شنبه 31 شهریور 1397

بنیاد ملی نخبگان

بنیاد نخبگان استانها

بنیاد نخبگان استانها

پیوندها

چطور شغلي را پيدا کنيد که عاشقش هستيد؟

شاغلان دو دسته‌اند: آن‌هايي که عاشق کارشان هستند و با استفاده از آن دنيا را تکان مي‌دهند و هر روز صبح با روحيه عالي بيدار مي‌شوند و طرف ديگر آن 80 درصد قرار دارند که زندگي‌شان سراسر يأس و نااميدي است.

شاغلان دو دسته‌اند: آن‌هايي که عاشق کارشان هستند و با استفاده از آن دنيا را تکان مي‌دهند و هر روز صبح با روحيه عالي بيدار مي‌شوند و طرف ديگر آن 80 درصد قرار دارند که زندگي‌شان سراسر يأس و نااميدي است.

پایگاه اطلاع‌رسانی بنیاد ملی نخبگان: اسکات دينزمور شغلي را که باعث شده بود احساس بدبختي و نااميدي کند، ترک مي‌کند و چهار سال از زندگي‌اش را صرف اين مي‌کند که ببيند چطور مي‌تواند کاري را پيدا کند که برايش شادي‌بخش و معنادار باشد. به اين ترتيب «جنبش افسانه‌ات را زندگي کن» را راه مي‌اندازد تا به همه نشان دهد چطور بايد زندگي‌شان را تغيير دهند.

هشت سال پيش، بدترين مشاوره شغلي زندگي‌ام را از يکي از دوستانم گرفتم. او به من گفت: «نگران نباش که چقدر کاري را که الان انجام مي‌دهي، دوست داري. همه اين‌ها براي اين است که سابقه کاري‌ات را درست کني.» من هم تازه از اسپانيا برگشته بودم و به آن شرکت که جزو 500 شرکت برتر دنيا بود، ملحق شده بودم. پس با خودم فکر کردم: «اين عالي است. قرار است تاثير بزرگي روي دنيا بگذارم.» ايده‌هاي زيادي در سرم داشتم. اما بعد از دو ماه متوجه شدم هر روز صبح، حدود ساعت 10، تمايل عجيبي دارم که سرم را به صفحه کامپيوترم بکوبم! نمي‌دانم تا به حال اين حس را تجربه کرده‌ايد يا نه.

خيلي زود، متوجه شدم که همه رقباي ما، شغلي که من داشتم و همه وظايفم را به يک دستگاه اتوماتيک واگذار کرده‌اند. و اين دقيقا همان وقتي بود که من آن مشاوره کذايي را درباره سابقه کاري‌ام گرفتم. از آن‌جايي که مي‌خواستم بفهمم دارم در چه مسيري قدم مي‌گذارم و چطور قرار است اوضاع را تغيير بدهم، چند توصيه کاملا متفاوت از وارن بافت را مطالعه کردم. او در عين حال که مي‌گفت شغلي را انتخاب کنيد تا سابقه کاري‌تان را بسازيد، توصيه مي‌کرد که لذت زندگي زناشويي را نيز براي دوران پيري نگه داريد! (خنده حضار) آن چيزي را که بايد مي‌شنيدم، شنيدم و دو هفته بعد آن کار را ول کردم و فقط يک هدف داشتم؛ کاري پيدا کنم و به آن گند بزنم. قضيه تا اين حد جدي شده بود. مي‌خواستم آدم تاثيرگذاري باشم، حالا در هر زمينه‌اي که باشد.

و خيلي زود فهميدم که من تنها نيستم: به‌زودي متوجه شدم که بيش از 80 درصد مردم دنيا از کارشان لذت نمي‌برند. البته فکر کنم شما با اين عده فرق داشته باشيد، اما اين عددي بود که در مطالعات Deloitte  به دست آمده بود. بنابراين مي‌خواستم بفهمم چه چيزي است که اين دو دسته از آدم‌ها را از هم جدا مي‌کند؛ يعني آن‌هايي که عاشق کارشان هستند و با استفاده از آن دنيا را تکان مي‌دهند و هر روز صبح با روحيه عالي بيدار مي‌شوند و در طرف ديگر آن 80 درصد قرار دارند که زندگي‌شان سراسر يأس و نااميدي است.

پس شروع به مصاحبه با همه افرادي کردم که کاري که انجام مي‌دادند، برايشان الهام‌بخش بود. در زمينه شغل و هدف و... 300 جلد کتاب خواندم و مطالعات موردي انجام دادم. کاملا در خودم غرق شده بودم، شايد دليلش خودخواهي باشد که مي‌خواستم کاري پيدا کنم که نتوانم انجامش بدهم، چيزي که فقط مال من باشد.

هرچه جلوتر مي‌رفتم، افراد بيشتر و بيشتري از من مي‌پرسيدند: «کار شما پيدا کردن شغل مناسب است. من کارم را دوست ندارم. مي‌تونيم با هم ناهار بخوريم؟» مي‌گفتم: «حتما.» اما بايد به آن‌ها هشدار مي‌دادم، چون در اين مرحله 80 درصد از کساني که با آن‌ها ناهار خوردم، کارشان را ول کردند، آن هم طي دو ماه. من به خودم مي‌باليدم و درواقع جادويي هم در کار نبود. درواقع يک سوال ساده از آن‌ها مي‌پرسيدم: «چرا مشغول اين کار هستي؟» در اکثر موارد جوابشان اين بود: «چون يکي بهم گفته بايد اين کار را بکنم.» و من تازه فهميدم که خيلي از افراد دوروبر مشغول انجام کاري هستند که ديگران به آن‌ها گفته‌اند، و خب آخر کار هم به در بسته مي‌خورند. البته اگر اصلا دري در کار باشد!

هر چه بيشتر با اين افراد وقت مي‌گذراندم، بيشتر مشکلات را مي‌ديدم. پس با خودم فکر کردم چه مي‌شود اگر گروهي تشکيل شود، جايي که مردم احساس کنند به آن تعلق دارند و اشکالي نداشته باشد اگر آن‌جا کارها را جور ديگري انجام بدهند و راهي را بروند که کمتر کسي رفته است، آن هم براي رسيدن به جايي که خيلي‌ها تمايلي براي رسيدن به آن ندارند. اصلا چه مي‌شود اگر افراد را تشويق به تغيير کنيم؟ اين ايده تبديل به همان چيزي شد که من اسمش را «افسانه شخصيت را زندگي کن» گذاشتم و در ادامه توضيح مختصري در موردش خواهم داد. همين که به اين کشف رسيدم، متوجه شدم که براي تغيير ساختاري متشکل از سه مرحله ساده وجود دارد که در همه افرادي که مشتاق تغيير دادن زندگي‌شان هستند، مشترک است. فرقي هم نمي‌کند که استيو جابز باشند يا يک نانوا. مي‌خواهم اين سه مرحله را با شما در ميان بگذارم تا امروز و اميدوارم تا پايان عمرمان از آن‌ها به‌عنوان ذره‌بين استفاده کنيم.

اولين گام از اين ساختار سه مرحله‌اي اين است که خودتان را به‌خوبي بشناسيد، يا به اصطلاح متخصص شناخت خود باشيد، چون اگر ندانيد که دنبال چه هستيد، هيچ‌وقت آن را پيدا نمي‌کنيد. نکته ديگر اين‌که هيچ‌کس اين کار را براي ما انجام نمي‌دهد. هيچ رشته دانشگاهي درمورد علاقه، هدف و شغل وجود ندارد. نمي‌دانم چرا براي اين رشته، ليسانس نداريم. حاضرم قسم بخورم که شما وقت بيشتري را براي انتخاب تلويزيون مي‌گذاريد تا انتخاب رشته دانشگاهي‌تان! اما نکته اين است که اين وظيفه ماست که حلش کنيم و نياز به يک چهارچوب داريم تا بر اساس آن جلو برويم.

پس اولين گام، پي بردن به نقاط قوت منحصربه‌فردمان است. آن چه کاري است که وقتي از خواب بيدار مي‌شويم، دوست داريم انجام بدهيم؛ چه برايش پول بدهند و چه ندهند. کاري که مردم به‌خاطرش از ما تشکر کنند. نرم‌افزار Strengths Finder 2.0 يک ابزار آن‌لاين است که من به‌شدت استفاده از آن را به همه توصيه مي‌کنم تا بفهميد که در چه کاري مهارت داريد.

گام بعدي اين است که بفهميم سلسله مراتب تصميم‌گيري‌ و اولويت‌هايمان چه چيزهايي هستند؟ آيا ما به مردم، خانواده و سلامتي اهميت مي‌دهيم يا به موفقيت؟ اول بايد اين نکته را بدانيم تا بتوانيم بر اساس آن تصميم بگيريم. به اين ترتيب بايد بدانيم در باطنمان چه چيزي هست تا آن را به‌خاطر هدفي که به آن اهميت نمي‌دهيم، نفروشيم.

گام بعدي تجارب ماست. همه ما چنين تجربه‌هايي را داريم و هر روز و هر دقيقه در حال يادگيري هستيم؛ درباره چيزهايي که عاشقشان هستيم يا چيز‌هايي که از آن‌ها متنفريم، کارهايي که در انجامشان ماهريم و کارهايي که در انجامشان اصلا مهارت نداريم. اگر براي توجه به اين موضوع وقت نگذاريم و آن‌چه را که ياد گرفتيم، جذب نکنيم و در بقيه زندگي‌مان به کار نبنديم، اين تجربه‌ها به هيچ دردي نمي‌خورد. هر روز، هر هفته و هر ماه از سال، من به همه اتفاقات درست و غلط زندگي‌ام فکر مي‌کنم، به کارهايي که مي‌خواهم تکرارشان کنم و به اين فکر مي‌کنم که چطور مي‌توانم مفيدتر باشم.

امروز شما کساني را مي‌بينيد که الهام‌بخش ديگران هستند. کاري مي‌کنند که شما بگوييد: «اوه، خداي من. جف چه کار مي‌کند؟ من مي‌خواهم مثل او باشم.» چرا اين حرف را مي‌زنيد؟ يک دفتر برداريد و در آن بنويسيد که چه چيزي باعث مي‌شود اين افراد منبع الهامتان باشند. لازم نيست همه چيز زندگي آن‌ها را بنويسيد، اما هر چه جزئي‌تر اين نکات را يادداشت کنيم، به مرور مجموعه‌اي خواهيم داشت که مي‌توانيم در زندگي خودمان به کار ببريم و زندگي دوست‌داشتني‌تري داشته باشيم و تاثير بهتري بگذاريم. چون وقتي همه اين‌ها را کنار هم بگذاريم، مي‌توانيم براي خودمان تعريفي از موفقيت داشته باشيم که البته بدون داشتن همه اجزاي اين قطب‌نما، رسيدن به اين تعريف تقريبا غيرممکن است. درنتيجه به وضعيتي مي‌رسيم که زندگي‌مان مثل باقي مردم يکنواخت و تکراري مي‌شود و بالاخره به خودمان مي‌آييم و مي‌بينيم که در حال بالا رفتن از نردباني هستيم که راه به جايي نمي‌برد. تقريبا شبيه فيلم «وال استريت» دو، وقتي کارمند معمولي از مدير ارشد بانکي در وال استريت مي‌پرسد: «چقدر پول براي تو بس است؟ همه عددي دارند، که اگر آن‌قدر پول دربياورند، همه چيز را رها مي‌کنند.» او جواب مي‌دهد: «معلومه. زياد.» و بعد فقط لبخند مي‌زند. اين وضعيت غمبارِ بيشتر افرادي است که تلاش نکردند بفهمند چه چيزي برايشان مهم است. کساني که مي‌خواهند به چيزي برسند که هيچ معنايي برايشان ندارد، اما کاري را مي‌کنند که همه گفته‌اند بايد انجام بدهند. اما همين که ما اين قالب را شکل مي‌دهيم، چيز‌هايي را درک مي‌کنيم که ما را به زندگي برمي‌گرداند. تا پيش از اين، ممکن بود علاقه شديدي به انجام کاري پيدا کنيد يا ممکن بود در مسير کاري قرار بگيريد، اما آن فرصت را دور بيندازيد، چون راهي براي شناسايي‌اش نداشتيد. اما همين که آن را بشناسيد، مي‌بينيد همان چيزي است که کاملا با نقاط مثبتتان، با ارزش‌هايتان و آن‌چه هويت شما را شکل مي‌دهد، سازگار است. پس به خودتان مي‌گوييد من مي‌خواهم به اين کار بچسبم. مي‌خواهم دنبالش بروم و با انجام اين کار تاثيرگذار باشم.

جنبش «افسانه‌ات را زندگي کن» هم اگر من اين قطب‌نما را نداشتم که تشخيص بدهم «اين هماني است که مي‌خواهم دنبالش بروم و با آن دنيا را تغيير بدهم»، به وجود نمي‌آمد. اگر شما ندانيد دنبال چه چيزي هستيد، هيچ‌وقت به آن نمي‌رسيد، اما با داشتن اين چهارچوب يعني همين قطب‌نما مي‌توانيم به مرحله بعد برويم. البته خيلي از مردم به يک دليل مهم اصلا دست به کار نمي‌شوند، چون خودشان يا اطرافيانشان به آن‌ها مي‌گويند نمي‌توانيد اين کار را انجام دهيد. اما يادتان باشد هر کاري غيرممکن است، مگر اين‌که آن را شروع کني. هر اختراعي و هر چيز جديدي در جهان، در ابتدا به نظر مردم احمقانه بوده است. از نظر فيزيکي براي راجر بانيستر غيرممکن بود که چهار مايل را با دويدن در يک دقيقه طي کند. اما راجر بانيستر باورش کرد و انجامش داد. اما بعدش چه شد؟ دو ماه بعد 16 نفر ديگر اين رکورد را شکستند. ايده‌هايي که توي سرمان داريم و فکر مي‌کنيم غيرممکن است، اغلب جايي منتظرند  تا انجامشان دهيم، به شرطي که محدوديت‌ها را کنار بزنيم. اگر فکر مي‌کنيد نمي‌توانيد يک مايل را بدويد، به خودتان نشان دهيد که مي‌توانيد جلوتر برويد. در مسابقه ماراتون بدويد، يا وزن کم کنيد، يا هر کار ديگري تا اعتمادبه‌نفس پيدا کرده و اين احساس را به همه جهان منتقل کنيد.

من و دوستانم کمي به اين کار عادت کرديم و با هم يک گروه کوچک داريم و به ماجراجويي مي‌رويم. اخيرا هم به جاي خطرناکي رفتيم. من از آب عميق و تاريک وحشت دارم. نمي‌دانم شما هم اين ترس را داشتيد يا نه؟ ترس من به شش بار ديدن فيلم‌هاي «آرواره» 1و2و3و4 در دوران کودکي برمي‌گردد. حتي اگر در درياچه تاهو هم باشم، با وجود آب تازه، هم‌چنان مي‌ترسم. احمقانه است،‌ ولي بالاخره اين ترس با من است. سه سال پيش يک يدک‌کش براي خودم پيدا کردم، همين‌جا در خليج سانفرانسيسکو. يک روز باراني و توفاني بود، از همان‌هايي که حال مردم را در قايق به هم مي‌زند. من نشسته بودم و مايو تنم بود و داشتم از پنجره بيرون را نگاه مي‌کردم و در نهايت ترس با خودم فکر مي‌کردم شنا مي‌کنم تا بميرم. انگار مي‌خواستم با شنا از پل گلدن گيت رد شوم! فکر مي‌کنم بعضي از شما اين‌جوري شده باشيد. همان‌طور که نشسته بودم، دوستم جاناتان که قبلا قضيه را به او گفته بودم، پيشم آمد و اوضاعم را ديد. بهم گفت: «اسکات، ببين بدترين چيزي که ممکن است پيش بيايد، چيست؟ الان لباس شنا تنت است و قرار نيست غرق شوي. اگر هم نتوانستي از پسش بر بيايي، بپر تو يکي از آن 20 تا قايق کاياکي که روي آب است. اگر هم کوسه حمله کند، از کجا معلوم که از بين 80 نفر تو را ببرد؟!» دستش درد نکند. خيلي کمکم کرد. او با اين قضيه حال مي‌کرد! بعد هم شيرجه زد و شناکنان رفت. انگار حرف‌هايش خيلي روي من اثر کرده بود. واقعا احساس آرامش مي‌کردم و فکر کنم دليلش اين بود که جاناتان فقط 13 سالش بود. از بين 80 نفري که آن روز به آب زدند، سن 65 نفرشان بين 9 تا 13 سال بود. فکر کنيد دنيا را چقدر متفاوت مي‌ديديد اگر بچه‌هاي 9 ساله‌اي که به آن‌ها برخورديد، بتوانند يک مايل و نيم شنا کنند، آن هم در آب 13 درجه از آلکاتراز تا سانفرانسيسکو؟ حاضريد به‌خاطر اين کار از چه چيزي بگذريد؟ دست به چه تلاشي مي‌زنيد؟ بالاخره توي آب پريدم و به پارک آبي رسيدم و از آب بيرون آمدم. البته تا آن موقع نصف بچه‌ها رسيده بودند. همه‌شان برايم هورا کشيدند و به وجد آمده بودند. مثل آب‌نبات چوبي شده بودم.

معلوم بود توي خليج شنا کرده‌ام. داشتم صورتم را تر و تميز مي‌کردم و به بقيه که کارشان را تمام کرده بودند نگاه مي‌کردم، تا اين‌که چشمم به بچه‌اي توي آب افتاد که انگار يک جاي کارش مي‌لنگيد. داشت تلوتلو مي‌خورد و به سمت ما مي‌آمد. انگار به‌زور نفس مي‌کشيد و سرش را به‌سختي بالا مي‌گرفت. انگار بقيه پدرها و مادرها هم متوجه شده بودند، شرط مي‌بندم به همان چيزي فکر مي‌کردند که من فکر مي‌کردم: «اين هم دليل اين‌که نبايد به يک بچه 9 ساله اجازه بدهيد اين همه راه را شنا کند.» مسئله خستگي نبود. يک‌دفعه دو تا از پدر و مادرها توي آب پريدند و او را گرفتند و انداختنش روي شانه‌هايشان و  کشان‌کشان او را بردند. چند قدم ديگر رفتند و بعد او را روي صندلي چرخ‌دارش گذاشتند. آن بچه دست‌هايش را جوري به نشانه پيروزي بالا برد که تا آن موقع نديده بودم. هنوز هم آن گرمي و انرژي را حس مي‌کنم. من قبلا او را روي صندلي چرخ‌دارش ديده بودم. اما حتي فکرش را هم نمي‌کردم که بخواهد شنا کند. مي‌خواهم بگويم اين پسر در 20 سالگي به کجا مي‌رسد؟ مي‌دانيد چند نفر به او گفتند اگر اين کار را بکني، مي‌ميري؟

پس به همه آن آدم‌ها و به خودت خلافش را ثابت مي‌کني و نشان مي‌دهي مي‌تواني کم‌کم پيشرفت کني و به سمت چيزي بروي که باور داري انجامش ممکن است. نيازي نيست رکوددار دوي ماراتون جهان باشيد. فقط ناممکن‌هايتان را ممکن کنيد. يادتان باشيد همه اين کار با برداشتن قدم‌هاي خيلي کوچک شروع مي‌شود. و بهترين کار هم براي عملي کردنش اين است که دوروبرتان را با آدم‌هاي پرشور و اشتياق پر کنيد، با چيزهايي که فکر مي‌کنيد نمي‌توانيد از پس آن‌ها بربياييد و با افرادي که قبلا از پس آن کار برآمده‌اند. به قول جيم رون «شما ميانگين پنج نفري هستيد که بيشترين وقتتان را با آن‌ها مي‌گذرانيد». در طول تاريخ بزرگ‌ترين ترفند براي موفقيت اين است که از جايي که هستي، تا جايي که مي‌خواهي به آن برسي، افرادي را انتخاب کني تا هوايت را داشته باشند. آن‌ها همه چيز را عوض مي‌کنند. اين يک حقيقت اثبات‌شده است. سال 1898، نورمن تريپلت تحقيقي را روي يک‌سري دوچرخه‌سوار انجام داد و زمان حرکتشان را هم به صورت گروهي و هم به صورت انفرادي اندازه گرفت و فهميد که دوچرخه‌سوارها وقتي با گروه هستند، تندتر رکاب مي‌زنند. اين مسئله در تمامي جنبه‌هاي زندگي صدق مي‌کند و باز هم اين مسئله را اثبات مي‌کند که افراد دوروبرمان مهم هستند و محيط همه چيز است. اما کنترلش ديگر با شماست، چون 80 درصد از آدم‌هايي که آن بيرون هستند، کارشان را دوست ندارند. اين يعني بيشتر آدم‌هاي دوروبرمان، نه فقط آن‌هايي که اين‌جا هستند. آن‌ها ما را از دنبال کردن چيزهايي که برايمان مهم است، بازمي‌دارند، پس بايد حواسمان به اطرافيانمان باشد.

من همين يکي، دو سال پيش در اين موقعيت بودم. اين‌جا کسي سرگرمي‌اي دارد که با جان و دل انجامش بدهد، همه وقتش را براي آن بگذارد و اسمش را کار بگذارد، اما کسي اهميت ندهد و ريالي هم پول از اين کار درنيايد؟ خب، من چهار سال در اين شرايط بودم تا جنبش «افسانه‌ات را زندگي کن» را بسازم تا به مردم کمک کنم کاري را انجام بدهند که واقعا مي‌خواهند و به آن‌ها انگيزه مي‌دهد. من از جان و دل مايه گذاشتم و فقط سه نفر مرا واقعا جدي گرفتند. آن‌ها همين‌جا نشسته‌اند؛ مادرم، پدرم و همسرم چلسي.

من واقعا اين کار را مي‌خواستم. توي چهار سال رشدش صفر درصد بود، نزديک بود بي‌خيالش شوم. همان موقع بود که رفتم سانفرانسيسکو و آدم‌هاي فوق‌العاده‌اي را ديدم که زندگي‌شان ملغمه‌اي از ديوانگي و هيجان و تجارت و صفحات وب بود و به مردم به شکل معناداري کمک مي‌کردند. يکي از دوستانم الان خانواده‌اي هشت نفره دارد و کل خانواده را حمايت مي‌کند، آن هم فقط با وب‌نوشته‌اي که دو بار در هفته منتشر مي‌شود. آن‌ها تازه از سفر يک ماهه‌شان به اروپا برگشته بودند. اين من را تحت تاثير قرار داد. آخر چطور ممکن است؟ به‌شدت تحت تاثير چيزي که ديدم، قرار گرفتم، و به جاي اين‌که بي‌خيال کار شوم، آن را جدي گرفتم. همه کار کردم تا بتوانم برايش وقت بگذارم و همه وقتم را هم گذاشتم و سعي کردم پابه‌پاي اين آدم‌ها باشم. با هم بيرون مي‌رفتيم و ورزش مي‌کرديم و از اين کارها. و بعد از چهار سال که پيشرفتم صفر بود، درحالي‌که فقط شش ماه از وقتم را با اين آدم‌ها گذراندم، رشد انجمن «افسانه‌ات را زندگي کن» 10 برابر شد. 12 ماه بعد رشدش 160 برابر شد. الان هم که بيشتر از 30 هزار نفر از 158 کشور از ابزارهاي کاريابي و ارتباطي ما به‌طور ماهانه استفاده مي‌کنند. اين افراد اجتماعي از آدم‌هاي پرانگيزه ساختند؛ کساني که الهام‌بخش آن چيزي بودند که من آرزويش را داشتم: «افسانه‌ات را زندگي کن.»

اين مردم بودند که همه چيز را عوض کردند. طي چهار سال من هيچ‌کس را اين‌جا نمي‌شناختم. من حتي خبر نداشتم چنين چيزي هست و آدم‌هايي هستند که اين کارها را مي‌کنند، يا اين‌که مي‌شود جنبش‌هايي اين‌چنين داشت. اما وقتي به سانفرانسيسکو آمدم، ديدم همه آدم‌هاي دوروبرم اين کار را مي‌کنند و قضيه خيلي عادي است. پس فکر من هم به اين سمت رفت که من چه جوري مي‌توانم اين کار را بکنم. به جايي اين‌که به اين مسئله فکر کنم، چطور بايد دست از سر اين کار بردارم. و درست همين موقع است که آن اتفاق مي‌افتد و چراغ مغز روشن مي‌شود و همه دنيا را مي‌گيرد، به‌طوري‌که حتي بدون تلاش، استانداردهايتان از صفر به صد مي‌رسد. نيازي نيست اهدافتان را تغيير دهيد، بلکه بايد اطرافتان را تغيير دهيد.

مي‌خواهم بحثم را اين‌طوري ببندم که در بين سه گام، يک چيز بيشتر از همه مشترک است و آن هم اين‌که اين قدم‌ها صددرصد تحت کنترل ما هستند. هيچ‌کس نمي‌تواند به شما بگويد که اجازه نداريد خودتان را بشناسيد. هيچ‌کس نمي‌تواند به شما بگويد که نمي‌توانيد يک قدم به جلو برويد، محدوديت‌هايتان را بشناسيد و از آن‌ها عبور کنيد. هيچ‌کس نمي‌تواند بگويد که نمي‌شود دوروبرتان را با آدم‌هاي باانگيزه پر کنيد، يا اجازه نداريد از آدم‌هاي نااميد دور شويد. کسادي بازار و رکود دست شما نيست. اخراج شدن يا تصادف کردن دست شما نيست. خيلي چيزها از دست ما خارج است. اما اين سه چيز کاملا دست خودمان است و اگر ما تصميمش را داشته باشيم، مي‌توانيم با استفاده از اين سه قدم کل دنيايمان را عوض کنيم. و اين چيزي است که در دنيا در حال وقوع است، آن هم در سطح وسيع. اولين بار در مجله فوربس گزارشي از دولت آمريکا خواندم که نشان مي‌داد طي يک ماه گذشته افراد زيادي کارشان را ترک کرده‌اند، نه اين‌که اخراج شده باشند، بلکه خودشان شغلشان را ترک کرده‌اند. به نظرشان اين مسئله غيرعادي بود، اما سه ماه پشت سر هم تکرار شد، آن هم درست وقتي که مردم ادعا مي‌کنند اوضاع برايشان سخت شده است. مسئله اين است که مردم دل خوشي از اين زندگي از پيش نوشته ندارند، و نمي‌خواهند کاري را انجام دهند که به آن‌ها ديکته شده است؛ آن هم در عوض چيزهايي که واقعا برايشان مهم بوده و در زندگي الهام‌بخششان است.

مسئله اين است که مردم در حال بيدار شدن هستند و متوجه مي‌شوند تنها چيزي که مي‌تواند سد راه اتفاق افتادن چيزي بشود، تخيل است. اين حرف‌ها کليشه نيست. براي من مهم نيست تو به چي علاقه داري، سرگرمي‌ات چيست و... اگر در کار بافتني هستي، مي‌تواني کسي را پيدا کني که ديوانه بافتني است و مي‌تواني از او ياد بگيري. اين عالي است. تمام حرف امروز من اين است که از  دل حرف‌هاي همين مردم ياد بگيريم. ما هر روز در «افسانه‌ات را زندگي کن» مشخصات اين آدم‌ها را تهيه مي‌کنيم، چون همين آدم‌هاي عادي کارهاي خارق‌العاده‌ مي‌کنند، و ما مي‌توانيم با آن‌ها باشيم. قرار هم نيست گاندي يا استيو جابز شويم، يا ديوانه‌بازي کنيم. فقط بايد کاري را کنيم که برايمان مهم است و تاثيري بگذاريم که فقط و فقط از ما برمي‌آيد. من با اين گفته گاندي زندگي مي‌کنم که مي‌گويد: «ابتدا ناديده‌ات مي‌انگارند، سپس به سخره‌ات مي‌گيرند، سپس به جنگ با تو برمي‌خيزند، آن‌گاه پيروز مي‌شوي.»

هر چيزي فقط تا وقتي غيرممکن است که يک نفر انجامش بدهد. شما مي‌توانيد با آدم‌هايي باشيد که هميشه به شما مي‌گويند نمي‌تواني و از پسش برنمي‌آيي و تلاشت احمقانه است. يا با آدم‌هايي باشيد که به شما انگيزه مي‌دهند. ما اين را  مسئوليت خودمان مي‌دانيم که به دنيا نشان دهيم که چيزهايي که يک روز غيرممکن به نظر مي‌رسند، خيلي زود عادي مي‌شوند و همين الان در حال رخ دادن هستند. ما اول بايد کاري را انجام دهيم که برايمان الهام‌بخش است، تا بعد بتوانيم به بقيه انگيزه دهيم تا کارهايي را انجام دهند که برايشان الهام‌بخش باشد. اما نمي‌توانيم اين کار را کنيم، مگر اين‌که بدانيم دنبال چه چيزي هستيم. پس بايد روي خودمان کار کنيم. بايد اراده داشته باشيم و دست به کشف بزنيم. دنيايي را تصور مي‌کنم که در آن 80 درصد مردم کاري را مي‌کنند که دوستش دارند. اما اين دنيا چه جوري است؟ نوآوري چه شکلي اتفاق مي‌افتد؟ شما با آدم‌هاي دوروبرتان چطور برخورد مي‌کنيد؟ تغيير در حال شروع شدن است.

همين‌طور که به پايان وقتمان نزديک مي‌شويم، مي‌خواهم فقط يک سوال از شما بپرسم، شايد تنها سوالي که اهميت دارد، و آن اين‌که چه کاري است که شما نمي‌توانيد انجامش دهيد؟ کشفش کنيد، با آن زندگي کنيد، نه فقط براي خودتان، بلکه براي همه اطرافيانتان. چون اين همان نقطه شروع تغير دنياست. آن چه کاري است که نمي‌توانيد انجامش دهيد؟

منبع: ماهنامه سرآمد

 

تاریخ انتشار : 1395/05/03
کد : 71344
تعداد بازدید: 36

    تمامی حقوق متعلق به این سایت برای بنیاد ملی نخبگان محفوظ می باشد
آدرس: خیابان آزادی- بین خیابان نواب و رودکی- جنب کوچه طاهرنیا- پلاک 209 تلفن: 63478000 - 09601