دوشنبه 23 مهر 1397

بنیاد ملی نخبگان

بنیاد نخبگان استانها

بنیاد نخبگان استانها

پیوندها

تا آرزوی مشترک‌مان برآورده شود ...

تو عشق را آن جا به اثبات رساندی که از کودکی مرا «پروراندی»، نه!، نه اینکه من بزرگ شدم، که من «پرورش یافتم»، اکنون باید به هدفم بیندیشم. هدف و راهی که با هم آغاز کردیم تا آرزوی مشترکمان برآورده شود.

تو عشق را آن جا به اثبات رساندی که از کودکی مرا «پروراندی»، نه!، نه اینکه من بزرگ شدم، که من «پرورش یافتم»، اکنون باید به هدفم بیندیشم. هدف و راهی که با هم آغاز کردیم تا آرزوی مشترکمان برآورده شود.

****

مهربانم! چگونه باید در بیست سطر، از فداکاری‌هایت در هجده سال عمرم بگویم، نمی‌دانم! تنها می‌دانم که باید بگویم تا دیگران بدانند که اگر موفقیتی هم بوده، نه با یک سال که با برنامه‌ریزی‌هایی رقم خورد که تو از اولین سال‌های عمرم انجام داده بودی!

هر گاه از فردی در مورد پدر و مادرش سوال می‌شود، آن شخص بدون لحظه‌ای درنگ می‌گویید: «پدر و مادر من، بهترین پدر و مادر دنیا هستند». بارها اندیشیده‌ام که آیا این ذهنیت من هم شعار و کلیشه است یا قرین به واقعیت و هر بار یک جواب بیشتر نیافته‌ام: وقتی تمام اطرافیان هم به این واقعیت اذعان دارند که «تو» با سایرین متفاوتی، پس دیگر جای شکی باقی نمی‌ماند! تو عشق را آن جا به اثبات رساندی که از کودکی مرا «پروراندی»، نه!، نه اینکه من بزرگ شدم، که من «پرورش یافتم». همواره تصمیم‌هایت از سر منطق بود، نه دلسوزی‌هایی که مرا وابسته بار آورد و مانده‌ام که چگونه طناب باریک تعادل را در پیش گرفتی و با اینکه هوایم را داشتی، مرا مستقل بار آوردی.

هنوز صدای کتاب‌ها و شعرهای کودکانه‌ای که خیلی زود هم‌نشین من شدند، زمانی که هنوز شاید حتی من زبان باز نکرده بودم! در گوشم است. تو چه درک و آینده‌‌نگری بالایی داشتی! فلش کارت‌های فارسی و انگلیسی را که امروز در طرح و مدل‌های مختلف(!) برای کودکان عرضه می‌شود، تو از کجا آموخته بودی که با دست‌های گرم و مهربانیت روی مقواهای سفید رنگی مستطیلی شکل درست می‌کردی و با حوصله به من یاد دادی. هنوز آن فلش‌کارتی را که روی یک سوی آن نوشته بودی دست و روی سوی دیگرش دست خودت را که -ای کاش هم اکنون می‌توانستم ببوسم و ببویم - کشیده بودی از یادم نمی‌رود! هرگز فراموش نمی‌کنم که انواع و اقسام بازی‌های فکری و پازل‌ها را با توجه به اینکه در شهرهای کوچک و با امکانات محدود زندگی می‌کردیم، از شیراز تهیه می‌کردی! شاید به همین خاطر است که هنوز که هنوز است آن‌ها را نگه داشته‌ایم! چون آن‌ها را ساده به دست نیاورده‌ای و هر وقت من آن‌ها را می‌بینم برایم تجدید خاطراتی است از مهربانی‌های تو!

به مدرسه رفتم و شما از همان ابتدا پیگیر کارهایم بودی و نه فقط در امور درسی بلکه بر روی ابعاد دیگری نیز تاکید داشتی و از من شخصیتی چند بعدی ساختی. که اگر جز این بود مقام‌های رنگارنگ در مسابقات المپیاد کامپیوتر، زبان، احکام، قرآن، مشاعره، شطرنج و کتاب‌خوانی هرگز دست نمی‌آمد. این تو بودی که مرا آگاه و تشویق به شرکت در این مسابقات می‌نمودی. کلاس‌های تابستانه‌ای را که با عشق و علاقه‌ی تمام در آن‌ها شرکت می‌کردم و مهارت‌های مختلف را می‌آموختم، چگونه فراموش کنم؟ فارغ از هزینه‌اش بردن و آوردن در ظل گرما کار آسانی نیست!

هیچ‌گاه درس را با من نمی‌خواندی، بلکه راه را به من نشان می‌دادی، یادگیری و علم‌اندوزی زمانی در من نهادینه شد که در همین حین و با وجود سه فرزند، مدرک کارشناسی‌ارشد را اخذ کردی. مگر نه اینکه خودت بارها تعریف کردی که شب‌ها پس از رسیدگی به کارهای ما تازه کارت شروع می‌شد و به مدد پاشیدن آب از کاسه‌ای که در کنارت بود، بیدار می‌ماندی! من برنامه‌ریزی را بصورت عملی آنگاه از تو یاد گرفتم که درس خواندن و سرکار رفتن و رسیدگی به سه فرزند و همسر را در برنامه‌ات می‌گنجاندی. اما تشویق‌هایت ... تشویق‌ها و قربان صدقه رفتن‌هایت(!) بمب انرژی بود برایم و با ارزش‌تر از ده‌ها جایزه! آن چنان با ذوق و محکم تشویقم می‌کردی که در هر مرحله مصمم می‌شدم مرحله‌ی بعد را محکم‌تر سپری کنم.

سال کنکور را هیچ‌گاه از یاد نمی‌برم. سالی که بر خلاف بسیاری از دوستانم، بعضاً حتی آن‌هایی که به نتیجه مطلوب خود دست پیدا کردند- یکی از بهترین سال‌های عمرم بود. در سالی که می‌گویند والدین بیشتر از خود دانش‌آموزان دچار استرس و بی‌قراری هستند، تو آرام بودی یک سال معمولی و حتی بسیار بهتر از آن! یادم است یک بار گفتی که تو هم فکر می‌کردی که سال سختی برایمان باشد. ولی حالا می‌بینی که چون همه چیز را به خدا سپرده‌ای، آرامی! آرامشی که بالطبع در من نیز اثر کرد و هر چند برایم عجیب بود ولی من شب کنکور و صبح آن بدون اغراق هیچ استرسی نداشتم. چون به من یاد داده بودی که دست‌هایمان را در دست‌های خدا بگذاریم و زمان اعلام نتایج اشک شوق ریختیم، من، برای به نتیجه رسیدن زحماتمان و تو، چون آروزهایت در موفقیت فرزندانت خلاصه می‌شد.

در تلاشم برایت آرزو کنم اما هر چه بیشتر می‌اندیشم و کوچه پس کوچه‌های ذهنم را می‌گردم، می‌بینم هر گاه از تو پرسیدم آرزویت را، لبخندی از ته دل زدی و گفتی: موفقیت، به سر انجام رسیدن و عاقبت به خیر شدن تو و خواهر و برادرت.

اکنون این جا هستم، دور از تو، اما گوشه‌ای از قلبم را پیش تو جا گذاشته‌ام. دلم برای لحظه لحظه بودن با تو سخت تنگ است ولی سعی می‌کنم به هدفم بیندیشم. هدف و راهی که با هم آغاز کردیم و اکنون باید با استقلالی بیش از پیش و با بر دوش کشیدن مشکلاتی چند، آن را به پایان برم تا آرزوی مشترکمان برآورده شود. هر چند هنوز هم طعم حمایتت را می‌چشم، وقتی که هر روز صبح که از خواب بر می‌خیزم، پیام امیدبخشت بر صفحه‌ی گوشی تلفنم نقش می‌بندد! خدا را شکر که هستی!

رتبه 34 گروه علوم تجربی (از جهرم)

 

 

تاریخ انتشار : 1394/10/30
کد : 71641
تعداد بازدید: 38

    تمامی حقوق متعلق به این سایت برای بنیاد ملی نخبگان محفوظ می باشد
آدرس: خیابان آزادی- بین خیابان نواب و رودکی- جنب کوچه طاهرنیا- پلاک 209 تلفن: 63478000 - 09601