نسبت سعدی با بزرگان و نخبگان و سرآمدان جامعه

سعدی در سرفصل‌هايي از بوستان که به جنگ و صلح مربوط است، در اوج واقع‌بيني است و تفاوت‌هايش را به رخ مي‌کشد؛ او حتي وزن شاهنامه را به هوشمندي انتخاب کرده تا تفاوت فحواي کلامش در طنطنه‌ تاريخي ذهن ايراني دقيق‌تر اثر کند. سعدي در پي گفتماني صريح و همين‌جايي با ذهن پرورده‌ ايراني ا‌ست؛ گفتماني که خواه‌ناخواه متفاوت است.

پایگاه اطلاع‌ رسانی بنیاد ملی نخبگان: محصل سوم دبيرستان بودم. آقاي ميرميران هيچ‌وقت به کتاب ادبيات فارسي بسنده نمي‌کرد. يادمان هم داده بود که يادداشت برداريم. خواند:


غريبي گرت ماست پيش آورد
دو پيمانه آب است و يک چمچه دوغ
اگر راست مي‌خواهي از من شنو
جهان‌ديده بسيار گويد دروغ


و منِ نوجوان، سرگردان بيت دوم شدم؛ حيران ماجرايي که نمي‌توانستم جمع‌وجورش کنم؛ از خودم مي‌پرسيدم «خب، خود سعدي که «جهان‌ديده» بوده است که... راست؟! دروغ؟!... و هنوز هم حيرانم که در اين دو بيت، چقدر ظريف و عميق، محتوا به اجرا رسيده است. داري دل‌قوي مي‌شوي که موضوع را گرفته‌اي و تمام، اما ناگهان مي‌بيني استاد رکب زده است تا بيدارتر باشي. اين‌جا شيوه‌ تدريس خيلي فرق دارد؛ مثلا با شاهنامه، خمسه يا مثنوي!
اين تفاوت سعدي در غزل‌هايش هم دريافته مي‌شود. در تقريبا همه‌ پيشينه‌ شکل «غزل» اين معشوق است که ستوده مي‌شود، اما در غزل سعدي «عاشقي» پيش چشم ستايش است. به قول دوستي وقتي غزل ديگران را مي‌خوانيم و لذت مي‌بريم، مي‌گوييم «به‌به، چه معشوقي»، اما وقتي غزل سعدي خوانده مي‌شود، به اين نتيجه مي‌رسيم که «وه‌ وه، چه عاشقي».


آيا بايد ريشه‌ اين تفاوت را در «سخن سعدي» رد زد؟ مثلا آيا اين تفاوت، در پاره‌هايي که عنان «شعر» سعدي رهاتر بوده، پررنگ‌تر است يا در گلستان و بوستان که او رسما آموزگار است؟ در پاسخ مي‌توان با توجه به نمونه‌هاي فراوان گفت اين تفاوت ذاتي قلم سعدي است و ريشه در انديشه و نگاه متفاوت او دارد؛ سعدي‌اي که هيچ مخاطبي را دست‌کم نمي‌گيرد، ضمن اين‌که با مخاطبش از برج عاج روبه‌رو نمي‌نشيند. او يک بار تکليفش را روشن کرده که ساحت تخاطبش کدام است. رک‌وراست از همان‌جايي که ايستاده، همان‌چيزي را که فکر مي‌کند، بيان مي‌کند؛ اگرچه سخت باشد؛ اگرچه مثلا اين روش باعث شود که غزل او زميني‌تر شود و تبعاتي نثار شاعرش کند؛ اگرچه... . خلاصه اين‌که سعدي هم در هستي‌نگري‌اش و هم در ترجمان آن به‌شدت واقع‌بين و راست‌گوست، چون همه‌ آن‌چه را که مي‌گويد، زيسته است و دقيقا به همين دليل است که سهل و ممتنع مي‌نويسد؛ تکلف را مي‌گذارد براي همان‌هايي که يا نمي‌دانند چه مي‌خواهند بگويند، يا مي‌ترسند بگويند. او نه‌تنها در اين ساحت کشف مي‌کند، بلکه در همين ساحت به گفتمان مي‌گذارد... و البته درحالي‌که در قامت يک جامعه‌شناس تيزبين همه‌ چيز را به نقد مي‌کشد.


اين‌که بخواهيم چنين گفتماني را در همه‌ سطرهاي ماندگار شيخ اجل بررسيم، نشدني نيست، اما با توجه به مجال موجود، بهتر است دايره‌ اين تخاطب را به باب‌هاي «در سيرت پادشاهان» گلستان و «در عدل و تدبير و رأي» بوستان که بسامد بيشتري از اين گفتمان را در خود جاي داده‌اند، محدود کنيم؛ باب‌هايي که البته خويشاوندي‌هاي بسيار هم دارند. نکته‌ مهم اين‌که سعدي در گفتمان موصوف -شايد به قرينه الناس علي دين ملوکهم- تقريبا همه‌ بايدها را متوجه طبقه‌ حاکم مي‌داند، چون اساسا در روزگار او ساير طبقات خاصگان اگر تاثيري هم در اصل موضوع داشته‌اند، از رهگذار قدرت بوده؛ چنان‌که هنوز هم عمدتا چنين است، با اين تبصره که قدرت، سويه‌هاي بيشتري يافته است (اپوزيسيون و رسانه و...).


نکته‌ جالب توجه اين‌که هم در ديباچه‌ گلستان و هم در مقدمه‌ بوستان، سعدي پاي بوبکربن‌سعد را وسط مي‌کشد؛ حاکمي که ظاهرا ستوده مي‌شود، اما اولين مخاطب نقد سعدي نيز هست. شيخ شيرازي در گلستان مثل يک وقايع‌نگار تابلوهاي مکرري را به‌عنوان سرمشق يا هشدار عرضه مي‌کند و گاهي خوانش خودش را هم اشاره‌وار، مي‌افزايد؛ در اين نوع تخاطب، مخاطب مي‌شنود، فکر مي‌کند و به نتيجه مي‌رسد؛ پس کمتر با صراحت و تاکيد مواجه است. اما در بوستان، همه ‌چيز در خدمت طرح انديشه است؛ از اين رو سعدي چنان که گفته شد، رک‌وراست مي‌نويسد:


به راه تکلف مرو سعديا
اگر صدق داري بيار و بيا
تو منزل‌شناسي و شه راهرو
تو حق‌گوي و خسرو حقايق‌شنو
چه حاجت که نه کرسي آسمان
نهي زير پاي قزل ارسلان


چنان‌که قبلا گفته شد، سعدي بر پرهيز از تکلف و الزام به صدق، تاکيد مي‌کند و به همين قرينه با اعتمادبه‌نفس قابل ‌توجهي شاه را رهرو و شنونده‌ خود مي‌خواند.


دلير آمدي سعديا در سخن
چو تيغت به دست است فتحي بکن
بگو آن‌چه داني که حق گفته به
نه رشوه‌ستاني و نه عشوه‌ ده


و اين‌چنين، يادآور مي‌شود که حکم اصلي، از آن شناخت و آگاهي اصيل است، نه کژّي و سالوس؛ ضمن اين‌که قبلا در مطلع مدح، تاکيد کرده:

مرا طبع از اين نوع خواهان نبود
سر مدحت پادشاهان نبود


کم‌کم معلوم مي‌شود که نه‌تنها قرار نيست مدحي در بين باشد تا ارباب قدرت کيفور شوند، بلکه قصد شيخ اجل اين است که يک‌يک کاستي‌ها را روي دايره بريزد و چه‌بسا عيش ملوکانه را منقص کند؛ پس پيش از هر چيز سراغ ابناي قدرت مي‌رود و به بايستگي‌هايشان مي‌پردازد. جايي در بوستان مي‌گويد:


چنان است در مهتري شرط زيست
که هر کهتري را بداني که کيست
در آن تخت و مُلک از خلل غم بود
که تدبير شاه از شبان کم بود


گله‌بان دارا که در معرض تير شاه است، پس از اين‌که رهايي مي‌يابد، به او مي‌گويد من يک اسب را بين صدهزار اسب مي‌شناسم، پس تو چطور دوست را از دشمن تشخيص نمي‌دهي، درحالي‌که بارها سراغ «خيل و چراگاه» را از من گرفته‌اي؟


و البته سعدي بيش و پيش از اين، به گماردن عوامل و کارگزاران اشاره کرده است:


از آن بهره‌ورتر در آفاق کيست
که در ملک‌راني به انصاف زيست؟
خداترس را بر رعيت گمار
که معمار ملک است پرهيزگار
و سفارش‌هاي او در اين باره بسيار است:
گرت مملکت بايد آراسته
مده کار معظم به نوخاسته
يا
به خردان مفرماي کار درشت
که سندان نشايد شکستن به مشت
و کمي بعد:


نخواهي که ضايع شود روزگار
به ناکارديده مفرماي کار


شيخ شيراز در جاي‌جاي گلستان هم پرده‌هايي از حکايت‌هاي مربوط به اين موضوع مهم را مي‌گشايد؛ به وزير نيک‌محضري اشاره مي‌کند که براي نجات جان اسيري، «دشنام» او را «طلب عفو» ترجمه مي‌کند؛ در حکايت «دزدان عرب» جواني را روايت مي‌کند که در حلقه دزدان بوده و به وساطت وزيري جان به در مي‌برد و از سوي او به تربيت سپرده مي‌شود، اما باز هم به سرکردگي دزدان سر برمي‌کشد؛ از زبان سرهنگ‌زاده‌اي هشدار مي‌دهد که «...همگنان را راضي کردم مگر حسود را که راضي نمي‌شود مگر به زوال نعمت  من»؛ و... تا به همان نتيجه‌اي برسد که در بوستان، مصرَّح است:


رياست به دست کساني خطاست
که از دستشان دست‌ها بر خداست
مکن صبر بر عامل ظلم‌دوست
که از فربهي بايدش کند پوست


سعدي سعي دارد شالوده‌ قلعه‌ مُلک را از بُن درست بچيند؛ پس بعد از اين‌که درباره‌ انتخاب کارگزاران حسابي سفارش مي‌کند، سراغ خود فرد صاحب قدرت مي‌رود و به او از زواياي گوناگون درباره‌ خودش و نيز نظارت بر عواملش زنهار مي‌دهد:


قدم بايد اندر طريقت نه دم
که اصلي ندارد دم بي‌قدم
بزرگان که نقد صفا داشتند
چنين خرقه زير قبا داشتند
و
نيايد به نزديک دانا پسند
شبان خفته و گرگ در گوسفند
برو پاس درويش محتاج دار
که شاه از رعيت بود تاج‌دار
يا
چنان خسب کايد فغانت به گوش
اگر دادخواهي برآرد خروش
يا
اگر خوش بخسبد ملک بر سرير
نپندارم آسوده خسبد فقير
وگر زنده دارد شب ديرباز
بخسبند مردم به آرام و ناز


و در يک جمله:


فراخي در آن مرز و کشور مخواه
که دل‌تنگ بيني رعيت ز شاه


حتي در حکايتي در گلستان تکليف را چنين روشن مي‌کند که «ملوک از بهر پاس رعيت‌اند، نه رعيت از بهر طاعت ملوک».
بي‌شک اصل سخن سعدي متوجه خود ملوک است؛ چه در نصيحت و چه در نقد. جايي مي‌گويد:


امين و بدانديش طشتند و مور
نشايد درو رخنه‌ کردن به‌زور
تا دولتمند متوجه باشد که بايد دوروبرش

را خوب ورانداز کند. جاي ديگر مي‌گويد:


خداوند دولت غم دين خورد
که دنيا به هر حال مي بگذرد
نخواهي که مُلکت برآيد به هم
غم ملک و دين، هردو بايد به هم
«زر» افشان چو دنيا بخواهي گذاشت
که سعدي «دُر» افشاند اگر زر نداشت


در حکايت شيريني در گلستان هم از ملک‌زاده‌اي مي‌گويد که «گنج فراوان از پدر ميراث يافت. دست کرم برگشاد...». نصيحتش کردند که نکن. اما جواب ملک شنيدني ا‌ست: «مرا خداوند تعالي مالک اين مملکت گردانيده است تا بخورم و ببخشم، نه پاسبان که نگاه دارم.» و البته در حکايت‌هاي پربسامدي سفارش به کرم و بخشش مي‌کند تا مردم دل‌گرم و دوست‌دار حکومت باشند. البته در اين بين سفارش ويژه هم دارد:


دو تن پرور اي شاه کشورگشاي
يکي اهل رزم و دگر اهل راي
ز نام‌آوران گوي دولت برند
که دانا و شمشيرزن پرورند
هر آن کو قلم را نورزيد و تيغ
برو گر بميرد مگو اي دريغ


بي‌ترديد حکيم جهان‌ديده‌ ما اهل قلم را کنار اهل تيغ مي‌گذارد، بلکه مَلِک بتواند اهميت آنان را در پاسداري از «بودن» مملکت متوجه شود.
اما اصل سفارش سعدي در بازگذاشتن درگاه نقد از سوي حاکم است.


چه خوش گفت يک روز داروفروش
شفا بايدت، داروي تلخ نوش
اگر شربتي بايدت سودمند
ز سعدي ستان تلخ‌داروي پند
به پرويزن معرفت، بيخته
به شهد ظرافت، برآميخته


و آخرين نکته‌اي که در نگفتنش دريغ‌ها هست، اين‌که سعدي در سرفصل‌هايي از بوستان که به جنگ و صلح مربوط است، در اوج واقع‌بيني است و يک بار ديگر تفاوت‌هايش را به رخ مي‌کشد؛ اگرچه اصراري بر خلاف‌آمد بودن ندارد. او حتي وزن شاهنامه را به هوشمندي انتخاب کرده تا تفاوت فحواي کلامش در طنطنه‌ تاريخي ذهن ايراني دقيق‌تر اثر کند. سعدي در پي گفتماني صريح و همين‌جايي با ذهن پرورده‌ ايراني ا‌ست؛ گفتماني که خواه‌ناخواه متفاوت است.

 

منبع: «ماهنامه سرآمد»

تاریخ انتشار : 1393/10/20
کد : 71747
تعداد بازدید: 471