دوشنبه 30 مهر 1397

بنیاد ملی نخبگان

بنیاد نخبگان استانها

بنیاد نخبگان استانها

پیوندها

حال من خوب است حال سلول‌ها بهتر

ناصر اقدمی می‌گوید: اگر قرار باشد يک بار ديگر مسير زندگی‌اش را طي کند، از همين جايي که هست سر در مي‌آورد؛ چون با کارهاي تحقيقاتي به‌‌ جاي فعاليت در حوزه پزشکي باليني، مي‌تواند به جاي يک انسان، به ده‌ها و صد‌هاهزار نفر کمک کند.

ناصر اقدمی می‌گوید: اگر قرار باشد يک بار ديگر مسير زندگی‌اش را طي کند، از همين جايي که هست سر در مي‌آورد؛ چون با کارهاي تحقيقاتي به‌‌ جاي فعاليت در حوزه پزشکي باليني، مي‌تواند به جاي يک انسان، به ده‌ها و صد‌هاهزار نفر کمک کند.

پایگاه اطلاع‌رسانی بنیاد ملی نخبگان:
بچه که بوده، آرزوي خلباني را در سرش مي‌پرورانده، بزرگ‌تر که شده، عشق و علاقه‌اش شده رياضي و آمار و سروکله زدن با عدد و رقم، بعدتر در دانشگاه، پزشکي خوانده و حالا رئيس مرکز سلول‌درماني پژوهشگاه رويان است. خودش خيلي از اين واژه خوشش نمي‌آيد، ولي دکتر ناصر اقدمي از سرآمدان جامعه پزشکي است. کسي که با ورود به حوزه پزشکي و سلامت و فاصله گرفتن از درس‌هاي مورد علاقه‌اش، شايد خودش را هم کمي غافل‌گير کرده. ولي امروز در 43 سالگي معتقد است که اگر قرار باشد يک بار ديگر اين مسير را طي کند، از همين جايي که هست سر در مي‌آورد؛ چون با کارهاي تحقيقاتي به‌‌ جاي فعاليت در حوزه پزشکي باليني، مي‌تواند به جاي يک انسان، به ده‌ها و صد‌هاهزار نفر کمک کند.

از دبيرستان رياضي شهيد چمران تا دانشکده پزشکي اروميه

سال 57، در اوج روزهاي پرتب‌و‌تاب انقلاب وارد مدرسه ابتدايي شده و به خاطر داشتن يک خانواده فرهنگي که دغدغه يا شايد هم آرزويشان درس خواندن بچه‌ها بوده، هميشه در بهترين مدرسه‌هاي شهر اروميه درس خوانده است. لابد شما هم مثل من داريد فکر مي‌کنيد که با پارتي‌بازي، ولي دکتر اقدمي روزهاي تحصيلش را اين‌طور توصيف مي‌کند: «زماني‌که من مدرسه مي‌رفتم، خبري از مدرسه غيرانتفاعي و نمونه دولتي و... نبود. تقريبا همه مدرسه‌هاي شهر اروميه در يک سطح بودند و بر اساس تعداد معلم‌ها طبقه‌بندي مي‌شدند و درس ‌خواندن احتياج به پارتي‌بازي نداشت. دايي‌اي داشتم که تحصيلاتش رياضي بود و همين مسئله باعث شده بود که من به اين رشته علاقه پيدا کنم و چهار سال دبيرستان را هم در مدرسه شهيد چمران اروميه رياضي خواندم. درحالي که پدرم در مدرسه امام ‌خميني، دبير رشته علوم تجربي بود.»

در تمام اين چهار سال کتاب‌هاي رشته تجربي در خانه دم‌ دست ناصر اقدمي بودند و کم‌کم زيست‌شناسي هم به اندازه ديفرانسيل و انتگرال برايش جذاب شد و بالاخره کار به جايي رسيد که در يک چرخش بزرگ، دفترچه کنکور رشته تجربي را پر کرد به اين اميد که در دانشگاه علوم پزشکي قبول شود؛ آن هم جايي خارج از اروميه.

وقتي با يک چهره علمي حرف مي‌ز‌نيم، حتي اگر به روي خودمان نياوريم، ته ذهنمان اين فکر مي‌چرخد که نخبه يعني معدل 20، يعني شب و روز درس خواندن، افتخار مدرسه و نور چشمي معلم‌ها بودن و خيلي چيزهاي ديگر. جواب دکتر اقدمي به اين فکر يک «نه بابا»ي محکم است با يک لبخند بزرگ. «در همه سال‌هاي تحصيل يک شاگرد معمولي بودم. نه محصل شاخصي بودم و نه همه اميدهاي مدير و معلم مدرسه براي درخشيدن در کنکور به من بسته بود. سال اولي هم که کنکور دادم، نتوانستم رتبه لازم را براي رشته پزشکي بياورم. بنابراين مجبور شدم يک سال درس بخوانم تا در کنکور اين رشته قبول شوم. البته دلم مي‌خواست در دانشگاه ديگري خارج از اروميه پذيرفته شوم که چون دقيقا همان سال بحث قطبيت و... مطرح شد، وارد دانشکده علوم پزشکي اين شهر شدم.»

شيطنت شهري نداشتيم

پسر باشي و دو تا برادر، يکي بزرگ‌تر و يکي کوچک‌تر از خودت داشته باشي، آن‌وقت شيطنت نکني؟ خب، دکتر اقدمي که امروز آرام و متين پشت ميز کار بسيار خلوت و مرتبش در پژوهشکده رويان نشسته، در زندگي معمولي‌اش هم استثنا نبوده و به قول خودش شيطنت‌هايي داشته که خيلي هم رنگ‌وبوي شهري نداشتند!

وقتي مي‌پرسم که در نوجواني سرگرمي‌هايش چه چيزهايي بوده، انتظار دارم لابه‌لاي حرف‌هايش چيزهايي درباره اختراع کردن در اوقات فراغت، تشريح گربه همسايه، کتاب خواندن و... بشنوم، ولي دکتر با جوابي که مي‌دهد، حسابي متعجبم مي‌کند: «پدر من در کنار تدريس کشاورزي هم مي‌کرد و اغلب شيطنت‌هاي من و برادرهايم هم در اين محيط اتفاق مي‌افتاد. شايد بهتر است بگويم شيطنت شهري نداشتيم و کارهاي پنهاني زياد مي‌کرديم. زمان بچگي ما سيگار کوپني بود و با اين‌که در خانواده‌مان کسي اهلش نبود، ولي آن را مي‌خريدند و به خانه مي‌آوردند. يک‌ بار با برادرهايم تصميم گرفتيم يک نخ از اين سيگارها را روشن کنيم، صرفا براي اين‌که ببينيم سيگار چطور روشن مي‌شود. همان لحظه مادر صدايمان زد و ما هم سيگار را پرت کرديم کنار لباس‌هاي نفتالين‌زده. نتيجه کنجکاوي 10، 12‌ سالگي‌مان سوختن يک طبقه کامل از خانه پدري بود!»

جزوه ميان‌بر نمره گرفتن بود، من از دورترين راه مي‌رفتم

ورود به رشته پزشکي باعث نمي‌شود که ناصر اقدمي علاقه‌اش به کارهاي پژوهشي و آماري را از دست بدهد، بلکه برعکس پيش‌زمينه تحصيلي و فکري که از قبل داشت، مسير تحصيلي او را از تمام پزشک‌هاي هم‌‌دوره‌اش در دانشگاه اروميه متفاوت کرد.

«در دوره علوم پايه خواندن جزوه مسير سريع 20 گرفتن بود، اما چيزي که شايد باعث شده بود نمره‌هاي من در همه دوران تحصيل 17-18 باشد، اين بود که من براي ياد گرفتن بايد کتاب‌ها و منابع اصلي را مي‌خواندم و سراغ جزوه‌ها نمي‌رفتم. همان موقع هم وارد بحث‌هاي آماري شده بودم، فيزيک هاليدي مي‌خواندم و انتگرال و... هم‌چنان جزو علاقه‌مندي‌هايم بود. دوران دانشجويي من در فاصله سال‌هاي 71-72 با تاسيس مراکز تحقيقات دانشجويي هم‌زمان شد. بالاخره دوران سازندگي بود و آمار و رياضي اهميت داشت. از 5/2 سال دوره استجري فقط شش ماه را در دانشگاه بودم و بقيه‌اش را در جهاد دانشگاهي کامپيوتر خواندم. کم‌کم از خود پزشکي خيلي دور شدم، تا اين‌که در شروع دوره انترني با عده‌اي از هم‌کلاسي‌ها مرکز تحقيقات دانشجويي دانشگاه علوم پزشکي اروميه را راه انداختيم و اولين کارآزمايي باليني کشور را در تاريخ پزشکي آن زمان انجام داديم.»

همين که استخدام بشوي، مسير پيشرفتت بسته مي‌شود

زندگي انگار روي دور تند افتاده است؛ پايان دانشگاه، سربازي، ازدواج، کار کردن در معاونت پژوهشي دانشگاه اروميه و تحقيقاتي که يکي بعد از ديگري رقم مي‌خورد، ولي هيچ‌کدامشان انگار فکر رفتن به خارج از کشور را از ذهن دکتر جوان خارج نمي‌کند.

«اصلا همين هدف بود که باعث شد من از حيطه پزشکي باليني بيرون بيايم و وارد حوزه علوم پايه بشوم. با اين حال دوره ما خيلي متفاوت بود. اينترنت و اي‌ميل نداشتيم که بخواهيم خيلي راحت براي پذيرش در يک دانشگاه خارجي اقدام کنيم. در خانواده‌ام هم کسي نمي‌توانست در اين خصوص کمکي بکند. بنابراين يک روز که در روزنامه چشمم به آگهي مرکز تحقيقات هماتولوژي دانشگاه تهران افتاد، تماس گرفتم و به‌خاطر رزومه کاري‌اي که داشتم، خواستند که از فرداي همان روز مشغول به کار شوم. تصور کنيد که يک پسر شهرستاني تازه از سربازي برگشته بودم که دو، سه ماه بود از ازدواجم مي‌گذشت و امکان استخدامم وجود داشت؛ اما اين حرف پدرم که روزي که استخدام بشوي، مسير پيشرفتت بسته مي‌شود، هميشه توي گوشم بود. خودم هم آدم اهل ريسکي هستم. بنابراين به تهران آمدم و کارم را با ساعتي 600 تومان شروع کردم. کم‌کم امکان رفتن به خارج برايم به وجود آمد، اما مي‌خواستم با بهترين شرايط دست به اين اقدام بزنم و تحصيل در مقطع پي‌اچ‌دي مي‌توانست کمکم بکند. بنابراين وارد دانشگاه تربيت مدرس شدم و تحصيلاتم را در مقطع دکتراي ايمن‌شناسي ادامه دادم. به‌مرور کارهاي تحقيقاتي بزرگ‌تر مي‌شد و من وارد پروژه مشترک ايران و روسيه براي توليد داروي آنژي پارس شدم.» تحقيق روي نوعي داروي مخصوص بيماران مبتلا به ويروس ‌اچ‌آي‌وي از ديگر پروژه‌هاي تحقيقاتي بود که دکتر اقدمي در دوران دانشجويي در رشته ايمن‌شناسي در آن همکاري داشت و تبديل به يک تجربه موفقيت‌آميز شد.

«آن زمان خيلي‌ها فکر مي‌کردند حتي غذا خوردن با اين بيماران هم مي‌تواند شما را آلوده کند و خيلي از پزشک‌ها هم سراغ چنين پروژه‌هايي نمي‌رفتند. اما ما پس از اين‌که بررسي‌هاي لازم را انجام داديم، طرح را شروع کرديم. جالب اين بود که خودمان بايد تزريق دارو را انجام مي‌داديم و مي‌دانستيم که در بهترين حالت، در هر 100 تزريق، يک اشتباه ممکن است به‌ وجود بيايد و ما 2500 بار تزريق انجام داديم، آن هم بدون خطا!»

مغزها فرار مي‌کنند يا فراري‌شان مي‌دهيم؟!

در اين مرحله دکتر ناصر اقدمي، پزشک عمومي و دانشجوي دکتراي ايمن‌شناسي، ديگر به‌‌خوبي با فرايند مديريت پروژه‌هاي تحقيقاتي آشنا شده بود، روش‌هاي کارآزمايي باليني را به‌خوبي مي‌شناخت و رزومه کاري درخشاني داشت. همه اين‌ها باعث شد فرصتي شش ماهه براي سفر به کشور سوئد پيدا کند؛ چيزي که مدت‌ها دنبالش بود.

تصور کنيد براي يک فرصت تحقيقاتي قرار است به اروپا برويد، همه زندگي‌تان را داخل چند چمدان و کوله‌پشتي جمع کرده‌ايد، خانه‌تان را پس داده‌ايد، از خانواده‌تان در شهرستان خداحافظي کرده‌ايد و حالا در فرودگاه هستيد و جلوي گيت ورود به شما مي‌گويند که بليتتان را مجددا تاييد نکرده‌ايد. هواپيما 20 دقيقه ديگر با يا بدون شما مي‌پرد و پيدا شدن دو تا صندلي خالي در يک پرواز آن هم در چنين شرايطي چيزي شبيه معجزه است. 10 دقيقه ديگر بيشتر نمانده و معلوم مي‌شود 100 کيلو اضافه بار داريد! مي‌خواهيد جريمه‌اش را پرداخت کنيد، ولي متصدي بانک با نفر جلويي شما دعوايش مي‌شود و باجه را مي‌بندد‍! پنج دقيقه بيشتر وقت نداريد و دائم اسمتان را از بلندگوهاي فرودگاه اعلام مي‌کنند... شايد فکر کنيد دارم قصه يک فيلم کمدي يا حتي يک درام ترسناک را تعريف مي‌کنم، ولي اين دقيقا همان اتفاقي است که در فرودگاه مهرآباد تهران براي دکتر اقدمي و همسرش مي‌افتد.

رئيس مرکز سلول‌درماني پژوهشگاه رويان تجربه‌اش را از اين سفر شش ماهه اين‌طور تعريف مي‌کند: «در ايران شرايط جوري است که مجبور مي‌شويد روي چند حوزه به‌طور موازي کار کنيد؛ ولي در سوئد چنين شرايطي وجود نداشت. آن‌جا قرار نبود کار شما تحت‌تاثير عوض شدن اين مدير و آن معاون يا فلان رئيس دانشگاه باشد. بنابراين مي‌توانستيد روي يک حيطه خاص فعاليت‌هاي پژوهشي خود را متمرکز کنيد و با عوض شدن آدم‌ها عقب نمي‌مانديد. وقتي بعد از آن همه استرس در فرودگاه و ماجراهايي که پيش آمد، به سوئد رسيديم، در فرودگاه منتظرمان بودند. استاد برايمان خانه گرفته بود و دو روز بعد هم کار را شروع کردم. پنج تا مقاله دستم دادند و گفتند مي‌خواني، خلاصه مي‌کني و بعد از يک هفته گزارش مي‌دهي. در ايران حتي خود من هم مدام مي‌گويم «فردا»، فردا فلان گزارش را مي‌خواهيم، اين نتيجه بايد فردا آماده شود و... در سوئد از اين خبرها نبود. امکانات تحقيقاتي که آن‌جا در اختيار داشتيم هم تفاوت‌هاي اساسي با ايران داشت. امروز که درخواست مي‌دادي، روز بعد تحويل مي‌گرفتي و همه چيز در دسترس بود. اصلا آن‌جا محيط صددرصد آکادميک بود. نه کسي حرف سياست مي‌زد، نه اقتصاد و بي‌پولي و... بنابراين در آن شش ماه احساس مي‌کردم که خيلي راحت مي‌توانم روي يک موضوع تمرکز کنم و به کارهاي تحقيقاتي برسم. ولي در ايران چنين شرايطي برايمان وجود نداشت.»

شايد اين تفاوت‌ها بود که باعث شد دکتر اقدمي پس از برگشت به ايران تا چهار، پنج ماه هيچ‌جا کار نکند، فقط از تز دکترايش دفاع کند و به قول خودش کمي افسرده باشد.

بعد از همين سفر است که شرايط همکاري دکتر اقدمي با پژوهشگاه رويان به خاطر رزومه کاري پروپيماني که دارد و موفقيت‌هايي که تا آن زمان به دست آورده، فراهم مي‌شود. او درباره فعاليت‌هايش در اين موسسه مي‌گويد:‌ «بزرگ‌ترين کاري که اين‌جا انجام مي‌شود، اين است که علم به کاربرد برسد؛ يعني ما قرار است يک سيستم اين‌جا داشته باشيم که علم سلول بنيادي را توليد کنيم، بعد وارد فاز کارآزمايي‌هاي باليني بشويم تا ببينيم روي بيماران موثر هست يا نه و در آخر مرکزي ايجاد مي‌کنيم که بتواند اين خدمات را انجام دهد.»

معجزه، سخت‌کوشي يا معجزه‌ِ سخت‌کوشي

دکتر اقدمي معتقد است همه مي‌توانند به هر چيزي که دوست دارند برسند، مهم اين است که بدانند آن هدف چيست. و وقتي مي‌پرسم در مسيرش، اتفاق بزرگي بوده که باعث يک تغيير بزرگ در زندگي‌اش شده باشد يا نه، جواب مي‌دهد: «نه، با اين‌که من کل زندگي‌ام و ورودم به اين مسير را يک معجزه مي‌دانم و ممکن است چيزهايي يا کساني هم بوده باشند که مرا به هدفي که داشتم نزديک‌تر کردند، ولي حداقل براي من هيچ ميان‌بري نبوده؛ يعني من هميشه بايد تلاشم را مي‌کردم، پروپوزال مي‌نوشتم، 20 جا از طرحم دفاع مي‌کردم، تا بالاخره يک جايي پذيرفته شود.»

اعتقادي که تکانت مي‌دهد

دکتر اقدمي دو دختر کوچک چهار و شش ساله دارد که حتما از اين همه کار کردن و شلوغ بودن سر پدرشان خيلي راضي نيستند. ولي او درباره کارش اعتقادي دارد که وقتي مي‌شنوي، حسابي تکانت مي‌دهد. آن هم وقتي صداي آرامِ دکتر، به اين بخش از صحبت‌هايمان که مي‌رسيم، اوج مي‌گيرد و توي چشم‌هايش مي‌بيني که انگار از مهم‌ترين چيز دنيا حرف مي‌زند. «هر کسي در زندگي‌اش ماموريتي دارد و آدم‌ها جوري طراحي شده‌اند که فقط يک مسير را بروند. نمي‌شود هم کار خوب داشته باشي، هم تمام و کمال به خانواده‌ات برسي و... بنابراين بايد يکي را انتخاب کني و بعد بقيه را مديريت کني، نه اين‌که نابودشان کني. مثلا شايد دخترهاي من دوست داشته باشند من ساعت چهار بروم خانه و تا 10 شب با آن‌ها بازي کنم، ولي امکانش نيست. اما وقتي ساعت هشت شب به خانه مي‌روم، آن دو ساعت را فقط با بچه‌ها بازي مي‌کنم. يعني کلا از بازي کردن محرومشان نکردم. ولي وقتي من با دخترهايم مشغول تفريح هستم، درست همان موقع حتما پدر و مادري هست که يک بچه فلج دارد، مستاصل است و هيچ کاري از دستش بر نمي‌آيد. پدري هست که اصلا نمي‌داند فلج مغزي يعني چه، نمي‌داند حتي چطور مي‌تواند به بچه‌اش کمک کند، آن وقت من مي‌توانم بگويم براي بودن با خانواده‌ام، نمي‌توام به اين‌ها کمک کنم؟! يادم هست دبير زيست‌شناسي‌ام هميشه مي‌گفت وقتي آن دنيا رفتي، ازت مي‌پرسند از اين وسايلي که در اختيارت بود چقدر استفاده کردي، اگر تميز تحويلشان بدهي، اصلا قبول نمي‌کنند. بايد همه چيز را اوراقي تحويل بدهي که يعني تا جايي که مي‌توانستي، از ابزارهايي که در اختيارت بوده، استفاده کردي.»

حال من خوب است، حال سلول‌ها هم

آخرين سوالم از رئيس مرکز سلول‌درماني پژوهشگاه رويان اين است که سروکله زدن با آدم‌ها سخت‌تر است يا سلول‌ها؟ و او جواب مي‌دهد: «سلول‌ها هم درست مثل آدم‌ها هستند. اگر حال تو خوب باشد، حال آن‌ها هم خوب است.»

منبع: ماهنامه «سرآمد
»

تاریخ انتشار : 1393/04/29
کد : 71765
تعداد بازدید: 340

    تمامی حقوق متعلق به این سایت برای بنیاد ملی نخبگان محفوظ می باشد
آدرس: خیابان آزادی- بین خیابان نواب و رودکی- جنب کوچه طاهرنیا- پلاک 209 تلفن: 63478000 - 09601