پنج شنبه 1 آبان 1399

بنیاد ملی نخبگان

بنیاد نخبگان استانها

بنیاد نخبگان استانها

پیوندها

هميشه با رياضي مشکل داشتم

پدر کویرشناسی ایران مي‌گويد: همين که علمش توانسته جلوي طرح‌هاي غيرعلمي چون اتصال خزر به خليج‌فارس، تغيير آب‌وهواي کوير و ايجاد درياچه مصنوعي را بگيرد، برايش کافي است. همين که هنوز کلاس‌هاي سه ساعته درسش کسي را خسته نمي‌کند. همين که هنوز با همه حرصي که مي‌خورد، از پا نمي‌نشيند.

پدر کویرشناسی ایران مي‌گويد: همين که علمش توانسته جلوي طرح‌هاي غيرعلمي چون اتصال خزر به خليج‌فارس، تغيير آب‌وهواي کوير و ايجاد درياچه مصنوعي را بگيرد، برايش کافي است. همين که هنوز کلاس‌هاي سه ساعته درسش کسي را خسته نمي‌کند. همين که هنوز  با همه حرصي که مي‌خورد، از پا نمي‌نشيند.

پایگاه اطلاع‌رسانی بنیاد ملی تخبگان: پرويز کردواني نامش با کوير و اقليم گره خورده است. خودش را کشاورزي مي‌داند که علمش را زندگي مي‌کند. 1310 جايي در حاشيه کويرهاي گرمسار چشم به جهان گشوده؛ در روستاي ريکان که پدرش مالک و ارباب آن و هفت روستاي ديگر بوده. تمام داشته‌هاي علمي‌اش را مرهون معلمي مي‌داند که در کلاس ششم ابتدايي او را به کناري کشيده و از او خواسته دست از علافي و درس‌ نخواندن بردارد. حافظه‌ بسيار قوي‌اي دارد و خاطراتش را با جزئيات تمام، با حوصله و بدون تپق تعريف مي‌کند؛ خاطراتي که براي هر کدام از آن‌ها عکسي قديمي را از ميان کاغذها و کتاب‌هاي روي ‌هم‌ تلنبار‌شده بيرون مي‌کشد و مي‌گويد: ببين! کردواني براي هر حرفش سند دارد. مي‌گويد همين که علمش توانسته جلوي طرح‌هاي غيرعلمي چون اتصال خزر به خليج‌فارس، تغيير آب‌وهواي کوير و ايجاد درياچه مصنوعي را بگيرد، برايش کافي است. همين که هنوز کلاس‌هاي سه ساعته درسش کسي را خسته نمي‌کند. همين که هنوز  با همه حرصي که مي‌خورد، از پا نمي‌نشيند.

 

دورترين خاطره‌اي که از کودکي‌تان در ذهنتان مانده، چيست؟

يادم مي‌آيد دو يا سه سال داشتم. عيد قربان بود. پدرم رسم داشت که روز عيد، براي پسرها قرباني مي‌کرد. چوپان گله‌مان دست من را گرفت و گذاشت روي چاقو و چاقو را گذاشت روي گلوي قوچ. خودش با دست پت‌وپهنش فشار داد و گلوي حيوان پاره شد، صلوات فرستاد و گفت آقا پرويز خودش قوچ را قرباني کرد! اين‌ها را يادم مي آيد. اما چهره مادرم را خاطرم نيست... حيف!

بزرگ شدن در حاشيه کوير حتما خصوصياتي هم به کودکي شما داده که تا امروز همراهتان مانده. اين‌طور نيست؟

خب، پدر من ارباب هشت روستا بود. ما پنج هزار گوسفند و نهصد گاو داشتيم. پدرم چهار زن داشت و کلي مباشر و کشاورز و مهتر و غيره. سيصد هکتار کوير را کرت‌بندي کرده بود؛ آب بسته بود به آن‌ها تا آباد شوند. مسلما همه اين‌ها جايي در ذهن من جاي گرفته که سال‌ها بعد باعث شد در آلمان تز دکترايم را روي کوير، آن ‌هم کويرهاي ايران، انجام دهم.

اولين مواجهه شما با کتاب از کي و کجا شروع شد؟

آقايي به اسم مسعودي که پدر همان آقاي مسعودي روزنامه‌نگار معروف است، چند کتاب به پدرم هديه داده بود که در ميان آن‌ها يک شاهنامه فردوسي بود که پدرم براي ما از روي آن مي‌خواند. يک کتاب ديگر هم بود که ابوالفتوح رازي نام داشت. هرچه من مي‌خواندم، هيچي از آن نمي‌فهميدم. حتي وقتي بزرگ شدم و ديپلم هم گرفتم، چيزي از آن نمي‌فهميدم. به کسي هم لو نمي‌دادم که چيزي از آن نمي‌فهمم!

پدرتان ملاک بوده؛ احتمالا روزهاي مدرسه و تحصيل براي شما خيلي زود شروع شده است؟

اولين معلم من آقاسيدعلي نام داشت. مکتبي داشت که من و خواهر و پسردايي‌ام و يک پسربچه ديگر به اسم قدم‌علي نوري  با يک ماديان مي‌رفتيم آن‌جا. ماديان درازي بود و زين هم نداشت. يک جل و يک لحاف انداخته بودند رويش و سه کيلومتر راه را با آن مي‌رفتيم تا مي‌رسيديم مکتب. من هميشه جلو مي‌نشستم. يادم مي‌آيد به آقاسيدعلي مي‌گفتند سيدعلي سياه چون سيه‌چهره بود. سيستمي اختراع کرده بود براي رفتن به توالت که خيلي جالب بود. يک آجري داشت که يک طرف آن نوشته شده بود «رفت» و يک طرف ديگرش نوشته شده بود «آمد». هرکسي مي‌رفت دست به آب؛ طرف آمد را مي‌گذاشت بالا. حالا جالب‌تر اين‌که توالت نه در داشت نه پيکر و جمعيت کلاس کلا پنج نفر بود! آقاسيدعلي به ما خط ياد داد و خواندن و نوشتن.

يعني مدرسه به شکل امروزي‌اش را در کودکي تجربه نکرده‌ايد؟

چرا. پدرم يک سال بعد از مکتب رفتن ما در ده ريکان دبستاني ساخت به اسم داراب. مديرش آقايي بود به اسم احتشامي. تا کلاس پنجم آن‌جا بودم و کلاس ششم رفتيم گرمسار که آن موقع به آن مي‌گفتيم قشلاق. نکته جالب اين‌که وسيله نقليه‌مان هم عوض شد. به ‌جاي ماديان با خر مي‌رفتم. يادم مي‌آيد جاليزبان خانواده‌مان يک خربزه مي‌گذاشت توي پالان خر و سمت ديگرش را با خاک پر مي‌کرد که من نيفتم. بعد هم براي من يک دوچرخه فيليکس خريدند و براي پسردايي‌ام دوچرخه هرکول. تا کلاس نهم مي‌رفتم گرمسار.

بايد از همان ابتدا درس‌خوان و بچه مثبت‌ بوده باشيد.

درس‌خوان؟! تو بگو يک کلمه درس مي‌خواندم من! اصلا لاي کتاب را باز نمي‌کردم. نه مکتب، نه دبستان داراب و نه زماني که مي‌رفتم گرمسار. اصلا درس نمي‌خواندم. مشق‌هايم را که مي‌دادم بچه‌کشاورزها برايم مي‌نوشتند. معلم‌ها هم همه‌اش 20 مي‌دادند به من. همين‌طور بي‌سواد براي خودم مي‌چرخيدم. براي دبيرها، گوشت بره و کره مي‌بردم و خلاصه روز را بي‌دردسر شب مي‌کردم. اوضاع آن‌قدر خراب بود که امتحان نهايي کلاس ششم رد شدم! تا اين‌که يک روز يکي از معلم‌هايم به اسم جعفر حيدري ثاني من را کشيد کنار و گفت: «چرا ول مي‌چرخي؟ چرا سيگار مي‌کشي و درس نمي‌خواني؟ چون پدرت ثروت دارد، دليل نمي‌شود که درس نخواني. اگر بخواهي، حاضرم تو را به بقيه هم‌کلاسي‌هايت برسانم.» خلاصه حيدري راه زندگي من را عوض کرد. از دوتا هم‌کلاسي‌هايم خواست با من کار کنند تا خودم را به کلاس برسانم. رضايي رياضي کار مي‌کرد و قناعت که حالا پزشک است و آلمان زندگي مي‌کند، ادبيات. اولين نمره واقعي من 10 بود که به ‌خاطر آن من را تشويق کردند. گذاشتم پشت درس خواندن و همه ‌چيز جدي شد. گرمسار برف آمده بود و مدرسه تعطيل بود، اما من چند کيلومتر راه را به‌سختي مي‌رفتم ببينم مدرسه باز شده است يا نه! حيدري هنوز زنده است و بعضي وقت‌ها زنگ مي‌زنم حال‌و‌احوالش را مي‌پرسم.

و بعد براي ادامه تحصيل آمديد تهران؟

بله، کلاس نهم که تمام شد، آمدم تهران. رفتم مدرسه فرانسوي‌ها. تمام روز را درس مي‌خواندم و آخر هفته مي‌رفتم ده. مدرسه‌مان اول خيابان رازي بود. ديپلم طبيعي گرفتم و...

و بعد تصميم گرفتيد برويد خارج از کشور و تحصيلتان را متمرکز کنيد روي کوير؟

نه، آن موقع چنين تصميمي نبود. ديپلم که گرفتم، پدر مي‌گفت مي‌خواهم پسرم را بفرستم خارج پزشکي بخواند. اما سال آخر ديپلم، پدرم فوت شد و من مجبور شدم براي رتق و فتق امور و املاک خانواده‌مان برگردم روستا. هشت سال ارتباط من با درس و مشق و حتي روزنامه قطع شد. کارهاي پدرم را گسترش دادم و حتي يک دانگ يک روستاي ديگر را هم خريدم. خواهرم ازدواج کرد و برادرم را فرستادم آلمان پزشکي بخواند. خيالم از همه اين موارد که راحت شد، از برادرم خواستم برايم پذيرش بگيرد.

در بين درس‌هاي آن زمان فهم چه مسائلي برايتان سخت و ثقيل بود؟

رياضي! هميشه با رياضي مشکل داشتم. چون تا آخر دبستان حتي چهار عمل اصلي را هم بلد نبودم حل کنم. تا زماني که رفتم آلمان هم با رياضي مشکل داشتم. آن‌جا بود که فهميدم براي حل کردن معادلات شيمي بايد حتما رياضي بلد باشم و وقت گذاشتم که آن را ياد بگيرم.

غير از کتاب‌هاي درسي بيشتر چه چيزهايي مي‌خوانديد؟

فقط کتاب‌هاي درسي مي‌خواندم؛ اگر روزنامه هم مي‌خواندم، هرچه داشت، مي‌خواندم. ولع خواندن داشتم. اما روي گرامر فرانسه خيلي وقت گذاشتم.

و ادامه تحصيل در خارج از کشور...

بله، بعد از رتق و فتق کارهاي خانواده رفتم آلمان. در رشته کشاورزي دانشگاه بن پذيرش گرفتم. رفتم سر کلاس ديدم هيچي آلماني نمي‌دانم. يک دفترچه گرفتم دستم و هر چه مي‌شنيدم و مي‌ديدم، مي‌نوشتم. بعد از جنگ جهاني دوم بود و وضعيت اقتصادي هم زياد خوب نبود. همسايه‌‌ام در برابر يک چاي عصرانه با من زبان کار مي‌کرد. اين‌جوري شد که آلماني را زود ياد گرفتم.

انگليسي را هم دنبال کرديد؟

راستش از انگليسي هيچي نمي‌دانستم و فهميده بودم که حتما بايد آن را ياد بگيرم. از ايران برايم يک کتاب خودآموز انگليسي به نام خودآموز وارسته فرستادند. بعد تصميم گرفتم بروم لندن زندگي کنم و زبان ياد بگيرم. در اين حد انگليسي نمي‌دانستم که اگر مي‌رفتم رستوران و گوشت گاو مي‌خواستم، بايد صداي گاو درمي‌آوردم تا گارسون متوجه شود! اما با دو ساعت کلاس صبح و دو ساعت کلاس بعدازظهر خيلي زود انگليسي را هم ياد گرفتم. هفت هفته آن‌جا ماندم. همان موقع در لار زلزله آمده بود. سال 1339 بود.

زبان‌هاي ديگر چه؟

خب، من در تهران مدرسه فرانسوي فرانکو پرسان درس خوانده بودم، اما هشت سال رسيدگي به امورات روستاي پدري‌ام آن را از يادم برده بود. در يک دوره تعطيلات که داشتم، رفتم به تولوز فرانسه و پيش يک خانواده فرانسوي اتاق گرفتم تا دوباره فرانسه‌ام خوب شد. در دوره دکتري به صرافت افتادم زبان لاتين هم ياد بگيرم که چند ماه کلاس رفتم و تا سطح خوبي اين زبان را ياد گرفتم.

هيچ‌وقت به آمريکا هم سفر کرديد؟ براي تحصيل علم يا حتي سياحت؟

وقتي آلمان دانشجو بودم، يک مسابقه‌ برگزار شد که 15 دانشجوي آلماني و يک دانشجوي خارجي را با خرج دولت ژرمن‌ها و يک موسسه آمريکايي ببرند آمريکا. من قبول شدم و به‌عنوان دانشجوي خارجي به اين سفر رفتم. براي مدت سه ماه، ما را به 9 ايالت آمريکا بردند. يادم مي‌آيد دانشجوها را بين خانواده‌هاي آمريکايي تقسيم مي‌کردند و هر کسي بنا به شانسش در يک خانواده مي‌افتاد. من گفتم خودم روستايي هستم، پس من را به يک دهات بفرستيد. من را فرستادند خانه دکتر جک که يک دام‌پزشک توي روستاهاي ويرجينيا بود.

از کي تصميم گرفتيد که در دوره دکترا روي بحث کوير متمرکز شويد؟

خب، علاقه به کوير، که از علاقه پدرم به کويرزدايي نشئت مي‌گرفت، از همان دوران بچگي در من وجود داشت. از آلمان به شوهر خواهرم نامه نوشتم تا براي من يک تُن خاک کوير ايران بفرستد تا دکترايم را در مورد کويرهاي ايران بگيرم. اما خب، با توجه به سيستم نامه‌نگاري آن موقع تا خاک برسد، شش هفت‌ ماهي طول کشيد. مدتي هم درگير قانون ممنوعيت خارج کردن خاک از کشور بودم تا اين‌که درنهايت 17 گوني خاک ايران رسيد آلمان. يادم مي‌آيد وقتي رفتم راه‌آهن، گوني‌ها را بغل کردم و بوسيدم و گريه ‌کردم. يک عده آلماني آن‌جا بودند، به راننده من مي‌گفتند: «فغوکته.» يعني ديوانه است! گفتم اين خاک نيست که من مي‌بوسم، اين وطن است که مي‌بوسم.

و خاک وطن شد ماده آزمايش شما براي رساله دکترا؟

بله، خاک‌ها را با زمان و زحمت زياد تبديل به خاک قابل کشت کردم و در آن کلم و گندم و چيزهاي ديگر کاشتم.

از اساتيد آن موقع چه کسي بيشتر در خاطرتان مانده؟

استاد راهنمايم آقايي بود به اسم هرمان کيک. يک آدم دانشمند که يک ذره از اصول خودش عقب نمي‌نشست. يادم مي‌آيد روزي که من دکترا گرفتم، براي قدرداني يک قاليچه ايراني بردم و به او هديه دادم. رسم بود که شب فارغ‌التحصيلي بروي در خانه استاد و يک دسته گل هديه بدهي. من قاليچه بردم. هر کاري کردم، نگرفت. من ايراني‌بازي درآوردم و گذاشتم در خانه و دررفتم! فردا که رفتم اتاقش، منشي‌اش گفت دکتر کردواني آمده. گفت کردواني دکتر نيست! من هنوز تزش را تاييد نکرده‌ام. خلاصه درنهايت گفت به شرطي قاليچه را مي‌گيرم که پولش را از من بگيري و همين‌طور هم شد!

در مباحث علمي هم همين‌قدر سخت‌گير بود؟

خيلي زياد. من وقتي فوق‌ليسانسم تمام شده بود و مي‌خواستم دوره دکترا را شروع کنم، او به من اجازه نداد. گفت بايد شش ماه مطالعه کني. به خاطر دارم شش ماه آزگار از هفت صبح تا 11 شب در کتاب‌خانه دانشگاه مطالعه مي‌کردم. خود پروفسور کيک از چهار صبح مي‌آمد براي مطالعه تا 9 شب؛ براي اين‌که از شاگردهايش عقب نباشد. وقتي 9 شب داشت مي‌رفت، مي‌ديد که هنوز چراغ‌ها روشن است و ديگر مطمئن بود که کردواني نشسته به خواندن و خواندن!

دستاورد آن شش ماه مطالعه را در دوره دکترا ديديد؟

نه فقط در دوره دکترا، بلکه در سراسر عمر علمي‌ام! خيلي از نتايجي که امروز من در طرح‌هاي خودم يا در رد برخي طرح‌هاي غيرعلمي استفاده مي‌کنم، حاصل مطالعات شبانه‌روزي همان شش ماه است. از طرفي ما پنج، شش دانشجو دوره دکتري بوديم که با يک استاد کار مي‌کرديم و وقت زيادي به هر يک از ما نمي‌رسيد، اما آن هم‌نشيني‌هايي که در طول بست نشستن در کتاب‌خانه با هم داشتيم، باعث شد که از علم استادم هر روز بهره ببرم. خودم هم معمولا ايراني‌بازي درمي‌آوردم و زياد پاپي‌اش مي‌شدم و سوال‌پيچش مي‌کردم.

بزرگ‌ترين درسي که از هرمان کيک گرفتيد؟

خيلي آدم دقيقي بود و بسيار پشتکار داشت. وقت‌شناسي و ديسيپلين بالايي داشت. از نظر اخلاقي هم که گفتم، حاضر نبود از دانشجويش يک قاليچه بگيرد و به ماديات اهميت نمي‌داد. نکته جالب اين‌که من در دانشگاه ماشين مرسدس بنز داشتم که با آن رفت‌و‌آمد مي‌کردم و اتفاقا خيلي هم به خاطر آن ماشين معروف بودم. پروفسور کيک گفت دانشجو نبايد با ماشين بيايد دانشگاه! رفتم ماشين را گذاشتم پارکينگ و حتي چرخ‌هايش را هم درآوردم تا نپوسند و زيرش آجر گذاشتم و يک دوچرخه گرفتم. هرمان کيک بعدها که من در دانشگاه تهران مديرکل شدم، آمد ايران و چند روزي پيش من ماند.

کتاب زياد مي‌خوانيد؟

بله، زياد. با يک تفاوت نسبت به گذشته. الان هرچه که مي‌خوانم، به‌ خاطر اين‌که ضعف حافظه پيري را جبران کنم، يک خلاصه‌ از آن را هم مي‌نويسم. دفتري دارم که هر نکته تازه‌اي بخوانم، يا حتي از راديو بشنوم، بايد توي آن يادداشت کنم.

کتاب تاثيرگذار عمرتان؟

من کتاب زياد مي‌خوانم، اما نمي‌توانم بگويم تاثيرگذارترين. من هميشه کتاب‌هاي مرتبط با رشته‌ام را خوانده‌ام و اگر غير از آن هم چيزي بوده، سعي کرده‌ام در ارتباط با رشته‌ام چيزي از آن‌ ياد بگيرم.

يعني براي مثال، رمان نمي‌خوانيد؟

اصلا!

همسرتان نويسنده است، شما رمان نمي‌خوانيد؟

زنم 22 جلد کتاب نوشته، اما من رمان نمي‌خوانم. اصلا نمي‌توانم بخوانم. اما ادبيات کلاسيک مي‌خوانم. در تمام عمرم يک رمان نخوانده‌ام. من معتقدم کسي که استاد شد، بايد تمرکزش را بگذارد روي رشته خودش. مي‌گويند رمان بخوان تا مغزت باز شود؛ از سن من گذشته که مغزم باز شود!

چند سال است استاد هستيد و تدريس مي‌کنيد؟

48 سال.

خسته نشده‌ايد از درس دادن؟

خسته؟! من مريض مي‌شوم، مي‌روم سر کلاس حالم خوب مي‌شود. تا زماني که دانشجويان کلاسم را دوست داشته باشند، من مي‌روم سر کلاس.

اين علمي که بهترين سال‌هاي زندگي‌تان را صرف آن کرده‌ايد، در زندگي خودتان هم کاربردي داشته؟

راستش من با خر و گاو و خاک کوير بزرگ شده‌ام. زنم مي‌گويد نگو با اين‌ها بزرگ شده‌ام، بگو در روستا بزرگ شده‌ام. اما شما همين را که من مي‌گويم، بنويس! من عملا يک کشاورزم. علمم را زندگي کرده‌ام. اما وقتي مي‌بينم در مملکت کسي حرف مرا گوش نمي‌دهد، حرص مي‌خورم. هيچ‌کاري هم از دستم برنمي‌آيد.

چرا علم در ايران به اندازه‌اي که در دانشگاه خواهان دارد، در جامعه تاثيرگذار نيست؟

چون کاربردي نيست. من همين حالا 12 دانشجوي دکتري دارم. برخي از آن‌ها که حتي در رشته اقليم درس مي‌خوانند، در عمرشان روستا نرفته‌اند. درسشان تمام شده و استاد شده‌اند و تدريس مي‌کنند، اما يک ايستگاه هواشناسي را از نزديک نديده‌اند. خب علم چطور مي‌خواهد تاثيرگذار باشد؟!

از زندگي‌تان راضي هستيد؟

بله، چرا نباشم. همه عمرم کار کرده‌ام و زحمت کشيده‌ام و از اين کار لذت برده‌ام. بدنم سالم است و هنوز 120 پله دانشگاه علوم تحقيقات را بدون آسانسور مي‌روم بالا. هر شب دوش مي‌گيرم و بعد مي‌گويم «خدايا قربونت برم» و راحت مي‌خوابم. تا زماني هم که نفس داشته باشم، زندگي من همين است و لاغير! 

منبع: «ماهنامه سرآمد»

تاریخ انتشار : 1394/01/10
کد : 70772
تعداد بازدید: 256

    تمامی حقوق متعلق به این سایت برای بنیاد ملی نخبگان محفوظ می باشد
آدرس: خیابان آزادی- بین خیابان نواب و رودکی- جنب کوچه طاهرنیا- پلاک 209 تلفن: 63478000 - 09601