوانند با هم در ارتباط باشند. تراکم ارتباطات انساني در حال حاضر واقعا شگفت‌انگيز است. نمودارهايي وجود دارند که تمام اين انتقال اطلاعات را نشان مي‌دهند. اين تراکم اطلاعات واقعا شگفت‌انگيز است و ما هم‌زمان کار سومي را نيز انجام داده‌ايم. بعضي از شما که صاحب يک دفتر کار هستيد به خوبي اين مساله را درک مي‌کنيد؛ يک ميز کوچک زير پله. و شما با خودتان مي‌گوييد ميز کوچک من زير پله‌هاست. ولي نه، شما در دفتر مرکزي يک شرکت جهاني نشسته‌ايد؛ تنها اگر به اينترنت متصل باشيد! اتفاقي که افتاده اين است که ما مقياس‌هايمان را تغيير داده‌ايم. اندازه‌ها و مقياس‌هاي ما ديگر همان اندازه‌ها و مقياس‌هاي قبلي نيستند. و علاوه بر آن، هر بار که شما يک پست جديد را توييت مي‌کنيد، بيش از يک‌سوم فالوئرهاي شما از يک کشور که کشور خودتان نيست، آن پست را مي‌خوانند.

«جهاني» يک مقياس جديد است. ما اين را مي‌دانيم و مردم حرف‌هاي عجيبي مي‌زنند؛ مثلا «امروز جهان جاي آشفته‌اي است». آيا شما شنيده‌ايد که کسي حرف‌هايي از اين قبيل بزند؟ مردم از اين جمله‌ها به عنوان نوعي کنايه استفاده مي‌کنند. تا به حال به چنين موردي برخورد کرده‌ايد؟ آن‌ها فکر مي‌کنند که اين يک کنايه است در حالي که اين‌طور نيست. اين حقيقت است. يادم مي‌آيد وقتي يک دانشجوي مهندسي جوان بودم، يک روز براي انجام يک آزمايش به آزمايشگاه رفته بودم که در آن، مسئول انجام آزمايش کار بسيار جالبي انجام داد. کاري که او انجام داد، اين بود که يک لوله شفاف برداشت و آن را به يک شير متصل کرد و جريان آب را باز کرد و گفت متوجه چيزي شديد؟ در اين زمان آب داشت با سرعت از درون لوله عبور مي‌کرد. منظور من اين است که چيز خارق‌العاده‌اي نبود. حواستان با من است؟ آب داشت از مسير خودش مي‌گذشت. او شير را در جهت عکس چرخاند و پرسيد متوجه چيزي شديد؟ نه. سپس او يک سوزن درون لوله فرو کرد و آن سوزن را به يک مخزن متصل کرد و مخزن را با جوهر سبز پر کرد. حواستان با من است؟ حدس بزنيد چه اتفاقي افتاد؟ همين‌طور که آب در لوله جريان داشت، يک خط سبز باريک در آن ظاهر شد. اين خيلي جالب نبود. او کمي شير را بازتر و اين جريان شروع به زياد شدن کرد. هيچ چيز تغيير نکرد. بنابراين شدت جريان آب را تغيير داد، اما تنها يک خط سبز کند وجود داشت. او کمي جريان را افزايش داد و بعد کمي بيشتر. سپس اتفاق عجيبي افتاد. لرزشي کوچک در اين خط به وجود آمد و بعد، وقتي کمي بيشتر شير را باز کرد، آن خط سبز کاملا ناپديد شد و به جاي آن خطوط باريک عجيب و غريب جوهري در نزديکي سوزن به وجود آمدند. آن‌ها جوهر را به شدت پراکنده مي‌کنند و در حقيقت در آب حل مي‌کنند و رنگ ناپديد مي‌شود. اتفاقي که در لوله افتاد، اين بود که يک نفر آن را دگرگون کرد. او قوانين را از جريان خطي به جريان آشفته تغيير داد و آن قوانين ديگر وجود نداشتند. در آن محيط، ناگهان، تمام قوانين جريان آشفته صدق کردند و ديگر قوانين جريان خطي وجود نداشتند. و اگر ما آن جوهر سبز را نداشتيم، هرگز متوجه اين قضيه نمي‌شديم.

و من فکر مي‌کنم اين چالشي است که ما با آن رو‌به‌رو هستيم چون يک نفر - که ممکن است شما با تمام تکنولوژي و مهارتتان باشيد - سرعت، مقياس و تراکم ارتباطات را افزايش داده است.

اما حالا بايد با اين قضيه چکار کنيم؟ خب، ما يا تنها مي‌توانستيم آن را آشفتگي بناميم يا تلاش کنيم و ياد بگيريم. بله، ياد بگيريم، اما من مي‌دانم که شما در روزگاري بزرگ شده‌ايد که به اين چيزها جواب‌هاي درست گفته مي‌شد. اين را به خاطر جواب‌هايي که شما به سوال خطوط افقي داديد، مي‌گويم و شما معتقديد اين جواب تا ابد باقي خواهد ماند. بنابراين من کمي به طول خط بالايي اضافه کردم که نمايانگر ياد گرفتن است و ما عادت داريم اين‌گونه اين کار را انجام بدهيم. ما مي‌توانيم چيز‌هاي مختلف را ببينيم، آن‌ها را درک و به طور عملي استفاده کنيم. اين‌جا جهان است. اما حين شتاب گرفتن جهان چه اتفاقي براي سرعت يادگيري ما مي‌افتد؟ خب، اگر شما براي يک شرکت کار کنيد، خواهيد ديد که کار کردن روي چيز‌هايي که رئيس شما نظر مثبتي نسبت به آن‌ها ندارد يا در دستورالعمل کاري شما جاي نگرفته، بسيار دشوار است و به هر حال، شما هر ماه به دفتر رئيستان احضار مي‌شويد. اگر در يک مرکز تحقيقاتي کار کنيد، يک روز شما آن‌ها را مجبور خواهيد کرد که اين تصميم را بگيرند و اگر در يک مغازه کار کنيد که کارکنان در آن به روند مراتب معتقدند، اوضاع از اين هم مسخره‌تر مي‌شود چون شما تمام مدت مجبوريد صبر کنيد تا اين روند قبل از اين‌که بگوييد «اشتباهاتي وجود دارد» متوقف شود. حواستان با من است؟ سرعت تغييرات از سرعت يادگيري بيشتر مي‌شود و اين چيزي است که وقتي داشتم درباره قضيه نيمه شب مي‌گفتم، براي شما توضيح دادم.

اين اتفاق چه بلايي سر ما مي‌آورد؟ خب، اين مساله عکس‌العملي را که ما بايد در برابرش انجام دهيم کاملا تغيير مي‌دهد. ما اشتباهات زيادي انجام مي‌دهيم. ما مشکلات سال قبل را حل مي‌کنيم، بدون اين‌که به آينده فکر کنيم. به اين موضوع فکر کنيد که مسائلي که در حال حاضر حل مي‌کنيد، چه مشکلاتي در آينده به وجود مي‌آورند؟ اگر شما جهاني را که در آن زندگي مي‌کنيد درک نکنيد، تقريبا غيرممکن است که کاملا در مورد مطلوب بودن نتيجه کارتان مطمئن باشيد.

بگذاريد مثالي بزنم؛ يک مثال خيلي کوچک. همه رؤساي کمپاني‌هايي که من با آن‌ها کار مي‌کنم، يا موکلانم، خواهان نوآوري هستند. آن‌ها دنبال نوآوري هستند. آن‌ها به کارمندانشان مي‌گويند «خطر کنيد و خلاق باشيد!» اما متاسفانه کلماتشان حين جا‌به‌جا شدن در هوا براي اين‌که به گوش مخاطب برسند، عوض مي‌شوند. اين کلمات وقتي به گوش کارمندانشان مي‌رسند، چيزي شبيه اين است که «ديوانگي کنيد تا من هم بلافاصله اخراجتان کنم». چرا؟ زيرا در دنياي قديمي، در اين محدوده، اشتباه انجام دادن کار‌ها غيرقابل قبول بود. اگر شما کاري را اشتباه انجام مي‌داديد، شکسته خورده بوديد. چگونه بايد با شما رفتار مي‌شد؟ خب، خيلي سخت چون شما مي‌توانستيد از کسي بپرسيد و راهنمايي بخواهيد که تجربه کافي در آن زمينه خاص داشت. بنابراين ما جواب را ياد گرفتيم و اين را براي 20 تا 30 سال در ذهن‌هايمان حمل کرديم. حواستان با من است؟ جواب اين است که کار‌هاي متفاوت انجام ندهيد. و سپس ناگهان ما کارمندانمان را به نوآوري تشويق مي‌کنيم!

مي‌بينيد، در حقيقت، دو راه براي شکست خوردن در دنياي نوين ما وجود دارد. اولي اين است که شما کاري را انجام مي‌دهيد که در آن بايد يک روند مشخص را دنبال کنيد و اين کار خيلي مشکل است. شما دست و پا چلفتي هستيد. شما اين کار را اشتباه انجام مي‌دهيد. بايد چگونه با شما برخورد شود؟ احتمالا بايد اخراج شويد. در حالت بعدي، شما داريد کار جديدي را انجام مي‌دهيد. هيچ‌کس تا به حال اين کار را انجام نداده است. شما آن را کاملا اشتباه انجام مي‌دهيد. بايد چگونه با شما برخورد شود؟ خب، پيتزاهاي مجاني به سوي دفترتان سرازير مي‌شود! با شما بايد بهتر از افرادي که موفق شده‌اند، رفتار شود. به اين قضيه «شکست هوشمندانه» گفته مي‌شود. چرا؟ چون شما نمي‌توانيد آن را درون رزومه کاري خود بنويسيد.

حسي که مي‌خواهم به شما انتقال دهم، توضيح اين است که چرا من 60 هزار کيلومتر از ميز کارم دور شده‌ام. وقتي متوجه قدرت اين دنياي جديد شدم، شغل تدريس امن و راحتم را ترک کردم و يک مدرسه اقتصاد مجازي راه انداختم؛ اولين مدرسه جهان در نوع خودش؛ آن هم فقط براي آموزش نحوه انجام اين کار. من از برخي از آموخته‌هاي خودم درباره بعضي از قوانيني که خودم ياد گرفتم، استفاده کردم. اگر به اين موضوع علاقه‌مند هستيد، مي‌توانيد به سايت worldaftermidnight.com مراجعه و اطلاعات بيشتري کسب کنيد. اما من خودم به مدت بيش از يک دهه است که اين آموخته‌ها را به کار برده‌ام و همچنان اين‌جا هستم و همچنان خانه‌ام را دارم و مهم‌ترين چيز اين است که اميدوارم به اندازه کافي براي تزريق کمي جوهر سبز در زندگي شما تلاش کرده باشم.

منبع: «ماهنامه دانش بنیان»

تاریخ انتشار : 1394/10/27
کد : 72057
تعداد بازدید: 41

    تمامی حقوق متعلق به این سایت برای بنیاد ملی نخبگان محفوظ می باشد
آدرس: خیابان آزادی- بین خیابان نواب و رودکی- جنب کوچه طاهرنیا- پلاک 209 تلفن: 63478000 - 09601