پنج شنبه 28 تیر 1397

بنیاد ملی نخبگان

بنیاد نخبگان استانها

بنیاد نخبگان استانها

پیوندها

داستا‌ن‌نويسي را از «ننه بابا» آموختم/ صفحه سفيد کاغذ مرا به خیال‌هایم می‌برد

هوشنگ مرادی‌کرمانی می‌گوید: «من داستان‌نويسي را از ننه‌ بابا آموختم. مي‌داني او جوشانده‌های تلخ را شيرين مي‌کرد و به بچه‌ها مي‌خوراند. من از او آموختم تا تلخ ننويسم. همه شخصيت‌ها در داستان‌هاي من خوب‌اند و پايان همه قصه‌ها شيرين است. من هيچ‌وقت به مخاطب خود دروغ نگفته‌ام و همين برايم کافي است.

هوشنگ مرادی‌کرمانی می‌گوید: «من داستان‌نويسي را از ننه‌ بابا آموختم. مي‌داني که او جوشانده‌های تلخ را شيرين مي‌کرد و به بچه‌ها مي‌خوراند. من از او آموختم تا تلخ ننويسم. هرکس سبک و سياق خاص خود را دارد. قرار نيست همه مثل من بنويسند. بعضي‌ها تلخ مي‌نويسند؛ من تجربه زيستي خود را به کاغذ مي‌آورم. همه شخصيت‌ها در داستان‌هاي من خوب‌اند و پايان همه قصه‌ها شيرين است. من هيچ‌وقت به مخاطب خود دروغ نگفته‌ام و همين برايم کافي است.

پایگاه اطلاع‌رسانی بنیاد ملی نخبگان: شهريورماه 1323 در روستاي سيرچ، از توابع کرمان به دنيا آمده؛ آبادي آن‌ها «توي دره‌اي بزرگ است. دورتادورش کوه‌هاي بلند و لخت و قهوه‌اي است. آبادي ميان کوه‌ها، سرسبز و گلدار خوابيده است...» سيرچ در حاشيه کوير است بين کوه‌ها، سبز و خرم با رودخانه‌اي که از ميانش مي‌گذرد. شب‌ها که روي بام مي‌خوابند، با آسمان و با سرو عالمي دارند. سرو مثل غول بزرگي است که با باد، نرم مي‌جنبد. سرش را به ستاره‌ها مي‌زند... سروي که اهالي فکر مي‌کنند اگر خشک شود، سيرچ رو به ويراني مي‌گذارد.

عمو قاسم که معلم است و جوان خوش‌لباس و خوش‌قدوبالايي است، نام او را «هوشنگ» گذاشته؛ يعني «باهوش، تيزهوش». او تنها «هوشنگ» آبادي است که «هوشو» هم صدايش مي‌زنند که به لهجه محلي مي‌شود «هوشنگ کوچولو». عمو قاسم اسمش را از تو شاهنامه پيدا کرده‌ است. عمو قاسم، عاشق عطر است و کتاب و تفنگ. شب‌ها تک و تنها با صداي بلند، شعرهاي کتاب‌ها را مي‌خواند، حتي به آواز و هوشنگ، يواشکي مي‌رفت سراغش، لاي در را باز مي‌کرد، کتاب‌هايش را ورق مي‌زد. خصوصا کتاب‌هايي که عکس داشت، مثل چهل طوطي، چهار درويش، اميرارسلان نامدار، شاهنامه.

هوشنگ هنوز به مدرسه نمي‌رود و با «آغ بابا» و« ننه بابا»، يعني پدربزرگ و مادربزرگش زندگي مي‌کند. ننه بابا، پزشک سنتي است و جوشانده‌ها و داروهاي گياهي را خوب مي‌شناسد. داستان اميرارسلان را خيلي دوست دارد و با اين‌که هزاربار برايش خوانده‌اند، باز هم مي‌گويد:

«هوشو بلدي کتاب اميرارسلان را بخواني؟

خواندن کتاب اميرارسلان سخت است. جان مي‌کنم تا يک جمله را بخوانم. ننه بابا اميرارسلان را از بر است. پيشاپيش مي‌گويد داستان چه مي‌شود و چه بر سر اميرارسلان و فرخ‌لقا مي‎‌آيد...»

ننه بابا هزار بار يک داستان را براي نوه‌اش هوشو تعريف کرده: «مادرت فاطمه خواستگار زياد داشت، چون پدرش مال و منال داشت و مادرت نه خواهري داشت و نه برادري... تو شهداد زندگي مي‌کرد. عموهاش، سرپرستي‌اش را داشتن. يکي از خواستگارهاي سمج مي‌خواست او را بدزده؛ عموهاش شبانه از شهداد ميارنش سيرچ. يک‌راست ميارنش خونه ما که خونه کدخدايي بود. آغ بابات کدخداي سيرچ، مي‌بينه دختر خوبيه، بي‌کس هم هست، اونو براي پدرت عقد مي‌کنه تا دعوا بخوابه. خواستگار وقتي مي‌رسه سيرچ مي‌بينه فاطمه شوهر کرده... بعد از يه سال تو به دنيا مي‌آيي و شش ماه بعدش، مادرت مريض مي‌شه و جوونمرگ مي‌شه...»

«آغ بابا»، قصه‌هاي بسيار مي‌داند و داستان‌ها را با آب و تاب تعريف مي‌کند. هوشنگ با شنيدن قصه‌ها روياپردازي مي‌کند. به زادگاه مادرش، شهداد مي‌رود و نخلي را که يادگار اوست، بغل مي‌کند و گمان مي‌برد مادرش را در آغوش گرفته؛ باد، شاخه‌هاي نخل را تکان مي‌کند؛ در خيال او انگار موهاي افشان مادر است که اين‌سو و آن‌سو مي‌رود.

پدر هوشنگ، کارمند ژاندارمري بوده و به خاطر اختلالات رواني از کار برکنار شده؛ پدري که آن‌قدر به خورشيد خيره مي‌شود تا عطسه‌اش مي‌گيرد و شروع مي‌کند به بلند بلند حرف زدن. هوشنگ را «پسر کاظم ديوونه» صدا مي‌زنند؛ کاظمي که سواد دارد و حافظ و قرآن مي‌خواند. پدري که هوشنگ تا پنج، شش سالگي، او را نديده؛ پدري که يک زمستان سخت و پربرف، پاي پياده به سيرچ مي‌آيد و توي بقچه‌اش يک شماره مجله اطلاعات هفتگي دارد که هوشنگ نمي‌تواند بخواند. پدر يکي از عکس‌هاي مجله را به او مي‌دهد و مي‌گويد: «اينم عکس مادرت. عين همين بود.» و همه اين‌هاست که هوشنگ مرادي‌کرماني را مي‌‎سازد.

نويسنده‌اي که فکر مي‌کند: «فرايند نوشتن، ابتدا در وجود کسي که مي‌نويسد، شروع مي‌شود و سپس به مخاطب مي‌رسد. من در روستايي در توابع کرمان به دنيا آمدم. شايد روياها و تنهايي‌‌هايم در دوره کودکي، زندگي سخت و ناسازگاري‌هاي روزگار همه دست به دست هم داده تا از من نويسنده بسازد. کودکي من در محيطي ناشاد و پر از فقر و تنش‌هاي خانوادگي سپري شد. به اصطلاح روي دست پدربزرگ و مادربزرگم مانده بودم. اغلب تنها بودم، چون بيماري پدرم موجب مي‌شد کودکان روستا من يا او را ريشخند کنند. اما در کنار همه اين حسرت‌ها و ناکامي‌ها ذهن قصه‌پردازي داشتم. خاطرم هست که سقف حمام روستايمان گچ‌بري‌هايي داشت که بعضي جاهايش ريخته بود. من در ذهنم آن‌ها را شکل خرس و گرگ و لاک‌پشت مي‌ديدم و با اين شخصيت‌ها براي کودکان روستا قصه مي‌بافتم... هنوز هم پس از 70 سال بازي‌هاي دسته‌جمعي بلد نيستم، چون بازي هميشه من، ذهني بوده است.»

حالا هوشنگ به مدرسه مي‌رود و تا اندازه‌اي خواندن و نوشتن مي‌داند و کتاب و روزنامه‌هايي را که آقاي افروز، يکي از دوستان قديمي آغ بابا برايش مي‌آورد، مي‌خواند. دستي هم بر قلم دارد و انشاهاي خوبي مي‌نويسد. عاشق تعزيه است و هميشه نقش شمر را در شبيه‌خواني‌ها اجرا مي‌کند. نوحه هم مي‌خواند و وقتي جماعت سينه مي‌زنند، احساس مي‌کند چه آدم مهمي شده است.

روزها از پي هم مي‌گذرند. هوشنگ، آغ بابا و چند سال پس از او ننه بابا را از دست مي‌دهد. عمو قاسم ازدواج مي‌کند و عمو اسدالله که نظامي است و در کرمان زندگي مي‌کند، به سيرچ مي‌آيد و برادر بيمار و برادرزاده‌اش را به شهر مي‌برد. هوشو به مدرسه شبانه‌روزي مي‌رود. مدرسه‌اي که چرک و کثيف است و بچه‌هايي که در آن درس مي‌خوانند، يتيم و بي‌پول‌اند.

بچه‌هاي مدرسه، اسم هوشنگ را«لوک» گذاشته‌اند، گاهي هم «هوچنگ خان» صدايش مي‌زنند، اما ستارزاده با همه فرق دارد. او را سر جعبه‌اش مي‌برد و گنجي را نشانش مي‌دهد که دنيا را برايش عوض مي‌کند. توي جعبه‌اش پر از مجله «کيهان بچه‌ها» بود. شعرها و قصه‌هاي شيرين توي کيهان بچه‌ها، مثل کيسه‌اي پر از نقل و نبات بود...

گويي «کيهان بچه‌ها» نقطه عطفي در زندگي هوشنگ مرادي است. او در  «شما که غريبه نيستيد» که زندگي‌نامه خودنوشت اوست، مي‌نويسد: «آخرين شماره کيهان بچه‌ها را خريدم براي ستارزاده و کتاب «راز گل‌ها» را، مدادي را و دفترچه سفيدي که پشتش نوشته بود «دفترچه خاطرات». توي کيهان بچه‌ها صفحه‌اي بود که خاطرات بچه‌ها بود. آن صفحه را خيلي دوست داشتم. مي‌توانستم مثل آن‌ها بنويسم. از روز اولي که مرا شبانه‌روزي گذاشته بودند، وقتي مي‌نوشتم، سبک مي‌شدم... صفحه سفيد کاغذ مسخره‌ام نمي‌کند. چيزي را به رخم نمي‌کشد. آزارم نمي‌دهد... مرا به گذشته مي‌برد، به آينده مي‌برد، به خيال‌هايم مي‌برد...» و اين نوشتن هنوز هم ادامه دارد.

کرمان، دريچه‌هاي تازه‌اي را بر مرادي‌کرماني مي‌گشايد. نخستين بار در کرمان به سينما مي‌رود. فيلم «صلاح‌الدين ايوبي»؛ سينما نور. او داستان‌هاي عاشقانه مي‌خواند و مي‌نويسد و فيلم مي‌بيند و ديالوگ‌ها را حفظ مي‌کند. آقاي محزوني، دبير انشا، به او گفته مثل جمال‌زاده مي‌نويسد و او رفته و همه کتاب‌هاي جمال‌زاده را خوانده است. حالا ديگر سليقه‌اش بالا رفته و داستان‌هاي سوزناک نمي‌خواند. حالا سارتر و کامو و همينگوي و چخوف مي‌خواند و فيلم‌هاي هيچکاک مي‌بيند. آگهي‌هاي سينما نور و درخشان را مي‌نويسد. دوربين ارزاني خريده و براي مجله‌هاي تهران شعر و داستان و عکس مي‌فرستد. نمايشنامه مي‌نويسد و تئاتر اجرا مي‌کند و...

هوشنگ مرادي‌کرماني، خلاصه‌نويسي را از سينما آموخته است: «اول ديوانه‌وار مي‌نويسم و سپس مثل يک تدوين‌گر به سراغ نوشته‌هايم مي‌روم. اين است که اغلب نوشته‌هايم، چيز زيادي براي حذف کردن ندارند و اين نکته‌اي است که از سينما آموختم. البته ناگفته نماند که معتقدم بسياري از چيزها مثل کلوزآپ (نماي نزديک)، لانگ شات (نماي بزرگ يا دور)، فلش بک (بازگشت به گذشته)، فلش فوروارد و... از ادبيات به سينما راه يافته، ولي حالا نوبت ادبيات است که از سينما بياموزد و يکي از مهم‌ترين اين آموخته‌ها، نشان دادن به جاي تعريف کردن است... داستان بايد حرکت داشته باشد. شخصيت‌ها بايد کنش و واکنشي از خود نشان دهند. اما کمتر داستان ايراني است که اين‌گونه باشد. به قول سينمايي‌ها هيچ اکتي در آن نيست.»

سال‌ها از رفتن آغ بابا و ننه بابا گذشته، اما هوشنگ مرادي‌کرماني هنوز گفته‌هاي آنان را فراموش نکرده و خوشحال است که با پدربزرگ و مادربزرگ زندگي کرده: «مي‌داني انگار ما جزو آخرين کساني بوديم که در بزرگ‌ترها زندگي کرد و از آن‌ها آموخت. ننه بابا به من کلي اصطلاحات و ضرب‌المثل ياد داد. او با من از باورهاي عاميانه و زبان کوچه و بازار گفت. امروز بچه‌ها، هيچ نمي‌دانند. زبان از واژه و اصطلاح و مثل و کنايه خالي شده و به‌شدت تحت تاثير ترجمه قرار گرفته است. تو نمي‌تواني يک صفحه از داستان‌هاي صادق چوبک را با نويسندگان جوان امروزي مقايسه کني.»

مرادي‌کرماني مکثي مي‌کند و مي‌گويد: «من داستان‌نويسي را از ننه‌ بابا آموختم. مي‌داني که او جوشانده‌های تلخ را شيرين مي‌کرد و به بچه‌ها مي‌خوراند. من از او آموختم تا تلخ ننويسم. هرکس سبک و سياق خاص خود را دارد. قرار نيست همه مثل من بنويسند. بعضي‌ها تلخ مي‌نويسند؛ من تجربه زيستي خود را به کاغذ مي‌آورم. همه شخصيت‌ها در داستان‌هاي من خوب‌اند و پايان همه قصه‌ها شيرين است. من هيچ‌وقت به مخاطب خود دروغ نگفته‌ام و همين برايم کافي است. يادم هست بعد از انتشار«شما که غريبه نيستيد»، ليلي گلستان با من تماس گرفت و گفت: صداقتي که در کارهاي تو هست، خواننده را جذب مي‌کند.»

ديگر هوشنگ 19 ساله شده؛ کفالت پدر را برعهده گرفته و به تهران آمده و مي‌خواهد نويسنده شود. او در پايتخت هم روزگار سختي را مي‌گذراند. سياهي‌لشکر تئاتر مي‌شود و معلم کلاس بي‌سوادي، کارگري مي‌کند، دانشجو مي‌شود، کارشناس وزارت  بهداشت هم... چهار سال از آمدن به تهران مي‌گذرد که اولين نوشته‌اش توي مجله «خوشه» چاپ مي‌شود  و بعد راديو، تلويزيون، سينما. بارها گفته‌، بارها نوشته؛ اما تکرار نکرده است.

هوشنگ مرادي کرماني، هنوز به سيرچ فکر مي‌کند. اصلا «مگر مي‌توان به‌راحتي از سيرچ گذشت و به جاي ديگري رفت؟ سيرچ، جاي کمي نيست، زادگاه نويسنده‌اي چون من بوده و من در«شما که غريبه نيستيد»، گوشه گوشه اين روستا را معرفي کرده‌ام تا آن‌جا که امروز سيرچ، يکي از 10 روستاي گردشگري در ايران است.» راست هم مي‌گويد؛ سيرچ، زادگاه هوشنگ مرادي‌کرماني است؛ نويسنده‌اي که آثارش به چند زبان زنده دنيا برگردانده شده است. 

«با آغ بابا رفته بوديم بالاي ده. چوپان به آغ بابا احترام گذاشت و به من گفت: هرکدام از گوسفندها را که گرفتي، مال خودت. من بزغاله کوچولو و ريقويي گرفتم، همان که دوست داشتم... تو خانه، به ديوار آشپزخانه زنگوله بزغاله دارم. جرينگ جرينگ صدا مي‌کند. مرا به کجاها که نمي‌برد.» 

منبع: «ماهنامه سرآمد»

تاریخ انتشار : 1394/01/23
کد : 70912
تعداد بازدید: 11

    تمامی حقوق متعلق به این سایت برای بنیاد ملی نخبگان محفوظ می باشد
آدرس: خیابان آزادی- بین خیابان نواب و رودکی- جنب کوچه طاهرنیا- پلاک 209 تلفن: 63478000 - 09601