سه شنبه 4 اردیبهشت 1397

بنیاد ملی نخبگان

بنیاد نخبگان استانها

بنیاد نخبگان استانها

پیوندها

اقتصاد دانش‌بنيان؛ رسوخ فناوري در زندگي روزمره

دانش‌بنيان يعني بهتر زندگي کردن، بهره‌ورتر بودن و با ارزش افزوده بالاتر زندگي کردن، وقتي مي‌‌‌‌‌‌‌‌گوييم اقتصاد دانش‌بنيان، يعني اقتصاد مبتني بر فناوري که کمتر آلوده مي‌‌‌‌‌‌‌‌کند، کمتر تبعات دارد و بيشتر توليد مي‌‌‌‌‌‌‌‌کند.

دانش‌بنيان يعني بهتر زندگي کردن، بهره‌ورتر بودن و با ارزش افزوده بالاتر زندگي کردن، وقتي مي‌‌‌‌‌‌‌‌گوييم اقتصاد دانش‌بنيان، يعني اقتصاد مبتني بر فناوري که کمتر آلوده مي‌‌‌‌‌‌‌‌کند، کمتر تبعات دارد و بيشتر توليد مي‌‌‌‌‌‌‌‌کند.

پایگاه اطلاع‌رسانی بنیاد ملی نخبگان: تعبير دانش‌بنيان با اين‌که بديهي مي‌نمايد، اما سوء‌تفاهم هم ايجاد مي‌کند. خيلي‌ها فکر مي‌کنند از طريق اين واژه به معني آن هم راه پيدا کنند. براي همين، هر جا که اسم دانش‌بنيان را مي‌شنوند، مباحث و مراتب علمي و آکادميک برايشان تداعي مي‌شود و گروهي دانشمند فعال در آزمايشگاه‌هاي پيشرفته را در ذهن مجسم مي‌کنند. علاوه بر اين، عبارت دانش‌بنيان هم مثل خيلي از عبارت‌هاي ديگر ممکن است به تعارف و تشريفات و موتيف‌ تکرارشونده در متن‌هاي سخنراني بدل شود. به همين دليل به سراغ دکتر مهدي الياسي، معاون سياست‌گذاري و ارزيابي راهبردي معاونت علمي ‌و فناوري رياست‌جمهوري رفتيم تا درباره معني واقعي اين اصطلاح و ضرورت پرداختن به آن برايمان بگويد. دکتر الياسي بسيار شيرين‌سخن هستند و به جهت سابقه استادي، با حوصله و صبر و متانت به سوال‌هاي ما در اين ‌باره سخن گفتند. به نظر مي‌رسد آنچه بايد در خصوص دانش‌بنيان فرهنگ‌سازي و ترويج شود، همين نگاه دقيق و روشن علمي - فناوري است که دکتر الياسي آن را در سطح کلان پيگيري مي‌کند.

آقاي دکتر من از مهم‌ترين آسيبي که وجود دارد، بحث را شروع مي‌‌‌‌‌‌‌‌کنم و بعد به بقيه موارد مي‌‌‌‌‌‌‌‌رسم. طي اين چند سال ثابت شده که ما زنداني حرف‌هايي مي‌‌‌‌‌‌‌‌شويم که مي‌‌‌‌‌‌‌‌زنيم. در واقع در پيچيدگي حرف‌هايي که مي‌‌‌‌‌‌‌‌زنيم قرار مي‌‌‌‌‌‌‌‌گيريم و بعد اين به معضل تبديل مي‌‌‌‌‌‌‌‌شود. مثلا ما مي‌‌‌‌‌‌‌‌گوييم بنگاه‌هاي زودبازده و اين را با تبليغات در بوق و کرنا مي‌‌‌‌‌‌‌‌کنيم. چهار، پنج سال بعد مي‌‌‌‌‌‌‌‌بينيم که هيچي عايدمان نشده و کلي هم ضرر کرده‌ايم. از اين موارد اگر بخواهم بشمرم، در سال‌هاي اخير زياد داشته‌ايم. يکي از اين‌ها موضوع دانش‌بنيان است. وقتي مي‌‌‌‌‌‌‌‌گوييم اقتصاد دانش‌بنيان، اسم پرطمطراقي است و همه فکر مي‌کنند قرار است اتفاق عظيمي بيفتد و اين مساله آسيب‌هايي را به دنبال دارد. شما که در معاونت علمي و فناوري رياست‌جمهوري اين سمت را داريد، به نظرتان اين اسم چقدر مي‌‌‌‌‌‌‌‌تواند ديگران را گمراه کند و چقدر مي‌‌‌‌‌‌‌‌تواند براي شما دردسر درست کند؟ به خصوص که روي اين مساله تبليغات زياد مي‌‌‌‌‌‌‌‌شود و مسئولان رده بالاي مملکت هم انگار از اين اسم خوششان مي‌‌‌‌‌‌‌‌آيد و به عنوان زينت‌المجالس از آن استفاده مي‌‌‌‌‌‌‌‌کنند. آن‌ها مرتب از اقتصاد دانش‌بنيان حرف مي‌‌‌‌‌‌‌‌زنند در حالي که اقتصاد ما هنوز وابسته به نفت است و اوضاع تغييري نکرده. براي اين مساله چه فکري کرده‌ايد؟

به کارگيري سياست‌هاي مناسب بايد متناسب با آسيب‌ها دنبال شود. حقيقت اين است که ما چند آسيب در مساله دانش‌بنيان داريم. اولين آسيب اين است که اقتصاد دانش‌بنيان را معادل اقتصاد هاي‌تک به کار مي‌‌‌‌‌‌‌‌بريم در حالي که اين‌طور نيست. در پيشرفته‌ترين کشورهاي دنيا، کمتر از ده درصد محصولات و خدمات دانش‌بنيان مربوط به هاي‌تک است. اقتصاد دانش‌بنيان يعني رسوخ فناوري در زندگي روزمره. يعني مثلا اگر زباله توليد مي‌‌‌‌‌‌‌‌کنيم، با استفاده از فناوري اين توليد را کمتر کنيم يا اگر در توليد گازهاي گلخانه‌اي جزو ده کشور اول هستيم، با کمک فناوري توليد اين گازها را کمتر کنيم و يا اگر وقت ما در ترافيک تلف مي‌شود،‌ اين زمان را با کمک فناوري به زمان مفيد تبديل کنيم. حتي اگر زنان تحصيلکرده و موفق ما وقت کمي براي رسيدگي به خانواده‌شان دارند، با کمک فناوري اين زمان افزايش يابد. ما الان زناني داريم که در حوزه مهندسي نرم‌افزار بسيار توانا هستند اما ازدواج نمي‌کنند يا بچه‌دار نمي‌شوند چون مي‌‌‌‌‌‌‌‌ترسند به شغلشان آسيب وارد شود در حالي که فناوري -مثل رايانش ابري- الان اين مساله را حل کرده است و زنان در خانه و با زمان کار کمتر مي‌‌‌‌‌‌‌‌توانند به شغل خود بپردازند. پس دانش‌بنيان يعني بهتر زندگي کردن، بهره‌ورتر بودن و با ارزش افزوده بالاتر زندگي کردن. وقتي مي‌‌‌‌‌‌‌‌گوييم اقتصاد دانش‌بنيان، يعني اقتصاد مبتني بر فناوري که کمتر آلوده مي‌‌‌‌‌‌‌‌کند، کمتر تبعات دارد و بيشتر توليد مي‌‌‌‌‌‌‌‌کند. پس اصلا منظور هاي‌تک نيست. اگر ما در صنايع سنتي‌مان - مثل زعفران- دانش را وارد کنيم، ارزش افزوده آن چند برابر مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود. در دنيا اصطلاح اقتصاد دانش‌بنيان را مثل ما به کار نمي‌برند و منظورشان اقتصاد نوآور است؛ يعني با استفاده از نوآوري وضعيت خود را بهبود دهيم. شما نگاه کنيد که نرم‌افزار‌هاي فروش مجازي چقدر به دنياي موسيقي کمک کرده‌اند. يا مثلا ما مي‌‌‌‌‌‌‌‌گوييم سينماها را زياد کنيم تا پخش فيلممان زياد شود در حالي که در دنيا با به کارگيري دانش بسياري از مسائل فرهنگي‌شان را حل کرده‌اند. قبلا يک نفر يک کاست موسيقي را آماده مي‌‌‌‌‌‌‌‌کرد و آن را با تعداد بالا پخش مي‌‌‌‌‌‌‌‌کرد اما الان ديگر صبر نمي‌کنند تا بعد از يک سال آلبومي آماده و به بازار عرضه شود، بلکه با استفاده از فناوري اينترنت هر تراک را به صورت جداگانه به فروش مي‌رسانند.

در اين راستا، کاري که ما در ستاد توسعه فرهنگ دانش‌بنيان شروع کرده‌ايم، اين است که اقتصاد دانش‌بنيان در زندگي روزمره مردم جاري شود که البته بخش اعظم آن هم جنبه فرهنگي دارد.

الان چقدر ظرفيت و قابليت براي اين کار وجود دارد؟ واقعيت اين است که ما مردم مصرف‌گرا و تنبلي شده‌ايم. همه ما از اوايل پاييز همه دستگاه‌هاي گرم‌کننده را روشن و به شکل افراطي انرژي را مصرف مي‌‌‌‌‌‌‌‌کنيم. يا اين همه اتومبيل باعث آلودگي هوا مي‌‌‌‌‌‌‌‌شود. چقدر اين وارد شدن دانش‌بنيان به زندگي ما شدني است؟

وارد کردن دانش در زندگي کاملا شدني است. شکاف اقتصادي در جامعه زياد است. يک جوان که تازه از دانشگاه فارغ‌التحصيل شده است، اگر در جايي استخدام شود، يک درآمد پايه خواهد داشت که رساندن آن به حدي که يک زندگي متوسط را تامين کند، سخت است. ما انباشت بزرگي از دانش، چه در آدم‌هاي تحصيلکرده‌مان و چه در شرکت‌هاي دانش‌بنيان و چه در پارک‌هاي فناوري، داريم که در زندگي روزمره‌مان کمترين استفاده را از آن برده‌ايم. همواره اين‌گونه برداشت مي‌شود که دانش‌بنيان يعني اين‌که يک عده آدم شيک و تحصيلکرده در يک شرکت لوکس و مستقل در يکي از پارک‌هاي فناوري کار مي‌‌‌‌‌‌‌‌کنند، يقه سفيدند و... الان در شهرستان‌ها زمين‌هاي بزرگ کشاورزي خرد شده‌اند. آيا کاشتن گندم يا برنج در زمين دو هزار متري اقتصادي است؟ البته که نيست، اما توليد قارچ يا گياهان دارويي اقتصادي است و يک مهندس کشاورزي بيکار به راحتي مي‌‌‌‌‌‌‌‌تواند اين کار را انجام بدهد. يعني فارغ از ظرفيت اجتماعي‌مان، ظرفيت اقتصادي ما اين‌قدر زياد است که مي‌‌‌‌‌‌‌‌توان در آن‌ها از دانش‌ استفاده بيشتري کرد.

همين امروز ما در جلسه شوراي عالي برنامه‌ريزي برنامه ششم بوديم. ابلاغيه رسمي سازمان مديريت اين بود که ما در برنامه ششم به گونه‌اي برنامه‌ريزي کنيم که حتما يک درصد توليد ناخالص ملي کشور صرف تحقيق و توسعه شود. همه ما در جامعه علم و فناوري از اين‌که سازمان مديريت بالاخره به صورت رسمي اين موضوع را ابلاغ کرد، خرسند شديم چرا که پذيرش اهميت به کارگيري دانش توسط سازمان مديريت و برنامه‌ريزي کشور به عنوان مرکزي که بودجه را تقسيم مي‌‌‌‌‌‌‌‌کند، حرکت بزرگي است و بسيار شايسته تقدير است. اما واقعيت اين است که در نود و نه درصد ديگر توليد کشور هم ظرفيت‌هاي بسياري داريم. مثلا الان تعدادي جوان در چند شرکت خوب در حوزه پوشش‌هاي نانو براي ساختمان شروع به کار کرده‌اند و موجب اشتغال افراد تحصيلکرده در بازار مسکن شده‌اند. رسالتي که الان معاونت علمي و فناوري رياست‌جمهوري دارد و در قالب شرکت‌هاي دانش‌بنيان دنبال مي‌شود، اين است که به زندگي برگرديم. به عبارت ديگر، زندگي‌مان را با دانش يک درصد بهتر کنيم. همين نهضت بسته‌بندي در حوزه صنايع غذايي چقدر تغيير ايجاد کرده است؟! ما قبلا شکلات را فله‌اي مي‌‌‌‌‌‌‌‌فروختيم اما الان با کمک فناوري و پيشرفت بسته‌بندي‌مان مي‌‌‌‌‌‌‌‌بينيم که کمتر کسي شکلات خارجي مي‌‌‌‌‌‌‌‌خرد. مخاطب اقتصاد دانش‌بنيان همين مردم عادي هستند. شما وقتي به کشورهاي غربي مي‌‌‌‌‌‌‌‌رويد، چيزي به عنوان زندگي دانش‌بنيان نمي‌بينيد، ولي مي‌‌‌‌‌‌‌‌بينيد در هتلي که اقامت داريد، آب مصرفي همان‌جا بازيافت مي‌‌‌‌‌‌‌‌شود يا روي سقف چند صفحه خورشيدي گذاشته‌اند و برق هتل را تامين مي‌‌‌‌‌‌‌‌کنند.

آن‌ها از نظر فرهنگي هم روي اين مساله کار کرده‌اند.

همين‌طور است. مي‌‌‌‌‌‌‌‌خواهم بگويم که اتفاقا به نظر ما الان بايد يک انقلاب فرهنگي جديد راه بيندازيم. ظرفيت‌هاي ما فوق‌العاده است. در همين صنايع غذايي که مثال زدم، ممکن است هزينه يک دستگاه بسته‌بندي خوب پنج درصد يک خط توليد باشد. ما تعداد زيادي شرکت صنايع غذايي داريم که آن نود و پنج درصد را هزينه کرده‌اند اما براي اين پنج درصد هزينه‌کرد قابل توجهي نداشته‌اند در حالي که نود و پنج درصد فروششان به همين پنج درصد وابسته است. يعني در زندگي عادي‌مان، در خوراکمان، در پوشاکمان، در آب و برقمان و در تصفيه پسماند فضاي کار دانش‌بنيان زياد است.

شما که اصرار نداريد دانش الزاما بومي شود؟ چون دانش وارداتي هم مي‌تواند اين کار را انجام دهد.

اتفاقا در يک برنامه تلويزيوني از من پرسيدند که صادرات دانش ما چيست. اصلا اين سوال غلط است. بايد پرسيد سهممان در توليد دانش چقدر است چرا که دانش، سرمايه بشري است. اتفاقا بسياري از مواردي که در کشورهايي مانند آمريکا از آن استفاده مي‌شود، حاصل دانشگاه‌هاي ماست. فارغ‌التحصيل دانشگاه‌هاي ما الان به اين کشورها مي‌رود و دوره‌هاي فوق‌ليسانس و دکترا را مي‌گذراند. پس ما داريم در توليد علم در دنيا نقش ايفا مي‌کنيم و در مقابل بايد سهم هم بگيريم. فارغ‌التحصيل ما دارد در آمريکا خدمت مي‌کند، چرا ما از علم فارغ‌التحصيل آن‌ها استفاده نکنيم؟! مهم اين است که شما بر دانش تسلط داشته باشيد. مثلا ممکن است من در ساختمانم از سلول خورشيدي استفاده کنم و برق بگيرم. اين دانش‌بنيان شدن ساختمان من است. اما اگر اين سلول‌ها فناوري‌اش متعلق به - مثلا - چين باشد و طراحي‌اش ايراني نباشد، ما بر دانش تسلط نداريم پس قدرت اقتصادي نداريم. همين بهره‌برداري از فناوري سلول خورشيدي در ايران خيلي خوب است چون يک گام به سمت به کارگيري دانش است. ليکن ارزش افزوده‌اي که به دست مي‌آوريم با وقتي که خودمان سلول را طراحي مي‌کنيم، خيلي فرق دارد. بنابراين، بحث يادگيري مطرح است. مهم اين است که ما ظرفيت جذبمان را در حوزه فناوري بالا ببريم. ما تعدا‌د زيادي شرکت دانش‌بنيان داريم که اول از کشورهاي ديگر ياد مي‌گيرند و بعد آرام‌آرام خودشان طراحي مي‌کنند. اين فرايندي است که در بعضي از صنايع ما انصافا خوب جلو رفته است.

بنگاه‌هاي اقتصادي دانش‌بنيان پيش ما مي‌آيند و مي‌گويند که مي‌خواهيم دولت به اين عرصه ورود کند. مدام از دولت تقاضا دارند که منابع بيشتري در عرصه به کارگيري دانش و فناوري استفاده کند. ليکن دولتي‌سازي پيشبرد فناوري اشتباه است. ما هميشه از شرکت‌هاي دانش‌بنيان دعوت مي‌کنيم که به زندگي عادي مردم وارد شوند. شرکت‌هايي هم موفق بوده‌اند که مشتري‌شان را جامعه در نظر گرفته‌اند، نه دولت. اساسا دولت به خاطر محدوديت منابع و زياد بودن نان‌خورهايش، مشتري خوبي براي آن‌ها نيست. مگر سهم دولت از بودجه‌ عمراني کشور چقدر است؟ خيلي کم است. اگر هم بودجه داشته باشد، نبايد اين کار را انجام دهد. دولت فقط بايد قواعد بازي را طوري تنظيم کند که شرکت دانش‌بنيان بتواند مشتري‌اش را پيدا کند. مثلا اگر وزارت مسکن در آيين‌نامه‌هاي خود بازنگري کند، کافي است و لازم نيست هيچ پولي به شرکت‌هاي دانش‌بنيان بدهد. مثلا بگويد اگر خانه‌اي سيستم تصفيه پسماند داشته باشد و خودش آب شرب و شست‌‌وشو و... خودش را تامين کند، فلان‌قدر در عوارض تخفيف مي‌گيرد. يا اين‌که سازندگان ساختمان‌ها را به اين موارد ملزم کند. مثلا شهرداري با سختگيري‌هايي که در مورد مقاوم بودن ساختمان در برابر زلزله اعمال مي‌کند، باعث شده است استفاده از مصالح نوين اقتصادي شود چرا که اگر کسي بخواهد ساختماني مقاوم در برابر زلزله با مصالح قديمي بسازد، هزينه‌هايش زياد مي‌شود.

در همه جاي دنيا کار دولت اين است که با رگولاتوري (تنظيم‌گيري)، دانش را وارد زندگي مردم کند. پس ما اساسا دنبال وارد کردن دانش به زندگي روزمره مردم هستيم، نه ترويج هاي‌تک. نقش ما اين است که اين رگولاتوري را انجام دهيم. حالا در اين بين، معاونت علمي و فناوري رياست‌جمهوري، به دليل نوع ماموريتش، نقشش در اين زمينه حساس‌تر از ديگر بخش‌هاي دولت است. ممکن است مثلا نقش وزارت مسکن به طور طبيعي اين‌قدر حساس نباشد. ما وظيفه‌مان اين است که اگر بتوانيم، قواعد بازي را به گونه‌اي تعريف کنيم که براي شرکت‌هاي خصوصي صرف داشته باشد دانش را به زندگي عادي مردم وارد کند.

وقتي گفته مي‌شود توليد ثروت از دانش، اين‌طور استنباط مي‌شود که شما مي‌خواهيد دانشي توليد و آن را صادر کنيد.

آن هم جاي خودش را دارد. چه در منطقه و چه در کل دنيا، همين صنعت ساختمان که مثال زدم، جزو مزيت‌هاي ماست. شما اگر به صادرات فني و مهندسي ايران نگاه کنيد، مي‌بينيد بخش زيادي از آن مربوط به ساخت و ساز و بخش عمران است.

ولي به نظر مي‌رسد موانع سياسي‌مان در اين‌جا خيلي زياد است و نمي‌توانيم صادرات دانش داشته باشيم.

خب، مشکل ما اين بود که صادرات به عهده دولت بود؛ يعني به عنوان طرف ايراني به دولت کشورهاي ديگر مي‌گفتيم که ما در فلان حوزه دانشي مي‌توانيم به شما کمک کنيم. ولي در بازار عمومي دنيا ما مشکل سياسي نداريم و فقط در چند سال اخير به دليل تحريم بانکي، سوييفت و... به مشکل برخورده‌ايم، وگرنه مثلا صنايع غذايي ما خيلي هم خوب داشتند صادر مي‌کردند و کاري هم به دولت نداشتند. مثلا در بين کشورهاي اسلامي بعضي برندهاي ايراني با هوشمندي در نام‌گذاري و کيفيت، بازار خوبي يافته‌اند.

یعني اين‌ هم به دانش‌بنيان مربوط مي‌شود؟

بله، اين هم يک‌جور دانش است؛ دانش صادرات. وقتي مي‌گوييم اقتصاد دانش‌بنيان، برندينگ هم جزو آن است.

يک اشتباهي صورت گرفته است و آن، اين تصور است که عده‌اي از آدم‌هاي خاص، با مدرک‌هاي خاص، استيل خاص و رفتارهاي دانشمندانه بايد به اقتصاد دانش‌بنيان بپردازند در حالي که اين‌ درست نيست.

 پس اين‌طور که شما مي‌گوييد، وزارت علوم و نظام آموزشي ما سهم کوچکي در اين حوزه دارد.

نه، وزارت علوم و نظام آموزشي ما از طريق توسعه سرمايه انساني متخصص و کارآمد سهم بزرگي در اقتصاد دانش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بنيان دارد. موتور اقتصاد دانش‌بنيان انسان‌ها هستند. اين انسان است که يک برند را ايجاد مي‌کند، طراحي مي‌کند و... منتها اين‌که فکر کنيم وزارت علوم مولد شرکت‌هاي دانش‌بنيان است، نه، اين‌طور نيست. خيلي از شرکت‌هايي که الان گل کرده‌اند، آدم‌هايي راه انداخته‌اند که فارغ‌التحصيل دانشگاه اما بيکار بوده‌اند. همه شرکت‌هايي که الان در حوزه فناوري اطلاعات و ارتباطات موفقند، متعلق به کساني هستند که به زندگي مردم نگاه و آن را دنبال کرده‌اند. آن‌ها نيازهاي مردم عادي را ديده‌اند و در زندگي همين مردم به دنبال کسب ارزش افزوده رفته‌اند.

ولي الان دانشگاه‌ها دفاتر دانش‌بنيان دارند و حتي پروژه‌هاي دولتي مي‌گيرند.

نه، دفتر دانش‌بنيان ندارند؛ پژوهشگاه و امثال آن دارند. من هميشه مي‌گويم فشاري را که داريم به دانشگاه‌ها وارد مي‌کنيم، بايد کم کنيم. به نظر من، دانشگاه‌ها اگر کيفيت آموزشي‌شان خوب باشد و آدم باانگيزه و بانشاط و باسواد و قابل قبول پرورش بدهند، بخش زيادي از وظيفه‌شان را انجام داده‌اند.

يعني به جاي توليد کارمند...

بله، آدم باانگيزه‌ تربيت کنند و به او بگويند و بياموزند که تو مثلا از «کرم خاکي» هم مي‌تواني پول دربياوري.

به نظر شما اين کار دشوار نيست؟

نه، دانشگاه بايد گفتمان و ماموريتش را عوض کند.

شما الان در دانشگاه تدريس مي‌کنيد. آيا الان اين قابليت را در آن مي‌بينيد که آدم 2015 تربيت کند؟

تا حدودي الان دانشگاه اين کار را انجام مي‌دهد. همين حدود دو هزار شرکت دانش‌بنياني که تاکنون تاييد صلاحيت آن‌ها انجام شده و مشغول فعاليت هستند، فارغ‌التحصيلان دانشگاه‌ها هستند. فقط دانشگاه بايد ديالوگ غالب را عوض کند. يکي از کارهايي که ما الان در معاونت علمي آن را دنبال مي‌کنيم، ايجاد اکوسيستم نوآوري است. يعني براي مثال در دانشگاه فضاي نوآوري را ايجاد کنيم. وقتي ما مي‌گوييم اقتصاد دانش‌بنيان معادل اقتصاد نوآور است، يعني هر دانشجوي ما که فارغ‌التحصيل مي‌شود، با انرژي تغيير وارد جامعه شود؛ براي ايجاد تغيير؛ هم در زندگي خودش، هم در جايي که استخدام مي‌شود و هم در کاري که خودش مي‌خواهد راه‌اندازي کند. حتي ايجاد سايتي مثل نذري‌ياب هم بر اساس خلاقيت و روحيه ايجاد تغيير صورت گرفته است.

الان توزيع نذري در ايامي مثل عاشورا، رقم بسيار بالايي دارد و ظروف توزيع آن تبديل به زباله و معضل مي‌شود.

وارد شدن دانش‌بنيان به زندگي مردم يعني همين. يعني ببينيم مثلا در عاشورا چه اتفاقي مي‌افتد. در همين مساله بازيافت که اين روزها خيلي به آن پرداخته مي‌شود، بياييم کاري کنيم که جمع کردن ظرف‌هاي توزيع نذري و بازيافت آن ساده شود. کسي دوست ندارد ظرف نذري را توي خيابان رها کند پس بايد ايده بدهيم ظرفي طراحي شود که قابليت تا شدن داشته باشد و بشود آن را توي کيف گذاشت و کيف را هم کثيف نکند تا به خانه برسي و آن را توي سطل زباله بيندازي. يا مثلا بسته‌بندي‌هاي خوبي در دنيا براي غذا هست که وقتي آن را باز مي‌کنيم، غذا خود به خود گرم مي‌شود. دانش‌بنيان به معني پيدا کردن راه‌حل براي اين‌گونه موارد و بهبود جزئيات زندگي است.

هر جلسه‌اي که با شرکت‌هاي دانش‌بنيان مي‌گذاريم، آن‌ها مي‌گويند که دولت مي‌خواهد چکار کند. من مي‌گويم دولت نبايد هيچ کاري بکند؛ غير از همان رگولاتوري که گفتم و حمايت در حد دادن وام و فضاي کار و امثال آن. يک زماني از سازمان ملل به ايران آمده بودند و وقتي به آن‌ها گفتيم سي و خرده‌اي پارک فناوري داريم، تعجب کردند. يعني ما به ازاي هر استان - اگر پارک فناوري به معناي بين‌المللي هم نشده - حداقل يک مرکز رشد بزرگ و تعداد زيادي مرکز رشد کوچک درست کرده‌ايم. پس در عرصه حمايت، دولت به اندازه کافي کار کرده است.

همان‌طور که گفتم، اولا بايد گفتمان غالب عوض شود. يک دانشگاه غيرانتفاعي کوچک در يک شهرستان مي‌تواند زندگي مردم آن شهرستان را متحول کند. اين دانشگاه مي‌تواند به فارغ‌التحصيل خود بگويد برو در خيابان به زندگي مردم نگاه کن و ببين چطور مي‌تواني زندگي آن‌ها را بهتر کني؛ طوري که به تو پول بدهند. خيلي از اين شرکت‌هاي نوپا فکر کرده‌اند که چطور مي‌شود زندگي مردم را بهتر و لذت‌بخش‌تر کرد و روي آن کار کرده‌اند.

شما به غرب که مي‌رويد، در کليات تفاوت چنداني با اين‌جا نمي‌بينيد اما مي‌بينيد که در جزئيات خيلي کارهاي خوبي انجام داده‌اند. مثلا در چهارراه‌ها براي افراد نابينا زنگي طراحي کرده‌اند که به آن‌ها مي‌گويد الان چراغ سبز است و مي‌توانند از خيابان عبور کنند.

اين نيازسنجي‌ها را چه کسي بايد انجام بدهد؟

خود افراد. مثلا شهرداري مي‌خواهد به مردم خدمت کند اما نمي‌داند اين کار را چطور انجام دهد. خب، منِ کارآفرين دانشي مي‌‌‌‌‌‌‌‌روم و به شهرداري مي‌گويم که من فلان طرح را مثلا براي زباله‌هاي خشک دارم.

اما همه ما مي‌دانيم که سيستم اداري‌مان فشل است. يعني منِ نوآور اگر طرحم را به اداره‌اي يا نهادي ببرم، با مشکلات بسياري روبه‌رو مي‌شوم.

الان در دنيا طوري شده است که فشار اجتماعي اداره‌ها را مجبور به توجه به اين‌گونه طرح‌ها مي‌کند. همه اقتصاد دانش‌بنيان به يک معنا فرهنگ است. همين کمپين زباله نريختن در روز عاشورا چقدر کمک کرد؟! مگر دولت اين کار را انجام داد؟! خود مردم بودند و دولت هيچ نقشي نداشت.

ما جامعه فرهيخته‌اي هستيم چون الان هر خانواده‌اي افراد تحصيلکرده دارد که اين‌ها سرمايه‌ هستند. اتفاقا افراد طبقه متوسط مشتري شرکت‌هاي دانش‌بنيان هستند چون قدر دانش را مي‌دانند. الان در جامعه ما ظرفيت کار دانش‌بنيان زياد است و کافي است کسي به آن‌ها فکر کند. او مي‌تواند کمپين راه بيندازد يا از فضاي مجازي براي جلب مشتري استفاده کند. ما يک اصطلاحي داريم با عنوان Buzz marketing که بعضي‌ها به آن Word of mouth مي‌گويند. معني‌اش اين است که کارآفرين با رندي محصول خود را سر زبان‌ها مي‌اندازد.

مي‌توانيد براي آن مثال بزنيد؟

بله، نمونه‌اش را در دنيا زياد داريم. مثلا در ايران، يکي از شرکت‌هاي نوآور صنايع غذايي مي‌خواست محصول جديد بفروشد اما ديد که مردم به محصولات قبلي عادت کرده‌اند. اين شرکت تعداد زيادي آدم استخدام کرد و آن‌‌ها را به مناطق مختلف تهران فرستاد. آن‌ها به سوپرمارکت‌ها مي‌رفتند و مي‌پرسيدند ماست فلان داريد، فروشنده مي‌گفت نه و آن‌‌ها از فروشگاه بيرون مي‌‌آمدند. دو روز بعد بازارياب شرکت به همان فروشگاه‌ها مي‌رفت و مي‌گفت ماست فلان را داريم.

مي‌خواهم بگويم ما امکانات کافي براي جريان‌سازي داريم و فقط به انرژي «کارآفرين» نيازمنديم.

ظاهرا شما خوشبين هستيد و معتقديد اين انرژي هست.

بله، اين انرژي وجود دارد ولي به اندازه مورد انتظار نيست و بايد تلاش شود که توسعه بيشتري در زمينه نوآوري و خلاقيت در بازاريابي ايجاد شود.

انگيزه خوبي که الان در جوان‌هاي ما وجود دارد، ‌کمال‌طلبي است؛ يعني دوست دارند خوب زندگي کنند. اما همين کمال‌طلبي در تعداد زيادي از آدم‌ها باعث شده است که تن به کارهاي سطح پايين ندهند و بيکار و افسرده شوند. بايد به جوان بيکار بگوييم تو که با سي سال سن در خانه پدرت زندگي مي‌کني، خب، بيا تلاش کن که کاري راه بيندازي؛ نهايتش اين است که شکست مي‌خوري اما حداقل تلاشت را کرده‌اي. پس بايد اين پتانسيل‌ها را تحريک کرد. مهم اين است که تلقي‌مان را از اقتصاد دانش‌بنيان که آن را معادل هاي‌تک و انجام کارهاي خارق‌العاده مي‌دانيم، تغيير دهيم. البته يک جاهايي کار خارق‌العاده هم مي‌شود. شما اگر بخواهيد مثلا آب ساختمانتان را تصفيه کنيد، به نانوتکنولوژي احتياج داريد. اين‌جاست که جوان کارآفرين باانرژي به دانشگاه مي‌رود و اطلاعات مربوط به نانو را از استاد اين حوزه مي‌گيرد. مشکل اين است که ما به آن استاد دانشگاه يا دانشجوي دکترا مي‌گوييم بيا شرکت تاسيس کن. در تجربيات موفق دنيا قضيه برعکس است. آن آدمي که ليسانس گرفته و شوق کارآفريني دارد و يک مساله خاص را در جامعه ديده است، به دانشگاه مي‌رود و از اساتيد آن مي‌خواهد که مشکلش را حل کنند.

شما اين‌قدر ساده مي‌گوييد که اقتصاد دانش‌بنيان يعني نوآوري در زندگي، اما در عمل مي‌بينيم که به چيزهاي ديگري پرداخته مي‌شود. حالا نه الزاما هاي‌تک، ولي به نوعي مرعوب تکنولوژي هستيم.

بله، ما درگير جنگ ستارگان شده‌ايم. فکر مي‌کنيم دانش‌بنيان يعني يک چيز عجيب و غريب.

مثلا ما روي سلول‌هاي بنيادي سال‌هاست که کار مي‌کنيم اما هنوز نتوانسته‌ايم از آن پول دربياوريم در حالي که چيزهاي ديگري هست که زودتر به درآمدزايي مي‌رسند.

اين يک تقسيم کار تعريف‌شده در دنياست. دولت اساسا مسئول اين کارهاست. ما بايد روي نانو يا سلول‌هاي بنيادي کار کنيم اما قرار نيست مستقيما از آن‌ها پول دربياوريم. اين‌ها دست‌مايه کار کساني مي‌شوند که مي‌توانند پول دربياورند. ما در دانش‌بنيان دو موتور محرکه داريم که يکي از اين‌ها خاموش است. دولت يک موتور آن است که خوب کار مي‌کند؛ اگرچه کم است. بله، دولت بايد بيشتر خرج نانو، بايو، آي‌سي‌تي و سلول بنيادي بکند. اما موتور ديگري هم داريم که خود افراد هستند. ببينيد ما الان چه تعداد چشم‌پزشک داريم که بسياري از آن‌ها بيکار هم هستند. تعدادي از آن‌ها که بلد بودند از نيازهاي زندگي مردم پول دربياورند، ببينيد چه فضاهاي کسب و کار و مراکز درماني خوبي راه انداخته‌اند. مثلا ديده‌اند مردم با عينک مشکل دارند، با جراحي ليزيک آن را حل کرده‌اند. خب، اگر ما پژوهشگاه ليزر نداشتيم که نمي‌توانستيم اين کار را انجام بدهيم. کار پژوهشي در عرصه‌هايي که مثال زديم در اقتصاد دانش‌بنيان يک درصد است که اتفاقا بايد آن را بيشتر کنيم. مشکل ما نود و نه درصد باقي‌مانده است که بايد موتور آن را روشن کنيم.

شما نگاه کنيد، سامانه‌هاي فروش الکترونيک الان دارد در ايران خوب جواب مي‌دهد. وقتي کارآفرين مثلا به دانشگاه شريف مي‌رود و از اساتيد آن‌جا مي‌خواهد که يک الگوريتم جست‌وجو برايش طراحي کنند، خب، ما به عنوان دولت بايد از آن الگوريتم حمايت کنيم. طراحي اين الگوريتم مي‌تواند کسب وکار باشد؛ کسب و کاري که در زندگي روزمره مردم کاربرد دارد.

شما مي‌گوييد زندگي مردم، اما بزرگ‌ترين مشتري اين شرکت‌ها هنوز دولت است.

نه، اين‌طور نيست. مثلا در مورد پسته مي‌گويند که نمي‌توانيم صادر کنيم چون مشکلاتي هست. اما شما نگاه کنيد به مصرف آجيل مردم در شب عيد و ببينيد چقدر است. دولت فقط رگولاتوري مي‌کند و مثلا اجازه نمي‌دهد پسته‌اي با فلان مشخصات به بازار وارد شود. در مورد پسته ضريب صادراتمان دارد پايين مي‌آيد چون به توليد و بازار محصولمان دانش تزريق نکرده‌ايم. کشورهاي ديگر استانداردهاي توليد محصولشان را بالا برده‌اند. مثلا گفته‌اند اين پسته‌هاي معمولي مشکل دارند و آن را اصلاح کرده‌اند. ولي ما به اين حوزه دانش تزريق نکرده‌ايم و همين باعث ايجاد مشکل شده است، وگرنه دولت که مشتري پسته نيست؛ خود مردم مشتري آن هستند.

اين‌که گفته مي‌شود هشتاد درصد اقتصاد ايران دولتي است، اشتباه است. آن‌قدر گفته‌ايم که باورمان شده است. تمام کالاهاي مصرفي بازار عام دارند. چه کسي مي‌تواند بگويد مشتري آن‌ها دولت است؟! دولت نقشش در اقتصاد پررنگ است اما بزرگ‌ترين مصرف‌کننده نيست. شما نگاه کنيد به خوراک، پوشاک، مسکن و... همه اين‌ها را مردم عادي دارند مصرف مي‌کنند.

اقتصاد دانش‌بنيان مشتري‌اش اساسا «B2C» است و بعد به «B2B» مي‌رسد يعني اول خود مردم. وقتي شما خود مردم را هدف مي‌گيريد، بعد تبادل بين شرکت‌ها هم شکل مي‌گيرد. مثلا توليدکننده به بسته‌بندي نياز پيدا مي‌کند و در نتيجه آن، طراح بسته‌بندي مشتري پيدا مي‌کند. اول مردم بسته‌بندي شيک مي‌خواهند و بعد شرکت ماشين‌سازي که B2B است، فعال مي‌شود؛ يعني دستگاه بسته‌بندي خوب مي‌سازد و به توليدکننده مي‌دهد.

دولت فقط در پروژه‌هاي عمراني بزرگ‌ترين مشتري است که آن هم در يک‌سري فناوري‌هاي خاص است. من مي‌گويم دولت فقط بايد مشتري همان يک درصد هاي‌تک باشد. مردم پانزده سال پيش نمي‌توانستند از انرژي خورشيدي استفاده کنند. آن موقع دولت بايد براي فناوري که قرار بود پانزده سال بعد وارد زندگي مردم شود، هزينه مي‌کرد. مشکل بخش دانش‌بنيان ما اين است که متکي است و فقط دولت را در نظر مي‌گيرد. دانشگاه و آدم‌هاي تحصيلکرده از نيازهاي روزمره به ظاهر جلوترند بنابراين طرف مي‌رود و شرکت مواد نفتي تاسيس مي‌کند و مي‌گويد خب، محصولم را چکار کنم؛ دولت بايد آن را بخرد. دولت هم مي‌گويد من نمي‌خرم؛ برو به شرکت‌هاي پتروشيمي بفروش. اگر خوب نگاه کنيم، مي‌بينيم که نياز و مصرف شرکت‌هاي پتروشيمي در سال چند ده برابر خريدي است که دولت مي‌تواند انجام دهد. در کشور ما بازار دانش‌بنيان وجود دارد ولي ما ذهن اقتصاد دانش‌بنيانمان بر مبناي دولت تنظيم شده است. وقتي اقتصاد دانش‌بنيان را معادل هاي‌تک مي‌گيريم، همه چيز ساده مي‌شود چون مشتري‌اش دولت است. در همه جاي دنيا همين‌طور است؛ در بخش فناوري موشکي، فضا، هواپيما و... اين خيلي راحت است که شرکت‌ دانش‌بنيان به دولت بگويد پول بده تا اين‌که برود نياز بازار کشور را ببيند و براي آن راه‌حل بدهد و از اين راه پول دربياورد.

من در دانشگاه درسي ارائه مي‌کنم که درباره کارآفريني و توسعه محصول جديد است. آن‌قدر در اين کلاس بچه‌ها ايده‌هاي جالب ارائه مي‌کنند که خود من تعجب مي‌کنم. مثلا يکي مي‌گفت خانمي که مجبور است براي کار برود به جاده قزوين و نگران بچه‌اش توي مهدکودک است، مي‌توانيم براي او نرم‌افزاري توليد کنيم که آن را روي موبايلش نصب کند و از طريق يک دوربين در مهدکودک بچه‌اش را ببيند که دارد غذا مي‌خورد يا خواب است و آرامش پيدا کند.

خب، چرا اين‌ ايده‌ها عملي نمي‌شود؟

دو علت دارد. يک مشکل اين کار به فرهنگ برمي‌گردد. يعني آدم‌هاي تحصيلکرده ما نمي‌خواهند نوآوري را به زندگي وارد کنند و به دنبال کارهاي دولتي و فرآيندهاي دولتي هستند. مشکل ديگر اين است که دولت به جاي پول دادن به شرکت‌هاي دانش‌بنيان، بايد وظيفه رگولاتوري خود را خوب انجام دهد که نمي‌دهد. مثلا مي‌بينيم که چقدر مادرهاي شاغل نگران بچه‌هاي خود در مهدکودک هستند و بهره‌وري آن‌ها به خاطر اين مساله پايين مي‌آيد. دولت مي‌تواند قانون بگذارد و مهدکودک‌ها را موظف کند که در کارشان شفافيت داشته باشند و مادرها بتوانند بچه خود را از راه دور ببينند. اين‌جاست که مهدکودک‌ها مشتري دانش‌بنيان مي‌شوند.

مساله ديگر‌ اين است که بسامد تکرار واژه دانش‌بنيان از طرف دولتي‌ها زياد است. شما به سخنراني‌ هر مسئولي که گوش بدهيد، مي‌بينيد چندين بار از اين واژه استفاده مي‌کند.

بله، اين مساله هم خوب است و هم بد. خوب است چون چراغي را در اين زمينه روشن مي‌کند. به هر حال ما بايد گفتمان‌سازي را شروع کنيم و اين مساله هميشه از دولت‌ها شروع مي‌شود و به ميان مردم مي‌رود. اما وقتي در همين سطح باقي مي‌ماند و در زندگي روزمره مردم ترجمه نمي‌شود، بد است. ما در دو، سه سال اخير خيلي خوب در اين مورد حرف زده‌ايم اما اگر بخواهيم پنج سال ديگر هم درباره آن حرف بزنيم، مي‌‌‌‌‌‌‌‌شود مثل قضيه محيط زيست که همه مي‌گويند محيط زيست مهم است اما کسي به آن توجه نمي‌کند.

ما بايد بتوانيم جوان‌هاي تحصيلکرده‌مان را متوجه کنيم که اقتصاد دانش‌بنيان يعني اقتصاد زندگي مردم عادي. بله، اول ايده‌هاي آن‌ها‌ ساده خواهد بود اما به مرور زمان بهبود زندگي به همين ايده‌ها و دانشي نياز پيدا مي‌کند که در دانشگاه‌ها و پژوهشگاه‌ها هست. کمي که جلوتر برويم، به سلول بنيادي براي درمان بيماري‌ها نياز پيدا مي‌کنيم. يا در حوزه زيست‌فناوري، صنايع لبني‌مان براي پروبيوتيک کردن محصولاتشان به اين‌ مراکز و آدم‌ها نياز پيدا مي‌کنند. اين‌جاست که سرريز دانشي شروع مي‌شود؛ يعني کارآفرين به دانشگاه يا پژوهشگاه مراجعه مي‌کند.

نکته ديگر اين‌که يک معناي دانش‌بنيان، توسعه است. دولت‌ هر جا مي‌تواند بايد به نفع توسعه ورود کند. مثلا دولت مي‌گويد مي‌خواهم جلوي آتش‌‌سوزي را بگيرم و از کساني که مي‌توانند فناوري ارائه کنند که زودتر هشدار آتش‌سوزي بدهد، کار بخواهد. آن وقت است که توليد حسگر آتش اقتصادي مي‌شود و مي‌توان از آن پول درآورد. مشکل ما اين است که دولت حاکميت واقعي خود را به نفع توسعه اعمال نمي‌کند.

در کشورهاي پيشرفته، دانش‌بنيان تا تاکسي هم در زندگي مردم نفوذ کرده است؛ از ارگونومي صندلي‌ها گرفته تا مکان‌يابي و هزار چيز ديگر. مثلا اگر دولت در اين کشورها بخواهد استفاده از خودروهاي هيبريد را توسعه دهد و از آلودگي هوا جلوگيري کند، استانداردها را براي تاکسي‌ها بالا مي‌برد. وقتي تاکسي هيبريد مي‌شود، مردم کم‌کم به اين خودروها عادت مي‌کنند. پس تنها کاري که دولت بايد انجام بدهد، استفاده از ابزارهاي حاکميتي‌اش است که متاسفانه در ايران، دولت خيلي کم از آن‌ها استفاده مي‌کند و به جاي آن، با ابزارهاي وام و تعرفه مي‌خواهد مشکلات را حل کند.

اما مشکل فرهنگي و اعتماد و نبود اعتماد و اين‌ها هم هست.

ببينيد، جريمه شدن موقع رانندگي براي همه ما سخت است. اما الان که دولت و نيروي انتظامي سفت و سخت قوانين راهنمايي و رانندگي را اعمال مي‌کنند و تبليغات هم براي رعايت قوانين صورت گرفته است، وقتي مثلا براي نبستن کمربند ايمني متوقفمان مي‌کنند، احساس مظلوم واقع شدن به ما دست نمي‌دهد و به مامور مي‌گوييم که تو را به خدا ببخش و جريمه ننويس؛ مي‌دانم اشتباه کرده‌ام در حالي که قبلا اين‌طور نبود. در موضوعات ديگر هم همين‌طور است و فقط زمان مي‌برد. اگر دولت استاندارد ساخت را بالا ببرد، وقتي يک نفر خانه‌اي را که استانداردهاي سختگيرانه‌اي در ساختش رعايت شده است گران‌تر مي‌خرد، اول ناراحت مي‌شود اما بعد که مي‌بيند مصرف انرژي‌اش کمتر شده، سر و صداي بيرون کمتر به داخل خانه نفوذ مي‌کند و ساختمان محکم است، کم‌کم احساس رضايت پيدا مي‌کند. اين جايي است که دولت به نفع توسعه نبايد از مردم بترسد چون مردم کم‌کم خودشان متوجه مي‌شوند؛ آن هم در جامعه‌اي مثل ايران که مردم واقعا فهميده ‌هستند. پس همان سختگيري‌هايي را که براي کمربند ايمني در خودرو اعمال کرده‌ايم، در ساير موارد هم بايد اعمال کنيم.

اما يک جاهايي مردم به دولت بي‌اعتمادند. مثل دولت يارانه بنزين را براي تاکسي‌ها حذف کرده است و اگر به تاکسي‌دارها بگويد پول بدهيد تا فلان امکان يا فناوري را به شما بدهم، زير بار نمي‌روند.

خب، دولت بنزين يارانه‌اي را حذف کرده است اما به جاي آن چه چيزي به تاکسي‌دارها داده است؟ دولت مي‌تواند بگويد سهميه بنزينتان را قطع مي‌کنم اما به شما خودروي هيبريد مي‌دهم. ما الان تعرفه خودروي هيبريد را صفر کرده‌ايم. خب، مي‌توانيم اين خودروها را به دست تاکسيراني برسانيم. البته اين کار الان دارد انجام مي‌شود. من خبر دارم که به زودي چند هزار خودروي هيبريد به تاکسيراني تهران اضافه مي‌شود.

مشکل ما اين است که توسعه‌محور کار نمي‌کنيم؛ پول‌محور کار مي‌کنيم. دولت ديده است پول ندارد، سهميه بنزين را قطع کرده است، نه اين‌که بخواهد استفاده از خودروي هيبريد را توسعه دهد. مردم هم اين را مي‌فهمند. اما يک وقت مي‌گوييم مشکل آلودگي هواست، تعداد تاکسي‌ها هم زياد است، پس بنزين نمي‌دهم اما به جاي آن، روي خودروهاي هيبريد وام مي‌دهم و مردم هم استقبال مي‌کنند.

همان‌طور که مي‌گوييم دانش‌بنيان بايد به زندگي مردم وارد شود، دولت هم بايد براي دانش‌بنيان شدن زندگي مردم وارد شود.

اما مي‌گويند دولت بايد دست و پايش را از زندگي مردم جمع کند...

بله، دولت فقط بايد مراقبت کند که يک شهروند سالم و آبرومند چه مي‌خواهد و همان‌جا مداخله کند.

اپراتوري مخابرات مثال خوبي است. ما صنعت اپراتوري‌مان را توسعه داده‌ايم. البته متاسفانه خارجي‌ها بيشتر از ما از آن سود برده‌اند چون تا آن‌جا که مي‌دانم، دو اپراتور بزرگ ما تا به حال ميلياردها دلار از خارجي‌ها تجهيزات خريده‌اند. به هر حال، دولت زيرساخت‌ها را تهيه کرده است اما مي‌شود تعميرات و نوسازي شبکه‌ها را خودمان انجام بدهيم و مهم‌تر از آن، بايد سرويس‌ها را ايراني کرد. يعني دولت بايد فکر کند تا کم‌کم اين تکنولوژي ايراني شود. مي‌خواهم بگويم دو انحراف بزرگ در مورد دانش‌بنيان هست. يکي اين‌که مي‌گويند اقتصاد دانش‌بنيان يعني اقتصاد هاي‌تک و ديگر اين‌که اقتصاد دانش‌بنيان يعني اقتصاد دولتي و مشتري آن دولت است در حالي که ما بايد اقتصاد دانش‌بنيان را به زندگي مردم وارد کنيم و دولت هم بايد اين کار را رگولاتوري کند. يک نقش دولت اين است که هر کاري بکند تا تکنولوژي در زندگي عادي مردم نفوذ کند و نقش ديگرش هم اين است که کمک کند در اين نفوذ سهم توليد داخلي زياد شود. بايد مواظب باشيم در اين حوزه سهم واردات زياد نشود هر چند بعضي جاها واردات هم بايد انجام شود چون شرکت‌هاي ما نمي‌توانند ريسک کنند. اتفاقا به نظر من، اشکالي ندارد که اولش واردات انجام شود چون مردم عادت مي‌کنند و بازارسازي مي‌شود. اما متاسفانه واردات تکنولوژي ما خيلي طول کشيده است و لازم نبوده مثلا پانزده سال مستمر وارد کنيم. مثلا در بحث همين خودروهاي هيبريد، توليد آن براي خودروساز ما خيلي گران درمي‌آيد. اول خودروي هيبريد خارجي وارد کشور مي‌شود و در تاکسيراني به کار مي‌رود تا مردم به آن عادت کنند، بعد مي‌توانيم کم‌کم از خودروساز داخلي حمايت کنيم که آن را توليد کند.

يک مساله اين است که در عرصه تکنولوژي به رقابت‌هايي وارد شده‌ايم که از اول مي‌دانستيم بازنده‌ايم. مثلا در توليد گوشي تلفن همراه. اين مساله از کجا نشأت مي‌گيرد؟

از پوپوليستي رفتار کردن دولت. دولت‌ها حرف‌هايي مي‌زنند که مردم خوششان مي‌آيد. ببينيد، شما گوشي موبايل را مثال زديد که بازار بزرگي دارد، اما بزرگ‌تر از آن، بازار مخابرات است. ما نهاد تنظيم مقررات براي مخابرات داريم که آن را کنترل مي‌کند. يعني هيچ‌کس مجوز اپراتوري نمي‌گيرد، هيچ‌کس مجوز ارائه اينترنت براي ديتا نمي‌گيرد و... در همه اين‌ جاها دولت مي‌توانست مداخله کند به نفع توليد داخلي يا حداقل براي مشارکت خارجي‌ها با توليد‌کننده‌هاي داخلي. اگر اين هم نشد، حداقل آن شرکت خارجي يک «مرکز تحقيق و توسعه» يا يک مرکز آموزشي در ايران تاسيس کند. شما هزارتا مهندس الکترونيک هم در دانشگاه آموزش دهيد، باز هم لازم است در يک شرکت توليدي آموزش ببينند تا بتوانند کار کنند. عيبي ندارد که بازار مخابراتمان را به يک شرکت چيني داده‌ايم اما بايد زمينه مشارکت آن را با حداقل يک قطعه‌ساز ايراني فراهم مي‌کرديم يا آن را وادار مي‌کرديم به ازاي ده ميليارد دلار، پنج‌ مرکز آموزشي در اين‌جا تاسيس کند و به مهندس‌هاي الکترونيک ما مدرک حرفه‌اي بدهد.

مواردي را که بايد اعمال حاکميت کنيم، رها کرده‌ايم و به يک‌سري موضوعات و حرف‌هاي کلي چسبيده‌ايم. از پول نفت وام مي‌دهيم و يک کارخانه توليد گوشي ساخته مي‌شود و آن توليدکننده هم نمي‌تواند در بازار رقابت کند.

ما مي‌دانيم که دولت اين اشکالات را دارد اما آيا بازار هم محدوديت‌ها و موانعي دارد؟ منظورم مناسبات اقتصادي است.

مناسبات اقتصادي نقاط شکست دارد. مي‌گويند دولت بايد بازار را ايجاد کند و بعد خود بازار کار کند. مثلا در بازار صنايع غذايي ايران هيچ توليدکننده‌اي به سمت اسانس نمي‌رود چون بايد آن را بخرد و برايش صرف ندارد. اين‌جا دولت مي‌تواند ورود کند و بگويد هر کس اسانس توليد کند، من از او حمايت مي‌کنم. بازار نياز به ورود دولت دارد اما نه اين‌جور که به کارخانه‌اي وام بدهد که اساسا بازنده است. دولت بايد بگذارد بازار انتخاب کند و با رگولاتوري به انتخاب‌هاي بازار جهت بدهد. همين ساختمان‌سازي بزرگ‌ترين بازار اقتصاد دانش‌بنيان است. ما رگولاتوري، تعرفه، حق امتيازها و مجوزهاي بهره‌برداري را رها کرده‌ايم و هيچ استانداردي براي بهره‌برداري‌مان نمي‌گذاريم.

اگر بخواهيم جمع‌بندي کنيم، من به فعالان اقتصاد دانش‌بنيان مي‌گويم به دولت به عنوان مشتري نگاه نکنيد، بلکه به دولت فشار بياوريد تا رگولاتوري کند. ما بازار و جامعه را ول کرده‌ايم و يقه دولت را چسبيده‌ايم در حالي که بايد به نيازهاي جامعه و بازار نگاه کنيم و از آن پول دربياوريم، بعد به دولت بگوييم زمينه فعاليت را فراهم کند و حمايت‌هاي مناسب انجام دهد. مثلا الان مي‌گويند همه آب‌معدني‌هايي که توي بازار هست، نيترات دارند. کافي است دولت بگويد من اجازه نمي‌دهم آب‌معدني‌ نيترات‌دار به بازار بيايد. همين باعث مي‌شود توليدکننده‌هاي آب‌معدني مشتري دانش‌بنيان شوند چون براي تصفيه آب به دانش نياز دارند.

دولت هم دوست دارد وانمود کند که از شرکت‌هاي دانش‌بنيان حمايت کرده است. خوب است ديگر، دو هزار شرکت را در بغل مي‌گيرد و هفتادهزار شرکت را رها مي‌کند. ما ‌هفتاد هزار واحد صنعتي داريم که حدود دو، سه هزارتاي آن‌ها پتانسيل دانش‌بنيان شدن را دارند.

اما بازار ما هم کمي ساختار دلالي دارد.

اشکالي ندارد چون همين دلال است که بايد دانش را بفروشد. استادي که در دانشگاه است که نمي‌تواند به بازار برود و محصول دانشي را بفروشد. الان از تري‌دي پنل و امثال آن چه کسي دارد در ساختمان‌ها استفاده مي‌کند؟ مهندس‌هاي عمران که نيستند؛ همين بسازبفروش‌ها هستند که اين کار را انجام مي‌دهند. شما به سابقه شرکت‌هاي بزرگ مثل سوني که نگاه کنيد، مي‌بينيد آن‌ها از اول که دانشي نبوده‌اند؛ ابتدا تاجر بوده‌اند. تمام شرکت‌هاي تکنولوژيک آسياي جنوب شرقي متعلق به خانواده‌هاي تاجر هستند که بعدا ديده‌اند برايشان به‌صرفه است دانش‌بنيان شوند. در ايران هم اتفاقا آن حاجي‌بازاري که پسته مي‌فروشد بايد دنبال اين باشد که پسته را ضد قارچ کند و دولت فقط بايد بگويد اين نوع پسته بايد در بازار باشد و نه نوع ديگري.

منبع: «ماهنامه دانش بنیان»

تاریخ انتشار : 1394/10/26
کد : 71875
تعداد بازدید: 9

    تمامی حقوق متعلق به این سایت برای بنیاد ملی نخبگان محفوظ می باشد
آدرس: خیابان آزادی- بین خیابان نواب و رودکی- جنب کوچه طاهرنیا- پلاک 209 تلفن: 63478000 - 09601