سه شنبه 4 اردیبهشت 1397

بنیاد ملی نخبگان

بنیاد نخبگان استانها

بنیاد نخبگان استانها

پیوندها

ساختن جامعه يک بازي دسته‌جمعي است

حسین دهباشی می گوید: آن‌چه گريبان ما را گرفته، کم‌رنگ شدن اخلاق در جامعه است؛ اخلاق به مفهوم بسيار بسيار ساده‌اش که باعث مي‌شود جامعه‌اي توسعه پيدا کند يا نکند.

پایگاه اطلاع‌رسانی بنیاد ملی نخبگان: فارغ‌التحصيل رشته مديريت صنعتي است، اما مثل بسياري از بچه‌هاي فني، زلفي با هنر گره زده و با مستندهايش به شهرت رسيده است. حسين دهباشي را بسياري با مستند انتخاباتي و مراسم تنفيذ دکتر حسن روحاني به خاطر مي‌آورند و برخي با پروژه مستند «تاريخ شفاهي دوره پهلوي» که از سيما پخش شد و سروصداي زيادي به راه انداخت. به گفته خودش در جواني سوداي تغيير و پيشرفت ايران را در سر داشته و شايد به همين خاطر باشد که ردپايش را مي‌توان از شبکه العالم و بنياد فارابي از يک سو تا سازمان منطقه آزاد کيش و سازمان اسناد و کتاب‌خانه ملي و وزارت ورزش و جوانان از سوي ديگر جست‌وجو کرد. او حالا سرش حسابي گرم طرحي است که با آن قصد دارد جزيره هندورابي را به ساحل آرامش نخبگان تبديل کند. خودش مي‌گويد آرزويش ساختن «سيليکون ولي»(منطقه‌اي در آمريکا که شرکت‌هاي مطرح انفورماتيک جهان در آن قرار گرفته‌اند) ايران در اين جزيره کوچک خليج فارس است.

بياييد بيست و چند سالي به عقب بازگرديم و از حسين دهباشي پرجنب‌وجوش باشگاه دانش‌پژوهان جوان سراغ بگيريم.

زمان جواني ما دو مرکز وجود داشت که با نخبگان در ارتباط بود؛ يکي انجمن دانش‌پژوهان جوان و ديگري باشگاه دانش‌پژوهان جوان. باشگاه متعلق به بچه‌هاي المپيادي بود و من مسئول فرهنگي آن بودم. بچه‌هايي که چند سال از من کوچک‌تر بودند، مي‌آمدند آن‌جا و مدتي از خانواده دور مي‌افتادند. ما فکر کرديم غير از درس خواندن، اين بچه‌ها چه کاري بايد انجام دهند که روحيه‌شان تقويت شود. معتقد بوديم اين‌ها سرمايه کشور هستند و بايد شرايطِ -از لحاظ روحي- بهتري داشته باشند. بگذريم از اين‌که من الان فکر مي‌کنم کل اين قضيه المپياد و اين ماجراها کار نادرستي است و اين‌طور برخورد با سرمايه‌هاي جامعه، مناسب نيست. به هر حال آن موقع روال اين‌گونه بود. از طرفي آن زمان رويکرد اين بود که نخبه‌هاي حوزه‌هاي مختلف- که المپيادي هم نيستند- جايي داشته باشند تا دور هم جمع شوند و فکر کنند و... اسم اين مکان انجمن دانش‌پژوهان جوان بود که من هم عضو آن بودم.

اين انجمن و باشگاه دانش‌پژوهان جوان چه زماني شکل گرفت؟

ابتداي دوره آقاي ‌هاشمي بود. جنگ تمام شده بود و بخشي از ما سابقه حضور در جبهه داشتيم و بخشي هم نداشتيم. باورمان اين بود که بايد با انرژي زيادي کار کرد. بگذاريد کمي فضاي آن دوره را بيشتر توضيح دهم. ما در کشورمان شرايطي سينوسي داريم که هر چند وقت يک بار تکرار مي‌شود، يعني نسيم اميدواري وزيدن مي‌گيرد و آن‌هايي که خارج از کشورند، دوست دارند برگردند و آن‌هايي که چمدان‌هايشان را براي رفتن بسته‌اند، از مهاجرت منصرف مي‌شوند. ابتداي رياست جمهوري آقاي ‌هاشمي يکي از اين دوره‌ها بود. مجموعه‌هاي زيادي مثل همين باشگاه و انجمن دانش‌پژوهان شکل گرفت. اما پس از مدتي هر کدام به آفت تشکيلات اداري دچار شدند و آن روال کار کردن با انگيزه و انرژي را از دست دادند. خود من آن موقع با وجود اين‌که دائم با اين بچه‌ها سروکله مي‌زدم، اما حقوق نمي‌گرفتم. ما تصميم داشتيم ايران را به دروازه‌هاي پيشرفت برسانيم، اما بعدها ديديم پيشرفت به همين سادگي‌ها ميسر نمي‌شود.

اين ايده فعاليت براي سازندگي و حل مشکلات کشور ريشه در چه طرز تفکري داشت؟

شايد چون مهندس بوديم، اين‌طور فکر مي‌کرديم. باورمان اين بود که چند متغير مشخص وجود دارد و اگر در اين متغير‌ها دست ببريم، مشکل حل مي‌شود. بعدها حتي در تحليل اين‌که چرا ما بچه‌هاي فني در دانشگاه بيشتر کار سياسي مي‌کرديم تا بچه‌هاي علوم سياسي، به اين جمع‌بندي رسيدم که ما تا حدودي از درک و فهم پيچيدگي‌هاي جامعه عاجز بوديم و فکر مي‌کرديم با کارهايي مي‌شود مشکلات کشور را حل کرد. بگذاريد خاطره‌اي برايتان تعريف کنم. آن وقت‌ها که کم‌سن‌وسال بودم، به علامه محمدتقي جعفري علاقه زيادي داشتم. يکي از دوستان من هم به واسطه پدرش که با آقاي جعفري آشنا بود، به منزل ايشان مي‌رفت. گاهي اوقات آقاي جعفري که از علاقه من به خودشان باخبر بودند، مرا هم دعوت مي‌کردند. در يکي از همين جلسه‌ها با همان لهجه شيرين ترکي پرسيدند: آقا جان شما چه کار مي‌کنيد؟ گفتم ما کار فرهنگي مي‌کنيم. گفتند يعني چه کار مي‌کنيد؟ با شور و هيجان کارهايي را که مي‌کرديم، فهرست‌وار شمردم و توضيح دادم. بعد ايشان گفت: خسته نباشيد، اما من يک چيزي به شما بگويم. اين معارف واقعي بشري در هر قرن، فقط چند سطر تغيير مي‌کند، خيلي هم خودتان را خسته نکنيد! بعدها فهميدم ايشان مراعات من را کرد و گفت چند سطر، چون واقعيت چند حرف يا درنهايت چند کلمه است.

 

گفتيد با برگزاري المپيادهاي دانشجويي مخالفيد. اما برخي معتقدند بخشي از روند شناسايي دانشجويان نخبه يا استعدادهاي برتر همين المپيادهاست و بخش ديگر آن جشنواره خوارزمي.

هر کسي اتفاقاتي در زندگي‌اش دارد که باعث ساخته شدن شخصيتش شده. من دانش‌آموز مدرسه فرهاد بودم. مديران اين مدرسه معتقد بودند از دانش مهم‌تر آن فرهنگي است که دانش‌آموز بايد در آن رشد کند و در چنين شرايطي اساسا رقابت سم است. بر اين اساس در کلاس ما دانش‌آموزي که درسش بهتر بود، وظيفه داشت به بچه‌هاي ديگر کمک کند. ما ياد گرفتيم ساختن جامعه يک بازي دسته‌جمعي است، نه يک بازي انفرادي. مهم‌ترين آسيبي که اين جشنواره‌ها و المپيادها داشتند، درواقع شقه شقه کردن جامعه علمي ما و به هم زدن اين قاعده بود که رشد علمي يک پروژه دسته‌جمعي است. جشنواره‌ها و المپيادها به قول ژورناليست‌ها تيترخور خوبي دارند، اما چه اتفاقي براي جامعه مي‌افتد وقتي چند نفر را جدا کنيد و آن‌ها را تافته جدابافته بدانيد؟ از اين نظر شايد مثلا بتوان در دادگاهي علمي، مسئولان دانشگاه شريف را محاکمه کرد، بابت نگاهي که به دانشجويان اين دانشگاه تزريق کرده‌اند؛ نگاهي که بر اساس آن دانشجوي شريف از همان روز اول به اين سمت‌وسو سوق داده مي‌شود که ايران جاي او نيست.

ثمره اين نگاه هم ظاهرا تعداد اندک متخصصان ما در علوم مختلف است.

بله. من سال‌ها پيش به‌عنوان نماينده دولت (چون مشاور وزير علوم بودم) به افغانستان رفتم. هنوز مجموعه‌اي به اسم گفت‌وگوي تمدن‌ها راه نيفتاده بود و اين کار به وزارت علوم سپرده شده بود. دولت مي‌خواست به افغانستان کمک کند. من رفتم با رهبران مختلف اين کشور صحبت کردم تا ببينم چه امکاناتي مي‌خواهند. شايد فقط در ديدار با يکي از رهبران افغانستان احساس کردم که او نسبت به نيازهاي جامعه‌اش توجيه است و او هم کسي نبود جز احمد شاه مسعود. به او گفتم مي‌خواهيد ما پزشکان شما را آموزش بدهيم يا فلان امکانات را در اختيار شما بگذاريم؟ گفت: نه. من اين‌ها را نمي‌خواهم و با همه‌اش مخالفم. تعجب کردم. گفتم چرا؟ گفت به خاطر اين‌که وقتي بچه‌هاي ما بيايند ايران و فارغ‌التحصيل و پزشک شوند، ديگر برنمي‌گردند. اگر هم برگشتند، من چه کارشان کنم؟ اين‌جا امکاناتي ندارم. الان نياز دارم آمپول‌زن به من بدهيد، سيم‌کش بدهيد. من الان تکنسين مي‌خواهم. ما بچه‌هاي باهوشي داريم که مي‌توانند تکنسين‌هاي بسيار متبحري باشند. اين نياز که برطرف شد، آن وقت مي‌رويم سراغ گام‌هاي بعدي.

بعدها به اين فکر کردم که عجب! بهترين و باهوش‌ترين بچه‌هاي ما الکترونيک مي‌خوانند، اما چه آينده‌اي پيش رو دارند؟ با توجه به زيرساخت‌هاي جامعه بدون شک مهاجرت نخستين گزينه آن‌هاست. اما اگر درک درستي از نيازهايمان داشتيم، بهترين آدم‌هايمان را نمي‌فرستاديم از ايران بروند. من اصلا قائل به اين حرف نيستم که دانش مقوله‌اي سيال است و هر جاي دنيا برود، بشريت مي‌تواند از آن استفاده کند. دانشگاه شريف وظيفه جذب کردن بهترين‌ها را دارد، به قصد اين‌که از ايران بروند! دائم در گوش استعدادهايمان مي‌خوانيم که تو متفاوتي! البته هست، اما او را متوجه اين تفاوت مي‌کنيم  و بعد برايش در سن بسيار کم يک رزومه درست مي‌کنيم. اين وسط چه اتفاقي مي‌افتد؟ مهم‌ترين مشکلي که مدارس نيکان و علوي و... دارند، اين است که بچه‌ها را از نظر فرهنگي جوري بار مي‌آورند که ديگر با جامعه و از آن بدتر با پدر و مادرشان هم نمي‌توانند تعامل کنند.

مستندسازي باعث شده شما کشورهاي زيادي را ببينيد و طبيعتا با مهاجران و دانشجويان ايراني هم‌کلام شويد و پاي درددلشان بنشينيد. از طرفي در برهه‌اي از زمان در وزارت علوم حضور داشتيد و تحقيقاتي در زمينه موانع بازگشت نخبگان به کشور انجام داديد. حاصل اين تحقيقات ميداني و پژوهش‌ها چه بود؟

من در ابتداي دوره رياست جمهوري آقاي خاتمي به صورت اتفاقي به وزارت علوم رفتم. آن موقع يکي از دوستانم، آقاي دکتر خانيکي، معاون فرهنگي وزير علوم شده بود. وزارت فرهنگ و آموزش عالي آن زمان که حالا به وزارت علوم، تحقيقات و فناوري تغيير نام پيدا کرده، در عنوانش فرهنگ داشت، اما در ساختار وزارت‌خانه چيزي به‌عنوان معاون فرهنگي وجود نداشت و قرار بود تازه راه بيفتد. از من دعوت شد که بيايم و در اين زمينه کمک کنم. 26 -27 سالم بودم. زماني که به وزارت علوم رفتم، اولويتم اين بود که پي‌گيري کنم چرا بچه‌هاي ايراني که در خارج از کشور فارغ‌التحصيل مي‌شوند، ديگر برنمي‌گردند. آماري آن موقع داشتيم که منبع آن سمينار دانشجويان بورسيه وزارت علوم بود. از دانشجويان -درباره بورسيه‌ها صحبت مي‌کنم نه کساني که به خرج خودشان رفتند- نظرسنجي کرده بودند که چند درصد شما بعد از پايان تحصيل به کشور برنمي‌گرديد؟ آمارها حاکي از اين بود که 60 درصد آن‌ها جزو مستنکفين هستند، يعني از بازگشت استنکاف مي‌کنند. بعد برايم سوال شد که چرا اين‌ها برنمي‌گردند.

در وزارت‌خانه هم موضوع به صورت جدي دنبال مي‌شد و دغدغه اين بود که دانشجويان سرمايه کشور هستند و ما نبايد آن‌ها را از دست بدهيم. جمع‌بندي صحبت‌ها اين بود که لابد بخشي از دانشجويان خارج از کشور مشکل سربازي دارند و مي‌ترسند اگر برگردند، يک‌راست آن‌ها را بفرستند خدمت نظام وظيفه. برخي هم اين‌جا حقوق کمتري مي‌گيرند و سطح رفاه و زندگي‌شان آن‌طوري نيست که آن‌جا بوده است. از طرفي شايد به علت زندگي در خارج از ايران براي بازگشت مشکل فرهنگي داشته باشند و نتوانند با محيط کنار بيايند. يا اصلا موضوع کاملا کاري است و دسترسي به منابع علمي ندارند و... بالاخره نتيجه اين شد که جاي اين حرف‌ها پژوهش کنيم. اين کار را به موسسه‌اي سپرديم و نتيجه پژوهش خيلي غيرمنتظره بود. چکيده گزارش را هر کسي مي‌خواند، يک‌باره شوکه مي‌شد.

حالا ماجرا چه بود؟ بر اساس اين پژوهش، مهم‌ترين مانع بازگشت متخصصان ايراني مقيم خارج از کشور به ايران، اعضاي هيئت علمي دانشگاه‌هاي خودمان بودند. همه موانعي را که پيش‌تر درباره بازگشت نخبگان گفتم، مي‌شد به گونه‌اي حل کرد، اما چطور مي‌توانستيم به اعضاي هيئت علمي دانشگاه‌ها که خودشان در اين زمينه مدعي‌اند، ابلاغ کنيم که چوب لاي چرخ مسير علمي کشور نگذارند؟ باور کنيد همان دانشگاه‌هايي که وقتي به آن‌ها مي‌گفتيم پژوهش انجام بده، دانشجو بگير، مي‌گفتند کادر هيئت علمي نداريم- و تا حد زيادي هم درست مي‌گفتند- وقتي به همان‌ها بهترين فارغ‌التحصيلان بهترين دانشگاه‌هاي دنيا را معرفي مي‌کرديم، به سرعت برق و باد مسئولان دانشگاه‌ها- حتي دانشگاه‌هاي دورافتاده - نامه عدم نياز مي‌زدند.

اين پژوهشي که گفتيد، مقدمه تغيير رويکردها در سيستم دانشگاهي شد يا همه چيز نصفه و نيمه ماند؟

کار به سرانجام نرسيد. بعدها فهميدم اين ماجرا ربطي به امکانات و بودجه و غيره نداشت. دوستان ما در سيستم دانشگاهي و سيستم آموزشي و پژوهشي کشور ادبيات مخصوص به خود را براي به دست آوردن مطالباتشان دارند. البته اين ادبيات هم به اين معني نبود که بخواهند آن مشکلات را حل کنند. بالاخره بازاري‌ها ادبياتي دارند براي اين‌که دولت از آن‌ها ماليات نگيرد و به حساب‌هايشان سرکشي نکند و دانشگاهيان هم ادبيات مخصوص به خود را براي پيش بردن کار دارند. نخبگان ما اين تبحر را دارند و مي‌خواهند بگويند اگر مشکلي هست، تقصير ما نيست، شايد چون ما در بازي نيستيم.

ريشه اين مشکلات فرهنگي است تا ساختاري؟

فکر مي‌کنم آن‌چه گريبان ما را گرفته، کم‌رنگ شدن اخلاق در جامعه است؛ اخلاق به مفهوم بسيار بسيار ساده‌اش که باعث مي‌شود جامعه‌اي توسعه پيدا کند يا نکند. بارها اتفاق افتاده فردي موفقيتي کسب کرده و همه جلوي خودش به‌به و چه‌چه کرده‌اند و همين که چشم طرف را دور ديده‌اند، موفقيت او را به پدرش و همکارش و همسايه‌اش و زدوبند با اين و آن ربط داده‌اند و به نوعي شايستگي و لياقتش را زير سوال برده‌اند.
آقاي دکتر گلزاري، معاون وزير ورزش و جوانان اعلام کرده که 60 درصد از جوانان مايل‌اند براي هميشه از ايران بروند. جامعه آماري اين تحقيق هم جامعه آماري مفصلي بوده است. به نظرم تازه اين‌ها کساني هستند که مي‌خواهند بروند و ديگر برنگردند. اگر بخواهيم آمار بگيريم از کساني که مي‌گويند حالا برويم چند سال ببينيم چه جوري است، آمار خيلي بالاتر مي‌رود. کدام‌يک از ما يک بار به صورت جدي به مهاجرت فکر نکرده است؟ بايد براي اين مشکل چاره‌اي انديشيد.

ارزيابي شما از شرايط کنوني چيست؟ واقعا فکر مي‌کنيد همين رفتارها مانع بازگشت نخبگان است؟

فکر مي‌کنم سياست‌هاي کلان هم محصول همين نگاه است. مقامات عالي کشور وقتي به خارج مي‌روند، در ديدار با  ايرانيان آن‌جا مدام دعوت به بازگشت مي‌کنند، اما عملا در داخل اتفاقي براي اين‌که شرايط بازگشت مهيا شود، نمي‌افتد. يک فرض عقلاني درباره اين موضوع وجود دارد. فکر نمي‌کنيد مقدمه اين‌که بخواهيم جمعيت ايرانيان مهاجر را به کشور برگردانيم، اين باشد که شرايط طوري فراهم شود که سرمايه‌هاي داخلي به فکر مهاجرت نيفتند؟ ما که اين‌جا سرمايه‌دار و دانشمند داريم، چرا بايد کاري کنيم که برود و بعد به اين فکر بيفتيم که کاش برگردد.

واقعيت است که ما براي بازگشت ايرانيان خارج از کشور امتيازاتي به آن‌ها مي‌دهيم و مي‌گوييم همين که تو وطنت را دوست داشته باشي، براي بازگشت کافي است. ما ديگر به هيچ‌چيز کاري نداريم. اما واقعا کافي است؟ نگاه ما به دانشمندان و کارآفريناني که در ايران هستند هم همين است؟ مسلما نه...  

منبع: ماهنامه «سرآمد»

تاریخ انتشار : 1393/08/25
کد : 71876
تعداد بازدید: 16

    تمامی حقوق متعلق به این سایت برای بنیاد ملی نخبگان محفوظ می باشد
آدرس: خیابان آزادی- بین خیابان نواب و رودکی- جنب کوچه طاهرنیا- پلاک 209 تلفن: 63478000 - 09601