پنج شنبه 25 مرداد 1397

بنیاد ملی نخبگان

بنیاد نخبگان استانها

بنیاد نخبگان استانها

پیوندها

من فيلم‌ساز نخبه نيستم

مرضيه برومند از معدود اهالي سينماست که نامش در فهرست برندگان جايزه شهید آوینی قرار گرفته و در شمار نخبگان محسوب مي‌شود. مرضيه برومند را همه مي‌شناسند؛ چه آن‌ها که در سال‌هاي نخست بعد از انقلاب کودکانشان مخاطب او بوده‌اند، چه همان کودکان ديروز که پدر و مادرهاي امروزند و حالا با بچه‌هايشان به تماشاي کارهاي او مي‌نشينند.

مرضيه برومند از معدود اهالي سينماست که نامش در فهرست برندگان جايزه شهید آوینی قرار گرفته و در شمار نخبگان محسوب مي‌شود. مرضيه برومند را همه مي‌شناسند؛ چه آن‌ها که در سال‌هاي نخست بعد از انقلاب کودکانشان مخاطب او بوده‌اند، چه همان کودکان ديروز که پدر و مادرهاي امروزند و حالا با بچه‌هايشان به تماشاي کارهاي او مي‌نشينند.

پایگاه اطلاع‌رسانی بنیاد ملی نخبگان: شايد همين ويژگي براي اين‌که او را فيلم‌سازي نخبه بدانيم، کافي است؛ اين‌که در روزگاري که سينماي کودک عملا  وجود ندارد، او هنوز مي‌تواند چراغ‌هاي اين سينما را روشن کند و به قول خودش سه نسل را با هم براي تماشا به سينماها بياورد.

با او درباره فيلم‌سازي براي کودکان و جريان نخبه‌گرايي در اين حوزه و بايدها و نبايدهايش گفت‌وگو کرديم.

نخبه بودن در سينما چقدر مي‌تواند در خلق آثار سينمايي تاثيرگذار باشد؟ مثلا تفاوت محصول يک فيلم‌ساز نخبه‌ با سينما‌گران ديگر چيست؟ 

بالاخره يک تفاوتي هست بين سينما‌گر مولف با سينماگر تکنيکي. يعني کسي که يک‌سري قواعد فيلم‌سازي را مي‌داند يا نمي‌داند يا فکر مي‌کند مي‌داند و هيچ چيزي درواقع درونش را قلقلک نداده است، مگر مسائل بيروني. تفاوت اين است که فيلم‌ساز مولف يا فيلم‌ساز نخبه يا فيلم‌ساز خاص حرفي براي گفتن دارد، به دليل اين‌که جوشش دروني داشته و بعد آمده است و فيلم‌ساز شده. آمده يک مديومي و يک وسيله‌اي را براي بيان انديشه‌هايش انتخاب کرده است.  به اعتقاد من در همه‌ رشته‌ها همين‌طور است؛ مخصوصا رشته‌هاي نظري و فرهنگي و هنري، حتي در علوم هم همين‌طور است. به‌هرحال بين پزشکي که به انگيزه خدمت به بهبود و بهداشت و درمان جامعه اين حرفه را انتخاب کرده و کسي که مثلا فقط پوزيشن بيروني يک پزشک جلبش کرده، تفاوت هست.

شما به‌عنوان يک فيلم‌ساز نخبه، آيا تا به حال به اين فکر کرده‌ايد که شاگردي را پرورش بدهيد که بتوانيد فيلم‌ساز نخبه‌اي را جايگزين خودتان کنيد؟

اولا من خودم را خيلي فيلم‌ساز نخبه نمي‌دانم  و فکر مي‌کنم خيلي راه بايد طي مي‌کردم و خيلي شرايط ديگري بايد براي خودم مهيا مي‌کردم و هم اين‌که برايم مهيا مي‌شد تا به اين عنوان خيلي بزرگ دسترسي پيدا کنم. براي من سينما، تئاتر و اصولا همه هنرهاي نمايشي وسيله‌ ابراز عقايدم و درواقع دل‌شوره‌ها و آرمان‌هايم بوده است، يعني هميشه فکر مي‌کردم خيلي حرف‌ها را  بايد به جامعه منتقل کنم و فکر مي‌کردم اين‌کار را بايد از طريق آثارم، از طريق فيلم‌ها و سريال‌هايم به مردم منتقل کنم. حالا اين مي‌تواند مقداري خودخواهانه‌ به نظر برسد، از کجا معلوم است که من درست بگويم؟ ولي به‌هرحال هر کسي يک نقطه نظراتي دارد.  من هرگز  براي يک قشر خاص کار نکردم، يعني دلم مي‌خواست که هر چه دارم، بتوانم رسا و بلند  براي عده‌ زيادي مطرح کنم. شايد به همين دليل است که من تلويزيون را خيلي دوست دارم و هم‌چنان ترجيح مي‌دهم.

چرا کار در تلويزيون را به اين صراحت ترجيح مي‌دهيد؟

به خاطر اين‌که مخاطب تلويزيون بسيار گسترده‌تر است.

در مورد بخش دو‌م‌ سوالتان هم بايد بگويم که آيا من مي‌توانم به نسل جوان چيزي منتقل ‌کنم؟ وقتي که کار مي‌کنم، سعي مي‌کنم از نيروهاي جوان استفاده کنم. من خيلي کشش دارم به استفاده از جوان‌ها، و دوروبرم هم هر وقت به آدم خاصي برخورد کردم و احساس کردم زمينه کسب تجربه را دارد، قطعا از او استفاده کرده‌ام. اين ريسک را هميشه  کرده‌ام و هميشه هم در کنارشان بوده‌ام. حالا هم خيلي انگيزه دارم که کار کنم و براي اين‌که جوان‌ترها راه بيفتند، کار را قبول مي‌کنم.

در صحبت‌هايتان به مسئله‌ مهمي اشاره کرديد که خيلي گذرا از آن گذشتيد؛ اين‌که گفتيد من خودم را يک فيلم‌ساز نخبه نمي‌دانم. البته اين شکسته‌نفسي شما بود، اما گفتيد بايد شرايطي براي من فراهم مي‌شد يا من فراهم مي‌کردم که به هر تقدير بتوانم به مسئله‌ نخبه بودن در مورد خودم بپردازم. الان يک فيلم‌سازي مثل شما که دست‌کم در قالب سينماي کودک ديگر جايگاه خودش را دارد و به‌عنوان يک فيلم‌ساز مولف مطرح است، فکر مي‌کند اين شرايطي که بايد براي او به وجود مي‌آمد، چه شرايطي بوده و هست؟

ببينيد، من هر وقت کار کردم، با گرفتاري و دل‌شوره و مشکلات عديده برخورد کرده‌ام و اين مسئله آن‌قدر تکرار شده که ديگر فکر مي‌کنم جزو عادات کاري براي من است و تبديل به يک قانون نانوشته شده است؛ قانوني که در آن هر وقت کار مي‌کنم، هزار جور دغدغه و مشکل وجود داشته باشد. مثلا از همان مرحله‌ اولش تا جايي که بخواهم طرح را درواقع اجرايي کنم و کار ساخته شود -حالا هم به لحاظ مادي هم به لحاظ معنوي- پشتوانه‌اي ندارم و احساس نمي‌کنم که کسي پشت من قرار دارد. شما به اين فکر کنيد که من تنها سريال را راجع به کتاب ساختم، تنها سريال را راجع به محيط زيست ساختم. مثلا  وقتي که من سريال «آب پريا» را شروع کردم، هنوز آقاي مهرجويي فيلم «نارنجي پوش» را نساخته بود و البته خيلي‌ هم خوشحال شدم  که ايشان هم به اين مسئله توجه کردند. اما با بي‌مهري‌هاي بسياري روبه‌رو مي‌شوم. متاسفانه گاه فکر مي‌کنم که روش مسئولين‌ ما به‌شدت عوامانه‌ است. من مي‌دانم که عامه‌ مردم به‌هرحال کشش دارند به يک سبک و نوع کار هنري که در آن بدون آن‌که بخواهند فکر کنند، مي‌خواهند اوقات فراغتشان را پرکنند و خيلي سطحي بخندند و خيلي سطحي سرشان گرم شود. ولي فکر کنم که مسئولين فرهنگي بايد تفاوت را حس کنند و درواقع تفاوتي قائل باشند بين کار من و آقاي x  و y.

در تلويزيون هم که اسم اين سريال‌هاي سطحي را مي‌گذارند سريال  طنز که من وقتي آن‌ها را نگاه مي‌کنم، گاهي واقعا شرمم مي‌آيد. اصلا چطور من بايد بيايم و در کنار اين کارهاي ضعيف قرار بگيرم و خودم را ثابت کنم. فکر مي‌کنم ديگر بعد از اين همه سال، لازم نيست که من خودم را ثابت کنم. ولي متاسفانه من هم‌چنان دارم خودم را ثابت مي‌کنم. از نظر مسئولين هيچ تفاوتي وجود ندارد بين من و يکي ديگر که تازه از راه رسيده است. البته اين‌طورها هم نيست که احترام مرا نداشته باشند. گاهي احترام مرا دارند و با من به‌خوبي رفتار مي‌کنند، اما بيشتر ظاهري است، بيشتر احترامم را  دارند تا اين‌که از من بخواهند کار کنم، يا شرايط را براي من آماده کنند که من راحت‌تر کار کنم. اين بيشتر هندوانه زير بغل گذاشتن است و من اين را درک مي‌کنم. شايد  چيزي بيش از پانصد تا هشتصد تا لوح تقدير دارم از نوع لوح هايي که بدشکل هستند. با اين قاب‌هاي خاتم که به آدم مي‌دهند و همه‌ آن‌ها هم شکل هم هستند. گاهي بسياري از آن‌ها را دور مي‌ريزم. اين‌ها  به چه درد من مي‌خورند؟ من نمي‌گويم بايد به من يک ماشين بنز بدهند يا فلان رقم را بدهند، من مي‌گويم کاري بکنند که من در اين سن و سال حرص نخورم. وقتي دارم کار مي‌کنم، جانم از حلقم درنيايد. نمونه‌اش  همين پروژه  «شهر موش‌ها» با وجود اين‌که همه مي‌گويند به‌به چه فيلم پرفروشي، واقعا مرا اذيت کرد. پروژه‌ بسيار سختي بود، که شايد به کليت آن نيايد. واقعيت اين است که من بعد از 30 سال اصلا دلم نمي‌خواست سراغش بروم و به خاطر اصرار اطرافيان و تهيه‌کننده راضي شدم و به سراغش رفتم. اما من از اين پروژه خسته بيرون آمدم و خستگي به تنم ماند.

واقعا اين پروژه تا اين حد طاقت‌فرسا بود؟

بله. «شهر موش‌ها» فيلم خيلي سختي بود؛ هم براي من، هم براي تهيه‌کننده‌ها. بعد به‌راحتي يک نشريه‌ پيش‌پاافتاده‌ مشکوک به خودش اجازه داد حرمت مرا زير سوال ببرد و چه مي‌دانم به دليل مسائل خاص خودش به من  افترا بزند و ادعا بکند. حالا من بايد چه کنم؟ من بايد راه بيفتم بروم شکايت کنم از اين نشريه؟

اگر من شخصيت فرهنگي اين مملکتم و به من لقب نخبه داده‌اند در امر فرهنگ، پس من ناموس اين مملکتم و درواقع بايد يک نفر از اين ناموس دفاع کند. درواقع مي‌خواهم بگويم آدم احساس نمي‌کند پشتوانه‌اي دارد که در عمل از  او پشتيباني کند؛ در عمل و نه در حرف. در حرف بيايند و بگويند  به‌به و چه‌چه، فايده‌اي ندارد. من در اين سن و سال  فکر مي‌کنم حداکثر زماني که دارم تا سرپا کار کنم، 10 سال است، آن هم در اوج خوش‌بين بودن. البته اگر وسط راه اتفاقي برايم نيفتد.

شايد مخاطب شما با اين مسائل زياد آشنا نباشد و فکر مي‌کند همه چيز خوب است و خانم برومند کارش را مي‌کند. اما سوالي که به ذهن مي‌رسد، اين است که با تمام اين مشکلاتي که داشتيد، هيچ‌وقت به از ايران رفتن فکر کرده‌ايد؟ اين‌که برويد جاي ديگري که شايد با حمايت بيشتري و در شرايط آرام‌تري کارتان را ادامه دهيد؟

براي يک لحظه‌ هم فکر نمي‌کنم جاي ديگري غير از ايران زندگي کنم. براي اين‌که من زنده‌ام به مخاطبم. نياز من به مخاطب، نياز مخاطب به من است. در هيچ جاي دنيا اين نياز را  نمي‌توانم برطرف کنم. شايد اگر کارم هم اين نبود، باز هم از ايران نمي‌رفتم. روحيات من اين‌گونه است. من و سوسن تسليمي با هم بسيار دوست بوديم. از بچگي با هم دبيرستان رفتيم و تئاتر کار کرديم و آمديم دانشگاه ليسانس گرفتيم. بعد راهمان يک مقدار از هم جدا شد. او  از ايران رفت. دو سه سال پيش من در شبکه‌هاي فارسي‌زبان خارجي ديدم فيلمي درباره‌ سوسن نشان داد که چه کار مي‌کند، چطور فکر مي‌کند و چه گله‌هايي  از زندگي در ايران  دارد و حالا چقدر راضي است. من همين‌طور داشتم نگاهش مي‌کردم. فيلم تمام شد و من هاي‌هاي گريه کردم  و پيش خودم گفتم که سوسن چه تصميمي گرفتي؟! من دلم نمي‌خواست سوسن باشم.

شما قبل از انقلاب، کارهاي سينمايي خودتان را با سينماي کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان شروع کرده بوديد، اما بعد از انقلاب خصوصا دهه 60 نبض سينماي کودک در دستان شما و فيلم‌سازان ديگري قرار گرفت. درواقع شما سينماي کودک ما را دچار تحول کرديد. اين تفاوت در سينماي نخبه‌گراي کودک را چطور ارزيابي مي‌کنيد؟ آيا در اين زمينه در اين سال‌ها بهتر شده‌ايم، يا نه پسرفت داشته‌ايم؟

خب راجع به سينماي کانون تا به حال خيلي صحبت شده و به نظر من کافي است. ولي بايد بگويم سينماي کانون يک سينماي خصوصي بود و بچه‌ها فيلم‌ها را نمي‌ديدند. درواقع فيلم‌ها ساخته مي‌شد، ولي آن اکران و آن تماشاچي انبوه را نداشت. سينماي کودک ما نياز داشت به يک سينمايي که وسعت تماشاگر و جذابيت‌هاي بيشتري براي بچه‌ها داشته باشد. آن سينما، سينماي ناراضي‌هاي قبل از انقلاب بود. يک راه و روشي بود براي اين‌که در کانون پرورش فکري کودکان کار کنند و ايده‌هايشان را در قالب کارهاي کودکان توليد و بازسازي کنند.

سينماي کودک ما به نظر من همان‌طور که شما مي‌گوييد، بايد شکل‌هاي مختلف داشته باشد. در يک دوره‌اي  سينماي کودک ما بسيار رشد کرد و فيلم‌هاي متنوعي ساخته مي‌شد؛ همه نوع قشر تماشاچي‌ را هم در بر مي‌گرفت. خيلي خوب يادم است؛ يک سال من همراه يک عده بچه داور جشنواره‌ اصفهان بوديم. تقريبا دويست، سيصد بچه داور بودند. بچه‌ها را از مدارس خاصي براي داوري انتخاب کرده و براي انتخاب از آن‌ها امتحان گرفته بودند. بنا‌‌‌براين بچه‌هاي نخبه و بچه‌هاي تيزهوش در ميانشان زياد بودند. در آن سال بچه‌ها به فيلم «نياز» رأي دادند. با وجود اين‌که فيلم‌هاي ديگري هم حضور داشتند که ظاهرا بايد بچه‌ها خوششان مي‌آمد. ولي فيلم اولشان «نياز» بود. اين نشان مي‌داد بچه‌هاي نخبه هم نياز دارند فيلم‌هاي عميق‌تري ببينند. فيلم‌ها بايد با انديشه‌ عميق‌تري براي آن‌ها ساخته شود. دليلي ندارد که هميشه فيلم‌ها ساز و آواز و از اين حرف‌ها داشته باشد. عوام به غلط فکر مي‌کنند که فيلم کودک حتما بايد ساز و آواز داشته باشد.

يک خبرنگار آمده بود و به من گفت فيلم شما شاد نيست. گفتم براي چه شاد نيست؟ شادي به چه معناست؟ شادي چطور بايد باشد؟ گفت که فيلم  ترانه  کم دارد. گفتم فيلم «شهر موش‌ها» شش هفت ترانه دارد. گفت نه ترانه‌اي که بچه‌ها با آن دست بزنند. اين يعني چه؟ يعني که به ضرب و زور دست زدن و قر دادن تو سينما ما تماشاچي را نگه داريم؟ من در فيلم «شهر موش‌ها» تاکيد داشتم که موسيقي در خدمت مفهوم فيلم باشد. بنا‌براين موسيقي در فيلم «شهر موش‌ها» يک جور فاصله‌گذاري بود. در فيلم در ابتداي سال تحصيلي موسيقي وجود دارد، همين‌طور جشن پايان و شادي. ولي در لابه‌لاي آن سعي کرديم در ترانه‌ها حرف و انديشه و فکر وجود داشته باشد و درواقع بيان احساسات پرسوناژها بود...

 به‌هرحال سينماي کودک ما بايد مسير رشد خودش را طي مي‌کرد که متوقف شد. درحالي‌که سينماي کودک بعد از انقلاب بسيار موفق ظاهر شد. قبل از انقلاب، فيلم‌هاي کودکمان مفهوم نداشتند. فقط سينماي کانون بود و متاسفانه فيلم‌هاي آن اکران نمي‌شد. فيلم‌هاي کانون را در جشنواره‌ها و در کتاب‌خانه‌ها و مراکز کانون نشان مي‌دادند.

شما جزو معدود فيلم‌سازهاي سينماي کودک هستيد که در کارتان خيلي بيشتر به ذهن بچه‌ها نزديک شديد و اين ذهنيت نخبه را توانستيد به بازي بگيريد. اين در کار‌هاي دهه‌ 60 شما مشخص است. من بچه بودم که «شهر موش‌ها» را ديدم. براي من خيلي جالب و متفاوت بود. حدود سه دهه بعد اين فيلم را دوباره مي‌سازيد و باز من به سينما رفتم و کنار بچه‌ها و با بچه‌ها دست زدم و اين فيلم را ديدم. درواقع براي من نوستالژي شده بود. ولي براي  بچه‌هاي اين نسل يک فيلم تازه‌ بود که با آن ارتباط گرفتند. اين نکته براي من مهم است که شما چقدر به تفاوت اين نسل‌ها توجه کرديد و چرا در فيلم‌هاي فيلم‌سازان کودک ما ديگر اين اتفاقات نمي‌افتد و درواقع اين مسئله دچار انقطاع مي‌شود؟

واقعا نمي‌دانم. اين را بايد از خودشان بپرسيد. من در کارهايي هم که براي بزرگ‌ترها ساخته‌ام، به پرسوناژهاي فرهيخته خيلي گرايش دارم؛ چيزي که متاسفانه اين روزها در تلويزيون لااقل کم پيدا مي‌شود. من هميشه يک قهرمان دارم، يعني فکر مي‌کنم که جاي قهرمان خيلي خالي است. در همين فيلم «شهر موش‌ها» ما شخصيت مشکي را داريم که قهرمان فيلم است. به لحاظ اين‌که درست فکر مي‌کند، احساسات و عواطف عميق دارد و به غير از خودش به موجودات ديگري هم فکر مي‌کند. پرسوناژ  بسيار خوبي است و در کنارش شخصيت صورتي هم همين‌طور، به نوعي کپلک هم همين‌طور. اين‌ها را خيلي دوست دارم. من هميشه سعي کرده‌ام در کارم به اين نوع شخصيت‌ها گرايش مثبت داشته باشم و به بچه‌ها هم الگوهاي خوبي از خودشان نشان بدهم. فيلم‌هايي که در سينماي کودک ما ساخته مي‌شود، بيشتر فيلم‌هاي رئاليستي است. معمولا چهار، پنج تا بچه ‌هستند که يکي‌شان از همه بهتر است، و متاسفانه اين کليشه است.

خيلي‌ها معتقدند مشکل اصلي سينماي ما، مخصوصا در حوزه کودک، فقدان نويسنده و فيلمنامه خوب است. اين ضعف را شايد در حوزه ادبيات کودک هم داشته باشيم که به‌هرحال به سينما هم تعميم پيدا مي‌کند. آيا اين فقدان نويسنده‌ نخبه را در سينماي کودکمان احساس نمي‌کنيد؟ فکر نمي‌کنيد اين نقدهايي که داشتيد، به اين دليل است که ما نويسنده‌ نخبه نداريم؟

ببينيد، به نظرم ما فيلمنامه‌نويسان خيلي خوبي داريم. مثلا همين آقاي توحيدي که طرح اوليه‌ «شهر موش‌ها 2» را نوشتند. البته در نگارش، من هم همراه ايشان بودم. طرحشان خيلي قشنگ بود. مسئله اين است که فيلمنامه‌نويسان نخبه ‌ما ساپورت نمي‌شوند.

مثلا خود ايشان چقدر وقت برايش باقي مي‌‌ماند که  فيلمنامه کودک بنويسد. يا کدام فيلمنامه‌نويس کودک را حمايت کردند که متمرکز باشد و بنويسد. متاسفانه ما در مملکتمان تخصص پيدا نمي‌کنيم. آقاي توحيدي از صبح تا شب مي‌دود، سه چهار جا درس مي‌دهد، بعد مي‌رود خانه سينما با تمام گرفتاري‌ها و... با اين مشکلات، او يک نصفه روز هم براي خودش ندارد که بيايد چهار تا فيلم ببيند، دو تا کتاب بخواند، يک سفر برود. من فکر مي‌کنم که ما تمرکز نداريم. حالا مثلا در ادبيات کودک باز يک شوراي کتاب کودکي  وجود دارد که همه دور هم‌اند و يک بزرگواري مثل خانم مير‌هادي هست و اين مسائل را زير بال‌وپر خودش  گرفته و بالاخره يک تمرکزي دارند.

مشکل اين است که هيچ کاري در مملکت ما به‌طور ريشه‌اي انجام نمي‌شود. بعد هم آن‌قدر سليقه‌اي است که با عوض شدن مديريت‌ها، همه سياست‌ها و برنامه‌ريزي‌ها فورا تغيير مي‌کند و هيچ تمرکزي وجود ندارد. 

منبع: «ماهنامه سرآمد»

تاریخ انتشار : 1394/01/19
کد : 71168
تعداد بازدید: 27

    تمامی حقوق متعلق به این سایت برای بنیاد ملی نخبگان محفوظ می باشد
آدرس: خیابان آزادی- بین خیابان نواب و رودکی- جنب کوچه طاهرنیا- پلاک 209 تلفن: 63478000 - 09601